اون موقع که ما ميومديم اينجا مصادف بود با دوره ي دوم رونق کافه نادري! همه ميگن يه زمان اينجا پاتوق نويسنده ها و محل
بحثهاي روشنفکري بوده. اما دورو بر دهه ي هفتاد اينجا پر بچه هاي
دانشکده ي فني واحد مرکز بود که ساختمونش پايين پل بود. علوم پايه ها هم همينجا بودن البته.من اوايل مثبت تر از اوني بودم
که بخوام بيام کافه قهوه بخورم يادمه دوست خواهرم ازم پرسيد اونجا رو ميشناسم ؟ منم نميشناختم,تعجب اون باعث کنجکاوي من
شد... احتمالا هيچوقت اينجا به اندازه ي اون سالها شلوغ نبوده و البته گارسونا هم جووناي بيست و يکي دو ساله رو يکي در ميون تحويل
ميگرفتن (البته خانمها هميشه حسابشون سواست) شايدم زياد شدن شمار مشتريا باعث شده بود ليواناشونو
خوب نشورن! بيشتر با امير افقهي بعد قدم زدن تو پيست-دم دانشگاه تا ايستگاه اتوبوس- ميومديم اينجا. با چايي شروع کردم
بعد قهوه و ماء الشعير ... قاشق نياورده سعي ميکنم قهوه رو تلخ بخورم ميگن هرکي قهوه تلخ دوست داره
شخصيتش قويه! من که خوب دوست ندارم اما سعي هم ميکنم نميشه ظاهرا. شکر ميريزم با چنگال به هم ميزنم. يه
پيرمردي اومده اونورتر نشسته با کراوات و يه عينک تيره. عينکشو حالا عوض ميکنه. اين تيپ آدمها اينجا هميشه
هستن. يه سري هم جوونترن معمولا تنها ميان روزنامه ميخونن و مجله هاي ادبي. احتمالا ميخوان شاعر
بشن يا نويسنده. شايد صادق هدايت هم از اينجا شروع کرده باشه. يه سري مرد مسن هم ميان با خانم هاي
جوونتر, بيشتر اينجور موقعها يه مرده با دو تا خانم! از خانمهايي که زياد آرايش ميکنن بگذريم يه سري خانمها ميان اينجا که
ساده لباس ميپوشن, آرايشم نميکنن, شايد در حد کرم مرطوب کننده! احتمالا روشنفکرن و يه 1 سالي هم کلاس
سه تار رفتن. اون موقعها دانشجوهاي هنر هم ميومدن, الان دوروبرم کسي نيست که بتونم بگم
هنريه چهرش. قديما راحت تر بود تشخيصشون... آقاهه بسته دستمال کاغذي رو ميگيره جلوم
با دقت يه دونه برميدارم, اونم به نشان دست ودلبازي يه مشت کشيد بيرون داد بهم. نميدونه من
از طرفداران محيط زيستم! جالبه اون قد بلنده داره کنار قهوه جوش 4 تا از همون ليواناي معروف رو ميشوره. ته همشون
تا حدود 1/3 آب جوش میریزه, بعد اوليرو خالي میکنه تو دومي و... يه زمانی مادربزرگ من هم تو نعلبکي آب جوش ميريخت استکانو توش
ميچرخوند. فکر کنم اگر توش بخواد ماءالشعير بريزه بوشون معلوم نشه
دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶
اشتراک در:
نظرات (Atom)