شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

تقويم هجري ما

بيا يه تقويم سفارش بديم برامون چاپ كنن

از كي شروع كنيم به نظرت؟ با تولد تو يا از اون روزي كه كتاب به بغل هجرت كردي طبقه پايين؟
ميلادي رو ترجيح ميدي يا هجري رو؟

اين اولين نوشته ي منه:
من چون نوجوانی در توهم عشق، نیمه شب در کوی تو حیران و، درد میجویم...
9 دسامبر ميشه 19 آذر؟ اولين نوشته...
ميبيني از يه سال بيشتر شده. اون توهم الان يه حقيقته.
چه سخت بودن اون روزا، و چه سخت بودن اون روزا!

و من هم سخت ترين و هم زيبا ترين روزهاي عمرمو با تو تجربه كردم. بيا بگيم تو اين تقويم همه ي مناسبتها رو پاك كنن
حتا جمعه ها رو. عوضش سالگرد همه اولين هامونو قرمز ميكنيم. اولين نگاه، اولين كلام، اينا پيش از هجرت هستن چه ايرادي داره؟

اولين قرار، دومين قرار، سومين قرار... تقويمون براي اينا جا داره؟
اول بهمن، بيست و چهار ارديبهشت... اولين تلفن، اولين ايميل، اولين كامنت. كشيش و فيلسوف يادته؟
بنده ي پير خرابات جواب منو گذاشت براي بعد...
براي ما مهمه كه كي، كي مرده و كي به دنيا اومده؟ براي تو مهمه؟ همرو پاك ميكنيم. ما تعطيلاتمونو خودمون تعيين ميكنيم

اولين بار كه گفتي عليرضا. سخت نيست پيدا كردن تاريخش. اولين بار كه دستتو بوسيدم و دومين باري كه گفتي عليرضا!
اولين بار كه شعر خوندي، و چه مردي... و اولين بار كه با هم سردمون شد. اولين بار كه با هم بلال خورديم!

اولين بار كه همسفر شديم و اولين بار كه يه سيگار با هم كشيديم!
چقدر خاطره از عشق تو اين يه دونه موي سفيده! پس بذار نكنمش...

باز اول بهمن ميتونم ازت خواهش كنم بياي اتاق من. ميشه هر سال هفتم ابان بيام خونتون نيم ساعت زودتر ديوان شمس بخونم.
اول دي هر سال ميتونم صورتتو ببوسم (اينجا آبروداري كردم) و دو روز بعد... چرا نه؟

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۸

داستان ناتمام سوم دي

امروز ميخوام اول بنويسم بعد اسم انتخاب كنم براي نوشته اينجوري احساس آزادي بيشتري ميكنم!

ديروز مثله پايان دوره اول يه سريال بود. كارگردان كه تويي، نقش اول هم تويي دارم فكر ميكنم من چيم؟ خداييش منو ورداري كلنگ هم بزاري جام داستان همينجوري پيش ميره كه تا الان رفته. زنده ميشه، عاشق ميشه، صبور ميشه، غيرتي ميشه... از الان بايد دوره دومشو بنويسي. از كلنگ كه انتظاري نداري؟

براي من ديروز بالاي گاوازنگ، سر اون دوراهيه بهترين جاي دنيا بود. الان يادم افتاد تو هميشه ميگفتي اونجا چراغ داره دوست نداري اما ديروز گفتي همينجا وايسا! با تحكم گفتي! چقدر دوست داشتم لحن صداتو. ديروز از اولش يه جور ديگه بودي بهت گفتم نگفتم؟ ديروز روسريت فرق ميكرد با هميشه

يادم مياد سوم دي بايد روز مهمي باشه. ببين چيا گيرم اومد: سالگرد درگذشت اشوزرتشت، سالگرد تاسيس سازمان ثبت احوال! درگذشت دكتر سليمي نمين؟ تاسيس روزنامه همشهري، تولد شادروان شيون فومني! آيتالله جمي، كربلاي 4! فكر كنم اونكه تو ذهن من بود سوم اسفند بود. ولي چه اهميتي داره سوم دي بهترين روز زندگي من بود. حتا بهتر از اول دي!

بايد برم. الان اسم نوشترو ميدونم. بقيشو فردا مينويسم

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

بوي گل

مدتها گذشته از وقتي كه بهت گفتم هرجا كه ميرم يه جاي خالي براي تو كنار خودم نگه ميدارم،
الان ديگه من يه سايه شدم براي اين جاي خالي

مدتها گذشته از وقتي كه تا البالو ميديدم ياد تو ميفتادم، الان وقتي ميرم ميوه فروشي فقط چشمم دنبال اناره

مدتها گذشته از وقتي كه هرجا يه شعر عجيب و غريب ميديدم ياد تو ميفتادم، الان ديگه هر شعري و هر شاعري از سعدي تا اخماتووا! منو ياد تو ميندازن

الان ديگه من شاملو رو با صداي تو ميشناسم، اخوان و سهرابو، نظامي رو، ليلي رو...

مدتها گذشته از وقتي كه عاشق چشمات شدم! الان نميدونم كه كه براي چشمات بميرم يا خنده هات، يا صدات يا بدجنسي هات يا دستات يا بوي دستات، مهربونيات يا غرورت...

الان هرچي كه تو اين اتاقه رو از تو دارم. اين گل مريم كه بوش تو اتاق پيچيده، سينازكه هنوز بيحاله، آب انار، كافي ميكس، شيريني دانماركي، ليست كارام كه رو وايت بورده! الان رو پوستر هم خط كشيدم! آخر همه نوشتم بلاگ! روش خط نميكشم. الان دستام هم بوي تورو دارن

الان هم دردهام بزرگن هم شاديهام! الان هم نگرانم هم بيخيال. الان هم ميترسم و هم جسورم تو كه ديدي. الان بيرون مهه كاش بودي 2متر اونورتر هم ديده نميشه. الان من غلوآميز ترين عاشقانه ها رو از ته دل برات ميخونم. الان من عاشقم! انقدر كه هرچي رو كه تو ذهنم اين دو سه روز مرور كرده بودم گذاشتم كنار كه فقط بنويسم الان من عاشقم...

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

ميون يه روز كاري

«اس ام اس ات! بغض دوروزه رو تركوند»
چقدر من احساس بدي دارم وقتي ناگزير ميشم از مظاهر زندگي جديد توي نوشته ي اينچنيني استفاده كنم. اول نوشتم پيام كوتاه ديدم مثل اخبار ساعت هشت ميشه. گفتم اگه بنويسم مثلا نامه، مكتوب، پيغام و اينا متهم به خودنمايي آركاييك ميشم (تازه ياد گرفتم اين كلمه آركاييك رو) اينه كه گفتم گاهي شايد بدترين انتخاب مناسب ترينشون باشه. هرچند عميقا معتقدم كه عشق به ذات و صورت با تكنولوژي تناقض داره، اسب و درشكه ميطلبه و ديواراي كاهگلي و كوزه و بيابون و دامن گلدار... نهايتا خيلي مدرن بشه صندلي لهستاني و قهوه ترك!

دو روزه احساس خالي بودن ميكنم، حس ميكنم هيچي براي دادن ندارم، غمگينم...آه اي ساقي پيمانه كو! پيمانه كو! گاهي بي ارزش ترين شعرها مناسب ترينشون هستن! گفتم بهت كه به خاطر گرفتاري كاريه باور كه نكردي؟ تو اين يه سال شاد نبودم مگر كه تو شادم كردي و غمگين نبودم مگر كه تو غمگينم كردي. روز خوب زياد داشتم باهات، انقدر خوب كه براي يادآوري شبانش عذاب وجدان مسواك نزدن رو به جون خريدم و با لباس ولو شدم رو تخت و تا صبح هي بيدار شدم و مرور كردم. ميدونم كه بي انصافيه كه از اين همه روزهاي خوب چند خط نوشتم و تا دلت بخواد گله كردم، اما گفتم كه هر گله اي يه عاشقانست، اصلا عاشقانه اي هست بدون گله؟ هست؟ به پيمانه ي حافظ اگه بسنجي خودشم لاف زن بوده

اما من دو روزه دارم فكر ميكنم شايد بشه آدم محبت داشته باشه و حساس نباشه، ميشه آدم عصباني باشه و پر از مهر، از اينطرف نرم باشه و از اونور سخت مثله تخته پاك كن! ميشه مشتاق باشه و صبور، نگران و بيخيال. نگران از رفتن خيالت نه خيال رفتنت

جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

آيدا در آينه

مدتيه كه توي چاه داد نميزنم؛ گفتم كه طبيعيه كه وقتي زمزمه ي آدم شنيده بشه داد زدن محلي نداره.
گفتي اما خوبه براي يادآوري منم اطاعت كردم، بعضي زمزمه هامو آوردم اينجا

قدمهامو با قدمهات هماهنگ ميكردم كه فقط صداي پاي تو بياد،
دو صدا با هر گام،
هر وقت كف كفشت نرم نباشه اينجوريه.
و آرومه مثله گفتنهات كه خيلي موقعها بدون اينكه بشنوم چي ميگي تاييد ميكنم،
چه فرقي ميكنه كه بشنوم هم در هر حال نتيجه همينه.
چه فرقي ميكنه كه ابر تو آسمون نباشه يا نباشه؟ وقتي تو ميگي آسمون زياد هم ابري نيست، نيست!

گاهي نزديكت ميشم و گاهي دور،
حواسم به قدمهات هست كه آهنگ صداشو خراب نكنم.
از دور غرورو ميبينم و از نزديك مهربوني رو ميشنوم

گونه هايت با دو شيار مورب...
سرمو نزديك ميكنم كه بقيشو بشنوم،
غرور تو... و سرنوشت من!
از همينه كه هروقت ميخندي راه تقدير روشن ميشه! نه البته به اون روشني:
ترانه رگهايت، اين نزديكتره به تعبير سرنوشت

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
بايد بگم اين زيادي شاعرانست. من ديرتر آغاز شدم!
اولين نگاهت يادم نمياد، هرچند چيزي جز نگاهت يادم نمياد!

در مورد آيينه من شاعرترم
پيش از تو ولي آينه در كار نبود
يا بود و پديدار نبود

هشت‌‍ هشت هشتاد و هشت

براي من البته هفتم و نهم آبان به مراتب بار بيشتري داشت. شايد نشتي شگون اينروز بود كه نصيب منم شد و شايد هم ضامن آهو اينبار دستگير ما شد (ظاهرا اين بايد اين تقارن رو از معجزات ماتاخر حضرات دونست اما به هر حال اگه مباركي اينروزا كار آقا بوده كه ما از امروز توبه ميكنيم!). اين ميانگين گيري البته دستكم از بابت طولاني نشدن اسم نوشته مفيد باشه كه من بايد از ششم آبان با شكايت شروع ميكردم تا نهم... قراره كه ديگه گله نكنم نه؟

روز هفتم هرچند چنان بودم كه خر از بار نميدونستم اما گلي هست كه جلوي مرده هم بزاري از خار تشخيصش ميده! من هرچند از يه بابت به خود هيچ نيم اما از لحاظ فيزيولوژيك هنوز با مرده يه فرقهايي دارم. روز مبارك بيشتر به يادآوري گل گذشت و تلاش براي تفسير روز هفتم: خوب بود. اما سخت بود باور كن! به اندازه ي يه زايمان! تنها فرقش اينه كه اون آدمو چاق ميكنه اين لاغر. سزارين هم كه نميشه كرد، ميشه؟ با وجود اين به من اگه بگي صد بار ديگه بيام، ميام، اگه همينجوري صورتت مهربون باشه. اگه همون لباسو تنت كني. اگه بشه سرمو بلند كنم. اگه اسمارتيز بهم بدي و شليل قاچ كني! راستي شليل بود؟ يا سيب؟ اگه شب بيريم بيرون، قول ميدم ديگه نبات بر ندارم اگه تو باهام باشي... صدبار اگه بيام ديوان شمس رو هم تموم ميكنم، هربار هم يه سر به هومن ميزنم!

به نيت روز نهم شروع كردم اما الان كه مرور ميكنم ميبينم هفتم آبان به مراتب وزن بيشتري داشت. اسم نوشته نمادينه عوضش نميكنم اما تو بخونش هفت هشت هشتاد و هشت

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

شيرين و تلخ

جالبه كه امروز ميخواستم از بلندي بنويسم و زيبايي و باد. از ابر و ماه و نرگس مست، شيريني گز و دختر رز! (نخوردمشا اما گز شيرين به هر حال شيرينه) اما كم طاقتي حاد اين روزها باز از بلندي پرتم كرد سر چاه، كمبود سروتونين و فتنه هاي عوامل گردون نابكار و توان وتخصص يگانه ي تو رو هم البته نبايد ناديده گرفت (1). ظاهرا در آستان جانان انديشه ي آسمان كردم، كه نكردم خداييش، هرچند هيچوقت نفهميدم چرا اين كار بديه به نظر حافظ! حالا سر چاه اجازه هست داد بزنم؟

خربزه و شليل هم از جنس شعرن، اندازه ابر و ماه و نرگس مست لطيف و به ياد موندني... اما در مقام تفسير ميتونن تا حد يه طرف يه معادله رياضي پايين بيان. سخته آدم حرف منطقي بشنوه! سخته آدم با آدم نازنين طرف بشه!


(1) بيت:
گردون كمر به قتل من ناتوان نبست
تادست خود به دست تو نامهربان نداد!

تفسير

‹‹ نامش نظام بود و لقبش عين الشمس و البها! گوشه چشمش فريبا و اندامش نازك و زيبا...›› ميگن اين خانم اصفهاني كراماتي هم داشته اما شهرتش به خاطر اشعار عاشقانه ي محي الدين بوده كه براش نوشته. آقاي زرنگ البته اشعار رو هم مقدم تفسير عرفاني كرده به اجمال ، هم موخر به تفصيل!
اون بابا كه البته از زرنگيش بوده اما به هر حال با عينك تفسير، گور باباي اپتيك، سياهو سفيد ميشه ديد و پناه بر خدا، سفيد رو سياه.
سخته كه آدم بدونه داره ميبينه يا تفسير ميكنه، پس بهتره باشه براي بعد!
اجالتا من هم از ادعاهاي بي پشتوانه ي عاشقانه حالم بد ميشه هم از توجيهات خوش ظاهر منطق و هم از امربين الامرين! كه جمع اضداده به روش بيمايه هاي محافظه كار. شستن ريم به ريم



جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

گزارش تحلیلی

فکر کنم کمتر شهری پیدا بشه مثه تهران که تو تاکسی سوار شی بری پای کوه چهار هزار متری، چسبیده به شهر. نمیدونم این حسنه یا به قول یکی «حُسنِ بده» اما آدم که میاد تو یه شهر دیگه تنبلیش میاد برای رفتن پای یه کوه کلی راه بره. به هر حال من تو این دوره ۸ ساله زنجان نشینی فکر کنم سر جمع ۱۰ دفعه اینجا نرفتم کوه و برای اولین بار امروز تنها رفتم اونم ۶ صبح!

این دهی رو که زنجانیا بهش میگن ذاکر و خود محلیا بهش میگن ذکیر رو دور زدم، هیچ خوش ندارم تنهایی با یه گله سگ روبرو بشم! هوا سرده برعکس دو هفته قبل و باد شدیدی هم میاد. از یه راهی میرم مشرف به جاده طارم کوههای سمت شرق جاده به نظر بکرتر میان بد نیست یه دفعه از اون طرف برم. با یه پیرمردی هم ترکی خوش و بش میکنم فارسی جواب میده. این خیلی حرکت توهین آمیزیه! بالاتر مهه تندتر میرم که تا آفتاب در نیومده برسم به مه. از این پایین تنها چیزی که داره زیباییه، قله های بلندتر دیده نمیشن
تا چشم بشر نبیندت روی
پوشیده به ابر چهر دلبند

تنها که باشم ناخودآگاه خودمو میرسونم به خطالراس، دوست دارم دور و اطرافمو ببینم اما امروز دردسر داره باد این بالا شدیدتره. این اما منو زودتر به حس کوه میرسونه، حسی که فقط اگه تنها باشین میتونین درکش کنین چون اساسا یه قسمتش ترسه! باد و تنهایی و سرما و هوای گرگ و میش و مسیر نسبتا ناشناس و مهی که دیگه زیاد دور نیست، این حس رو برجسته تر میکنه، و دوری از شهر و بکر بودن، اون چیزی که کوههای شمال تهران ندارن،

اینجا آدم فکر میکنه میتونه زندگی انسان شکارچی قبل تاریخ رو حس کنه. میگن استرس انسان قرن بیستمی بالاست، جواب صالحی جالب بود : کجا بودین اون موقع که ببر حمله میکرد به انسان اولیه اهم-متر بزارین رو پوست انگشتش (نقل به مضمونه با تغییر عمدی...)
هجوم افکار واقعا عجیبه، حقیقتا یه حجم باورنکردنی از اندیشه های مختلف، توهم، ذوق، رمز... مثه وحی میمونه! بیخود نیست پیامبرهای بزرگ دستاوردشونو از کوه میاوردن

از پایینتر یه صدایی به گوشم میرسید مثه اینکه یکی داره همایون میخونه اونم به شیوه قدما میبینم صدای باده تو منافذ دکل فشار قوی. بی نظیره فواصل همایونه باور کنین توهم نیست!

میرسم به کنار مه، ساعت حدود هشته خورشید بالا اومده ولی از این زیر کم جون دیده میشه. داره تلاش خودشو میکنه. لایه لایه از مه میکنه و میسپره به دست باد که ببره توی دره. اینجا جای جالبیه پشت سرت راهِ سپردست، ‌آشناست و واضح،‌ جلو مهه، رمزآلود،‌ خوف انگیز، و اغواکننده... باد و جاذبه و عقل همه به پایین میخوننت و وحی به بالا.

چند ده متر میرم بالا. سه چهار متر بیشتر دیده نمیشه. یادم میاد اینجا یه دفعه از دور یه گله گراز دیدم. هیچ خوش ندارم یه دفعه تو ۵ متریم گراز ببینم خصوصا که قویترینشون جلو میره همیشه. برمیگردم، دوره ی وحی تموم شده دیگه...

زیر دیوار مه میشینم تا خورشید کارشو تموم کنه. چایی سبز آوردم، مزه فاضلاب میده اما عمرو زیاد میکنه!! هنوز دکل برق داره سوت همایون میزنه اما همایون زیادی ملایمه برای حس من. بیات ترک؟ خوبه
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را ...

مثنوی رو هم خوندم یه ساعتی شد. مه هنوز بالاسرمه بیخیال گرازها ظاهرا تو اساطیر آریایی نشون نیرومندی بودن. سر قله یه دکل مخابراته!‌ راهو اشتباه اومدم...

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۸

بر باد رفته

گفتیم حالا که خلاف عهد کردیم هر چیز بی ربطی رو که به ذهنمون اومده تو ماه سکوت، بنویسیم

این ادبیات عرفانی رو آدم تو ذهنش مرور میکنه یه مقدار متناقض به نظر میاد بعضی چیزها.
اولا که رابعه عدویه رو (و مریم رو البته) که بذاریم کنار تقریبا قاطبه حضرات مرد بودن. نکته ی اول در مورد جنسیت خداست. ظاهرا تو مسایل کاری و تو نقش سلطانی مرد بوده. خودشم که خودشو با ضمیر مذکر خطاب کرده همیشه، اما تو مسایل عشقی، اگه نخوایم انگ انحراف جنسی بهش بزنیم بیشتر نقش زنونه داشته که البته از وجود اُمنی پوتِنت ایشون این اعجاز دور نیست. اما نکته اینه که تو نقش معشوقی حضرت نه عادل بوده نه رحیم حالا بقیه صفات پیشکشش. جمیع جماعت عشاق رو که مثه کلئوپاترا سر کار میذاشته، عشق و حالشو با محمد میکرده و تلوتلوش رو با شیطان میخورده!

اون جماعت احمق که عوض رقیب به هم میگفتن حریف رو کاری ندارم اما بابت شیطون من واقعا مدعی هستم. برای پیچوندن فرشته ی مقرب چه حیله ها که نکرد!
محمد میگن بین زنان عرب محبوبیت فوق العاده ای داشته، عطر میزده گویا اصلا بگو کلارک گیبل! که نبوده قطعا. ارزششو داشته واقعا که داستان آفرینش رو بابتش تحریف کنه؟

بدون عنوان

غمم اینست که چون ماه نو انگشت نمایی
ور نه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
علیرضا نوشته رو تخته، خطشو دوست دارم...
غیرت از اون حساییه که شاید دو دهه میشد باهاش بیگانه بودم. مسخرست! برای خودم متاسفم! فکر کنم به هرکی بگی فلانی غیرتی شده بخنده. تمرکزه که لابد حساسیت میاره، اینقدر که از بیانش خجالت میکشی.

این بیطاقتی نگرانم کرده، باز غذا سر دلم مونده دیدم اینجوری برم باشگاه ضررش بیشتر از حسنشه. دیدی آدم گاهی میدونه یه کاری رو نباید بکنه اما میکنه. دلشو داشتم پشت دستمو داغ میکردم. دارم فکر میکنم من آدم جای خلوت نیستم اینجا چیکار میکنم نمیدونم. به خاطر خواجه پور؟ اونم که پی عشق و حال خودشه! کلا رفقای ما همه فارقن ظاهرا بعضیا دنبال درد خودشونن بعضیا هم دنبال عشقشون... روزی ۱۲ ساعت تو مرکز با ۲ تا کامپیوتر و یه سری کتاب و یه سه تار که اکثرا حوصلشو ندارم آخرش میشه همین. سفر هم مثه افیون میمونه برمیگردم دوباره آش و کاسه همونه

میگن موقع عصبانیت نباید چیزی گفت،‌ خب ما هم چیزی نمیگیم

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸

بیات ترک

غم زمانه خورم یا فراق یار؟ کشم؟ اینکه سعدی دچار استفهام مضاعف نشده بوده نشون میده اوضاعش خیلی هم بد نبوده. من اما اگر نبود ترس از ابتذال تکرار، یه علامت سوال هم پشت فراق میذاشتم بسکه اینروزها اینجور کلمات بنظرم غریب میان، بضدها تتميز الأشياء.. مگه نه که چندین صد سال آدمها کلاسیک بودن و خودشون خبر نداشتن؟

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

خسی در میقات

اینروزها از صدای بوق و از ترافیک لذت میبرم, از گرما, از خستگی, از تشنگی و بیکاری لذت میبرم, از شنیدن شعارهایی که پیشتر یادآور روزهای سیاه بود لذت میبرم,از خوندن صدباره ی جمله هایی که بدخط نوشتین لذت میبرم

فرار کردم از آدمهایی که همه ی دغدغه شون نگه داشتن شلوار پارشونه. آدمهایی که چشمای کوچیکشون دستاوردهای ناچیزشون رو انقدر بزرگ میبینه که حاضرن برای حفظش هر خفتی رو تحمل کنن, آدمهایی که تجربه ای رو که جز ترس و رخوت نتیجه ای نداشته به رخ آدم میکشن. آدمهایی که که از صفحه ی دنیا اگر پاکشون کنی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

در کنار شما احساس امنیت میکنم, از اینکه مثل همه بودم افتخار میکنم, از اینکه پابه پای شما قدم برداشتم احساس سبکی میکنم. از اینکه دنباله رو بودم مغرورم, احساس میکنم به شعور بزرگتری وصل شدم؛ احساس میکنم نگرانیم تقسیم شده به شمار بیشمار شما

اما نگرانم هنوز..از دسیسه ی دیوهایی که اینروزها بالاپوش ناساز انسانیت رو هم از تن درکردن و گستاخ, به شعور و شرف ما تاخت آوردن

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

نجابت سرزمین من

بارون امروز مثل دیروزه، حالا چند تا دونه بیشتر. ابرها همون ابرها هستن سیاهتر نیستن باور کن، من عکس گرفتم دیروز! امروز هم میتونیم با بارون عاشق بشیم، کافیه بیخیال باشیم سخت نیست هزار ساله داریم تمرین میکنیم.

گفتی شرف و غیرت ؟ آخرین بار کی بود گفت شرف یادم نمیاد. اما غیرت رو زیاد شنیدم، یاد روسری خواهرم افتادم و مانتو کوتاهش. همونه دیگه؟

نگران چی هستی؟ آبروی ایرج؟ من که با چنگیز احساس نزدیکی بیشتری میکنم، چشمام هم گواه این نزدیکیه. مادرم حتما دختر ایرج بوده خطایی کرده، به اجبار، هزار ساله مرد نیست تو این سرزمین لابد زن ایرج دخترزا بوده. ولی هنوزم میشه افتخار کرد همه به هر حال از مادر فرزند ایرج هستیم. تو به کی شبیه هستی؟ عمر؟ تیمور؟ محمود افغان یا سرباز آقا محمد؟!

از دور صدای شادی میاد، فراموش کرده بودم شادی نمرده! حماقت زندست، بازار خیانت داغه، وقاحت پایداره. از این دروغها حتما مصلحتی در کاره. ما ملت نجیبی هستیم. گور بابای اسب ما سر به سر بزغاله میسابیم. همه با هم یه روز کامل نجابت رو تجربه کردیم

گفتم باید بری و فریاد بزنی... اما دیدم که کتک میخوردی! شما میدونین حس دیدن کتک خوردن برادر رو؟ نه برادر تو برادر منی! برگرد! بیا مثل من فراموش کن. فراموش کردن تنها چیزیه که تو این سالها یاد گرفتیم

بیا تو هم مثل من موسیقی گوش بده. اگر نشد نیم قرصی حتما کارسازه. کافیه امشب بخوابی فردا انگار نه انگار. دکانها همه بازن. مردم زن و بچه دارن. تو هم بیا و مثل من کرکره رو بالا بکش. یه لقمه نون و یه ته استکان زندگی. بوی لجن میده اما عادت میکنی. عادت کردن تنها چیزیه که تو این سالها یاد گرفتیم

بخواب امشب و خوشحال باش که فردا فرداست. نه اینکه بهتره از امروز،
تو هم یاد میگیری که هرروز،
امید فردا رو عوض کنی با حسرت دیروز!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

معجزه ی بارون

بارون که میاد غبار خیالات گذرا شسته میشن و حسهای آدم برجسته میشن، دلتنگ که باشی دلتنگتر میشی، عاشق که باشی عاشقتر میشی لابد. اینروزها زمختی اپیدمی سیاست مجالی برای لطافت عشق نذاشته «که نازک طبع عشق را تاب همنشینی رقیب نیست، سرای دل به تمامی میخواهد و خیالی دیگر که بیاید جای خالی میکند از غیرت» اما برمیگرده، با چند تا قطره بارون، با یه نگاه، با یه لبخند

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

برای نیکو

نمیدونم آدم چند سالش بشه بهش میگن پیر. از این قصه های دل جوون و اینا هم بگذریم من به این نتیجه رسیدم پیری غلبه ی خاطراته بر آرزوها. این وسطها گاهی آدم پیره گاهی جوون. اخیرا خیلی پیش میاد که صبحا به خیال یه خاطره از خواب پا میشمِ، همینه که لفظ «پیر شدم» رو زیاد به کار میبرم. یه بدیش اینه که اساسا خاطره بوی غم داره، خوب و بدش فرق نمیکنه نوستالژی کلمه ی قشنگیه برای حسش. برام خیلی جالب بود که از دکتر خواجه پور بشنوم که زندگی نهایتا تراژیکه جدا از اینکه آدم چطوری زندگی کنه

سهم «اکنون» به معنی رایجش تو زندگی من خیلی کم بوده. البته مثکه یه اکنون دیگه ای همیشه بوده که منتظر رسیدنش بودم اما هر صبحی که بیدار شدم میدونستم که تو اون روز نیست. شاید این یه تجربه ی مشترک باشه برای خیلی از ماها نمیدونم. اینو پیشتر هم نوشتم گاهی فکر میکنم ممکنه یه روز غافل شدم اون اکنون رو رد کردم!

صحنه ی اول یه روز بهاری یادم میاد نمیدونم سوم دبیرستان بودم یا چهارم با بچه ها رفته بودیم پارک ملت، صبح جمعه. کنار زمین والیبال (فکر کنم الان دیگه نیست) وایساده بودیم یه پسر خوش استیلی اسپک میزد ما همگی دهنمون باز مونده بود. باید سال ۶۹ بوده باشه یا ۷۰، اسمشو نمیدونم کی گفت: علی صالحی. منو یاد دیمیتری فومین مینداخت استیلش و موهاش! از فرداش تو مدرسه اسمش ورد زبون همه شده بود تو زمینهای والیبال.

صحنه ی دوم زمستون سال ۷۱ اردوی امیدها بود برای بازیهای دهه فجر. من یه نوجوون ۱۸ ساله خجالتی و البته دراز، یه هدف تقریبا بیدفاع بودم برای اون جماعت اراذل که متوسط دو سه سالی هم از من بزرگتر بودن. نتیجش گوشه گیری بود و تمسخرها و اذیت هایی که وقت به وقت از آقایون دریافت میکردم. تو اون سفر که واقعا سخت میگذشت بهم، علی صالحی به دادم رسید. چتر حمایتشو فقط وقتی جمع میکرد که حسین گوهری میگفت بهم «مانفی» صالحی هم باهاش همراه میشد

صحنه ی سوم فکر کنم سال ۷۴ بود. پشت دانشگاه تو خیابون ۳۰ تیر از توی اون پیکان معروفش صدام کرد. تو اینجا چیکار میکنی؟
مکانیک قبول شدم.
بیخیال! آخرین بار که دیده بودمش دیپلم ردی بود. اون روز از من یه ناهار گرفت. وارطان بود؟ حتما میگه یادم نمیاد.

بعد از این دیگه صحنه ها پیوسته ان نیکو جان. علی صالحی بود و تیشرت نایک و جین لیوایز و پولهای مچاله توی چند تا جیب و جوراب! رستوران گردی و راهکارهای مستمر برای تبدیل یه بچه مثبت به یه آدم پدرسوخته. بعدهم پول پرسپولیس رو داد پی سی و نتیجش دایره المعارف تیکه پاره شد و وب ادیکت

بگذریم. علی صالحی ۲۰ سال خاطرست. من تو این مدت واقعا تغییر کردم ولی صالحی تقریبا همون آدمه. تو بهتر میشناسیش نیازی نیست اینجا بگم. این چند روز با شما من هم گذشته رو داشتم و هم حال، این دومی به ندرت تو زندگیم اتفاق میافته. آب و آفتاب و شراب، قورمه سبزی و نیمرو نون مصری وفتوش و کولا لایت و سینی به یاد موندنی و اون رستورانه که آدمو یاد الویس مینداخت و اسمش یادم نیست، از اون شب و روز هم حسرت خاک بر سری رو بیشتر از همه دارم و تصور صحنه ی ندیده ی جیغ ولگدپرانی خانم تهرانی و جرزنی های صالحی و پختگی خاصی که نیاز به بسیار سفر نداره.

از طرف صالحی که همش وظیفه بود چیزی ندارم بگم اما سهم تو همه لطف بود و محبت. دفعه ی دیگه انجیر یادم نمیره اگه زیاد فاصله نیافته

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

ارداويراف نامه

از اين بابت كه اجداد ما هم، از اين آقا گرفته تا محمد و بايزيد، به همين بيماري دچار بودن كه ما، خوشحالم. زنده موندن، بي آبرو هم نشدن. ما به اوليش راضي هستيم دوميش زيادست

يه مشكلي هست كه آدم از اون موقعي كه يه چيزي رو كاغذ مينويسه تا اينكه بياد بشينه تايپ كنه هزار تا اتفاق ميافته، يا اصلا هيچ اتفاقي نميافته، فرق نميكنه مهم اينه كه دم يه ستون مينويسي دم يه ستون ديگه تايپ ميكني! همين باعث دوپارگي ميشه و عنوان با مضمون نميخونه دستكم اون قسمتش كه دم اين ستون نوشتي

امروز دلگيرم همينجوري الكي. نميدونم چرا من الكي دلگير ميشم اما براي شاد شدن هزار تا دليل لازم دارم. خداييش ديگه دارم آبروي هرچي سه نقطست ميبرم آدم اگه افسردگي هم ميگيره خوبه دوقطبي شو بگيره

امروز ابرهاي سمت شرق فوق العاده بودن. ابرهاي زنجان هميشه بينظيرن. سياه نبودن گوش نكن شما به اين ملودي: اي ابر سياه تو با چنين ناله ي زار بر چشمون اشكبار من ميماني يا مولا دلم تنگ اومده...؟

يه خورده ديگه هم حرف بي ربط بزنم بعد ميرم سر اصل مطلب معمولا همينجوريه ديگه آدم اول روش نميشه حرفشو بزنه در مورد آب و هوا حرف ميزنه و موسيقي و ادبيات مدرن؟ نميدونم البته مثل اينكه كار ما برعكس بود من درست يادم نمياد. خانم ببخشيد! من الان يه سري آهنگ در پيت مياد تو ذهنم يكيش همينه: خانم ببخشيد! گروه تي ام؟ خيلي بانمكن يعني آخر ابتذال هستن و هستن واقعا هيچ تظاهري تو كارشون نيست براي همينه كه به دل ميشينه كارشون، نه مثل اون آقايي كه براي تظاهر به متفاوت بودن انواع صداها رو از خودش در مياره! اينو فقط اينجا جرات گفتنش رو دارم كه پشت پي سي ام و كمي دلگير! بپرسين ازم حاشا ميكنم

نوشتن آدمو آروم ميكنه كم كم موزيكهاي بهتري يادم مياد:
ميدوني دلم برات هلاكه(...) هر لحظه براي ديدن تو پيشوني من بروي خاكه... رامش جذاب بود مثل بيشتر قديميا

الان نيم ساعته كه دارم مينويسم و پاك ميكنم بسه؟ مثله اينكه ترانه هاي ذهنم كم كم فاخرتر ميشن "خوابي بود و خيالي ما را روز وصال" من هيچي يادم نمياد تقريبا. گلستاني بي زحمت باغبان، دامني از گل، رويا! رويا؟ پس اين بوي گل! به ساعت يكي بود و نيم و نيم نيم بيش اما به خيالم لحظه اي. يادم باشه اينو يه روز بخونم "بر گل از غم فروردين لرزان قطره ي شبنم بود"م

چرا من هيچي يادم نمياد؟ جز باز و بسته شدن در شايد. رفتارم خوب بود؟ يقه ي پيرهنم؟ پشتش از شلوار بيرون نزده بود؟ درست نشسته بودم؟ قهوه رو هورت نكشيدم؟ حتما زيادي نگات كردم... نه ولي كم نگات كردم خيلي كم. اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس. خيال كه قيد نداره اونا هم خيال كنن، ما ميريم براشون غوغا ميكنيم كه فضا رومانتيك تر بشه

تو با من نيستي! با اونا هم نيستي، هستي؟ تو با هيچكس نيستي منو فقط اين بوي گل متوهم كرده باز. تو از جنس آرزويي نزديك و دور، پيدا و ناپيدا، ساده و سخت، سخت، سخت...نوشتن چقدر خوبه، از اون بالا تا اينجا ميبيني چقدر دگرگون شدم؟ رويا، يادآوري...نميدونم من بايد با شاعر همذات پنداري كنم يا با خواننده "اي كاش دامانت را از كف نميدادم"م

تو هيچي نگو من اين گفتن و نشنيدن رو دوست دارم(اينقدرها بد نيست مونولوگ باور كن) و اما حرف بزن كه من به آرامش اون صدا نياز دارم! حتي از پشت چند تا ديوار. باش و فارغ باش. نگاهم كن اما نه طوري كه روم نشه نگات كنم. نزديك باش و دور مثل آرزو. مثل خودت. بزار من هميشه در حال اومدن باشم. در حال دويدن، دست و پا زدن. ببين و اجابت نكن بزار من التماس كنم، سجده كنم. دلسوزي نكن سخت باش. سخت، سخت، سخت... بايد از داريوش رفيعي معذرت بخوام "به شهر و دياري ببر تو مرا كه نور خدا باشه و منو تو" نكته اي هست كه نور خدا همونجاست كه خدا، سجده به دو قبله شركه

دور نشو، دور نشو كه نااميد بشم. گاهي بگو، بنويس. كه منم فكر كنم براي من نوشتي. چه ايرادي داره منم فكر كنم تو قلمرو خدايي تو بنده ي برگزيده منم

مدتهاست كه سنگيني حضورت رو به پشتم احساس ميكنم. حتا از پشت چند تا ديوار. خوبه كه هنوز ورزش ميكنم اما به هر حال عنقريبه كه درد كمر هم به مجموعه دردهاي بي درمون اضافه بشه. مشكل اينه وزن حضورت هر روز بيشتر ميشه. من هر روز بيشتر ازت خجالت ميكشم. ميترسم! ميدوني چند بار ديدمت پيچيدم تو آشپزخونه؟! هر دفعه هم ميرم در يخچال رو باز ميكنم مثكه ميترسم يكي نگام كنه! خجالت آوره نه؟ ساز كه ميزنم دستم ميلرزه، نوشتن كه ديگه واقعا سخت شده. يه چيز ديگه هم هست كه نميشه اينجا نوشت... زياد جالب نيست قبول دارم به هر حال وصف واقعه شايد پاكش كردم بعدا


راستشو بخواي منم هميشه مخالف تقسيم عشق بودم به واقع و مجاز(اين يعني تفاهم؟)، "كه قدر عشق به بزرگي معشوق نيست كه ارزش اين سكه بروي عاشقي نگاشته شده". حرفمو پس ميگيرم! آدميزاد اشتباه ميكنه. طعم حقيقت رو تا نچشي طبيعيه كه هر بدلي رو جاي اصل بگيري

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

بیست و چهارم اردیبهشت

صدیف یه مثنوی مخالف درس میداد با این شعر:
خوشتر از دوران عشق ایام نیست

البته الان دیگه بیست و پنجمه ولی مثل اینکه بعضی روزها کش میان نفوذ میکنن تو فردا، شاید هم تا آخر دنیا

امروز کار ساختمون آرزو خوب پیش رفت، همون جماعت که برای سلیمان کار میکردن مزدور من بودن همه. مصالحش رو غیرتم میاد بگم اما پنت هاوسش حاضره بالاتر از عرش، جبرییل یه طبقه پایینتره! بی جواز سلطان باز جسارت کردیم اما حضرات جن و پری خراب کردنشون هم مثل ساختنشون بی زمانه، چشم نازک کنین به طرفه العینی میارنش پایین

اگه نبود ملاحظه ی اغیار امروز یه معراجنامه مینوشتم.
ببری به رنگ نور ، غزالی قهوه ای رنگ
که شبگردان تعقیبش کرده اند
دختری که نگاهم را دزدید
نمیدونم چرا ببر دیگه به نظرم خیلی خشن نمیاد

اینهم گوشه ی رضوی بود که کرامتی میگفت:
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را...م

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

دزدیِ ادبی

دیر اومدم
در نیمه باز
نشان بار عام سلطان

ظاهر آشفته من
مسواک! و دستی به موی نافرمان
امیدوار و مردد

زود رفتی
در بسته
ختم بار عام



امروز همه ی وجودم اشتیاق بود. بردبار بودم اما، چند روزیه مشق میکنم رسم عاشقهای اون زمونه رو، غلطی اگر کردیم باز، عفو فرمای که عجز است نه نافرمانی


چه خوب میکنی که نگاهم نمیکنی!‌ که یکی گوشه ی چشمت از همه صد نگاه دیگر گرانتر آید مرا! اما من

دزدیده
نگاهت می‌کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی‌آیم
باد می‌شوم
گونه‌هایت را می‌دزدم
موهایت را می‌دزدم

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

دفاعیه

میگه یکی هست اینجوری و اونجوری! میگم ریحانه بیخیال, من عاشق شدم! هومن میگه این راهش نیست میگم برای من راهی جز این نیست! به ریحانه میگم من این شوهر مستتو دوست دارم. همیشه دوستش داشتم از دوره ی دانشجویی. همه میگفتن چطوری اینهمه هومن مسخرت میکنه تو هیچی نمیگی

شما از ما دلخوری؟ ما هم از خودمون شاکی هستیم خطایی رفت و معترفیم طبق معمول. حبسش رو هم به اسم آزادی ناخواسته پیش پیش داریم میکشیم. نمیشه ما هم گاهی دلخور بشیم؟ نمیشه گاهی خودخواه بشیم؟ شما هیچوقت خودخواه نبودین؟ هیچوقت بیرحم نبودین؟

مثل همه ی نوشته های قبلی اینو هم چندین ده بار خوندم. مثل همه ی قبلیا بیشتر چیزاشو نفهمیدم. یه بار میخواستم بنویسم از ایگناسیو لطیف تر اسم نیست؟ مثل همه ی قبلیا اولش گفتم با منه؟ آدم اینجور موقعها رویایی میشه! مثل همه ی قبلیا بعد گفتم شاید هم به من ربطی نداره. آدم اینجور موقعها مشکوک میشه! آدم اینجور موقعها دور از جون شما خر میشه! اینکه نوشتم عین حقیقته... گریه ی من زیاد نشونه ی قابل اعتمادی نیست شما نگران نباش. چند وقت پیش یه فیلمی دیدیم تاثیرگذار, آخرش بچه ها گفتن اکشن بود

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸

قطعه ای برای نخواندن

جد ما، معروف به تیمور جنی، اونطور که میگن قسمت عمده ی زمان بیداریش رو عصبانی بوده، آخرش هم سکته ی مغزی کرد مثل بقیه ی نسل قبلیِ خانواده ی پدری. ظاهرن این ژن هر چند تو نسل حاضر نهفته ست ولی دستکم به طور متناوب اثرش آشکار میشه و ما هم قاطی میکنیم. فعلن هرچی هم به عنوان یه آدم نسبتن باشعور سعی میکنم ریشه یابی کنم عصبانیتم رو، جز مرده ریگِ نیای آتش نهاد، چیزی به ذهنم نمیرسه

بردباری باید چیزِ خوبی باشه. اگه شما میگین شاه عباس شاه خوبی بوده منم میگم آره بردباری همیشه خوبه. راستی شما دستتونو بلند کرده بودین؟ من که همرو نگاه میکردم جز شما، این حیا رو فکر کنم از سمت مادری گرفتم! م

میگن مردانِ راه دل به یار دارن و سر به کار. صبور هم هستن لابد. ما از این جهت باعث ننگ این جماعتیم که تا یادمونه سرمون همون جایی بند بوده که دلمون. سر به کار اگر داشتیم هم دل با یار نبوده حتمن

میشه آدم الان یه چیزی بشنوه هفته ی بعد عصبانی بشه؟ میشه آدم از بابت ژست مسخره ی دلسوزانه ی خودش که بیشتر باعث معطلیه عصبانی بشه؟ م

صد شکر نگفته باقی و اینچنین به یکی نیم شکایت در ناله و فریاد! این عاشقی دستکمی از مسلمونی حافظ نداره

رفتن گاهی بهترین کاره! هرکاری شما بکنی خوبه حتمن ما هم قصد تشبه کردیم و اما ایران ملوله از آزادی، طوقی به گردن و زنجیری به پایم آرزوست احمد جان


عذر عصبانیت ناموجه, نوشته ویرایش شد. فکر کنم ما 135 سالمونم بشه یه چیزهایی رو یاد نمیگیریم

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

کارامل

ساختم بتی دیشب ز تو با مرمرِ رویای خود

زمانی است نه چنان دیر که رویایی چنین نازک پروردن آغازیده ام و صیقل خواهد بسیار بیش و صبر میطلبد، میدانم

به رویای من به لبخندی دیرگاه، به لحظه ای بنایی به عرش میرود که به عتابی نه اما به هر ساعتی بی خبری، فرومیریزد خشت به خشت

به رویای من تو را غمِ راه نیست که سیمرغ را بال فراغت هست چو خود قاف در وجود دارد. منم که به راهبریِ بندی، نادیده راه میپویم لنگ لنگان

و این بند به تیغ ملامت بریدن نپذیرد؛ که ملامت خواهم و کمندی چنین به هر ملامتی رشته ایش افزون شود و ملامت پذیرم، که به هرچه رسد از مقصود شادم، شاد...شاد...شاد. که خدای ما را رشته ی جذبه نه به اراده، که ناگزیرِ وجودِ اوست



و دوبار نوشتن توهینه به خواننده ی پیگیر

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

این جماعت قابل تقدیر

پیش نوشت اینکه من اینجا با قلم فارسی واقعن مشکل دارم، هرچی سعی میکنم علامتهای چموش رو به مهار حروف مقطعه به راه بیارم ظاهرن نمیشه یعنی اینجا با فایرفاکس درست میشه تو اکسپلورر دوباره به هم میریزه به هر حال صورت عَرَضه هیولا رو عشقست

من هروقت سروکارم با جماعت پزشک میافته یاد بابام میفتم. زمستون سال ۶۹ دو سه ماه مونده به کنکور مرحله اول سرهنگ سلیمی اومده خونه ی ما(ازش خوشم میومد آراسته بود همیشه و سیخ) مشاوره میده به بابام که ما(یعنی من) قاچاقی بریم کانادا. نُقل دهن پدر من این بود که سلیمی پسرشو که الان رییس بیمارستانه تو کانادا با کتک آدم کرده! بابای ما هم که البته دستش رو ما بلند نشد که نیازی هم نبود داد که میزد تا سر کوچه همه خبردار وای میستادن. اقایون یه ساعت مذاکره کردن و رسید به نظر ما که: من میخوام ایران بمونم
که چه غلطی بکنی
جواب من خیلی مسخره بود بماند و اما نصیحت حضرات که اینجا ظرفیت پزشکی کمه و من با شجاعت تمام که میخوام ریاضی امتحان بدم. خلاصه میکنم بابام یه دادی زد که اونسال همه لاتها تو محل یا کنکور تجربی دادن یا رفتن کانادا... جرات نه گفتن نداشتم اما لای کتاب زیست شناسی رمان میذاشتم میخوندم و تو البرز هم تا دم کنکور روزی ۶ ساعت والیبال بازی میکردم

سال ۷۷ زانوی من درد گرفته بود، تو اون تیم مسخره ی آب حیات یه سال درد کشیدم و به مجید ارگی میگفتم آقا من بدنم ضعیف شده میگفت فشار بیار خوب میشی! رفتم فدراسیون پزشکی گفتن دکتر رازی امروز مطبشه آرژانتین. از قضا مجید ارگی رو اونجا دیدم خودشم آرنجش استخون اضافه آورده بود از بس به ما تمرین خرکی داده بود. شلوغ! مارو بین مریض قبول کرد خانم منشی، دو تا اتاق بود مریضا رو یکی در میون میفرستاد توشون، دکتر هم از این اتاق به اون اتاق برای سرعت بیشتر. با اون تست شل کن سفت کن معروف آقا ساییدگی رو تشخیص داد و همون تمرینهای معروف رو هم داد و فیزیوتراپی و اینکه امسال بهتره بازی نکنی. نشون به اون نشون که ما بازی نکردیم و پامون روزبروز لاغر شد و دردش بیشتر، تا سال بعد که خدا پدر پوربهزاد فیزیوتراپ رو بیامرزه و اونایی که دستگاه کین کام رو ساخته بودن. آرنج مجید ارگی رو هم که عمل کرد یه سال بعد دوباره استخون اضافه آورد

به جون شما خانم دکتر اگه نبودین میگفتم همه پزشکها رو باید بریزن تو دریا با آرایشگرهای زنجانی

امروز هم به دلیلی احساسات طبیب ستیزانه ی ما برجسته شده، که ما تو ایفای نقش سوپرمن ناکام موندیم. به داریوش زنگ زدم میگه دکتره رفته تهران. بابا به خدا تهران خبری نیست از من میپرسید بهش میگفتم فقط آرایشگرهاش بهترن. یاد رفیق خانم طاعتی میافتم
خانم دکتر شما که باور نمیکنی من برای تبریک عید زنگ زده باشم؟
بعد به یوسف زنگ میزنم که ما شماره ی این حکمی رو گرفتیم چطوره؟ میگه خوبه اما الان دیر به دیر میاد زنجان مریضاشو میفرسته پیش فرزام نامی تو فلانجا، خوششم نمیاد به موبایلش زنگ بزنی
غلط میکنه مگه آقای خاتمیه
...زنگ میزنم بر نمیداره مادرمرده
رضا اژدری که بعد دکتر ثبوتی تنها آدم حسابی زنجانه دیزینه صدا نمیاد. پسر عمش دکتر هیات پزشکیه.
مسابقات بانوانه تو چیکاره ای خوب
خدا شاهده اون بودجه ای که برای پیست مسخره ی زنجان گرفت اگه برای والیبال میگرفت تیم الان سوپرلیگ بود. دکتر عمادی هم قرار شده از خانمش سوال کنه تا این ساعت که ۱۱ شبه زنگ نزده. این دو فقره ی آخر رو فردا پیگیری میکنم اما اگه زانوی خودم میشکست هم دوباره بهشون زنگ نمیزدم به جون شما

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

همدردی مجازی

ی «بین من و آرزو دیواری است بلند... که خود نیز دنیای آرزو به روشنی نمیبینم. گاهی
پرتوی از روزنه ای, تصویری مبهم از آن سوی دیوار در دلم نقش میکند و میایم... نه برای
رسیدن, که تنها برای دیدن... و تو از آن سوی دیواری»ی

این مال سال هفتاد و چهاره, این ور دیوار که چیزی عوض نشده, تصویر مبهمه هنوز و قد منم که بلندتر نشده, از احوال اون ور دیوار بی اطلاع هستم, شما که مال اونور هستین چیزی میدونین؟

سوالم خبط بود میدونم, اونوریا حرف نمیزنن اگرهم چیزی بگن که اینوریا نمیفهمن. وقتی میفهمی اونور اتفاق بدی افتاده دوست داری شنل تنت کنی مثل پلنگ صورتی از
دیوار بپری اونور... اما بدیش اینه که ناراحت شدن و نگران شدن هم حق بدیهی نیست, باید برگزیده باشی, فقط ببخشید جسارته اما بسته به شرایط میگن تا 48 ساعت کمپرس یخ خوبه

ظاهرن فعلن تا 100 سال نمیشه امیدی به نویدی داشت از اونور دیوار, حالا خوشبین باشم بگم یه بهار رفت نودو نه تاش مونده, میریم برای 135 فقط باید که سالمتر زندگی کنم و گوشت نخورم, شما بتونی ما هم توکل میکنیم به خدای شما

نمیدونم چرا یاد یه فیلمی افتادم توش مرتضا عقیلی تو محل یکتی راه میرفت و آقا مسخره کردنهای اهل محل رو به سرشناسی برمیداشت. مادرم همیشه میگفت به آدمها نخند سرت میاد گوش نکردم

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۸

ایران

کم کم داره از وبلاگ نویسی خوشم میاد. دلیل اول اینکه فکر میکنم تو ممکنه گاهی بخونیش, دوم اینکه من که اهل عکس نیستم چون چه پشت دوربین باشم چه جلوش عکس افتضاح میشه, اینجوری میتونم از بعضی روزهای زندگیم یه تصویر آبرومند داشته باشم یه روز به بچه هام(؟!) نشون بدم

امروز بالاخره ما ایران درودی رو دیدیم. من باید اقرار کنم که از نقاشی تقریبن هیچی نمیدونم, خداییش تنها نقاشی هم که به جز خانم درودی و پیکاسو میشناسم کمال الملکه! حالا من اونجا چیکار داشتم داستان داره بماند. فقط یه نکته ی جالب اینه که کتاب ایشون مزین به امضای خودشون تو خونه ی ما بود پیش از عید یه آقایی تنبک نواز (همون ضرب گیر سابق) خونه ی ما این کتابو دید گفت خانم من هم سورئال کار میکنه! من که از سوش چیزی نفهمیدم اما رئالش منو یاد ایکر کاسیاس انداخت. توضیح بی ربط هم اینجا اینه که از بکار بردن همزه سعی میکنم دوری کنم اما اگه جای رئال بنویسم ریال خلط معنا ممکنه بشه! امروز هم خانم درودی گفت من از امضای کتابم متنفرم و من یاد مولوی افتادم که گفت من از شعر متنفرم. مثل اینکه سلبریتی ها از قدیم یه غمزه هایی داشتن! اینم همینجوری بگم که سی و هفت هزار تومن هم پول گل دادم بیشتر به خاطر آفرین البته

اولش که رفتیم یه خانمی اونجا بود بعدن فهمیدیم ژورنالیسته یه دفعه با خانم درودی مصاحبه کرده. تو شهروند امروز بوده قاعدتن الان باید بیکار باشه پس, در مورد ظاهرش توضیحی ندارم مهم که نیست؟ خانم درودی به همه میگه دوستون دارم. میشه؟ بعد یه سری دیگه اومدن شلوغ شد و خانم درودی هم به قدر نهایت کفایت حوصله ی جمع که انصافن باحوصله بودن, از خودش تعریف کرد. تو یه صحنه هم گفت من یه فیلمی دیدم در مورد فیزیک کوانتومی منو شیفته کرده که ذهنیت انسانها دنیا رو میسازه(؟ یه چیزی تو این مایه ها) شما نظرت چیه علیرضا خان؟ منم صلاح رو تو تجاهل دیدم که دانشگاههای امروز ماهارو محدود بار میارن و دید ما نسبت به این مسایل مثل شما باز نیست...ی

بعد که آدمها رفتن خانم درودی نسبتن حرفهاش شیرینتر شد انصافن آدم با نمکی بود. از یکی گفت که اخیرن دیدتش و گفته من یه زمانی عاشقت بودم اینم گفته ننه مرده ماست خورده بودی یا لال بودی خب میگفتی! اینکه سیمین بهبهانی تو مهمونی اخیر یه شعر گفته که من تو هشتاد سالگی عاشق شدم! بیژن مفید شوهر و پدر افتضاحی بوده اما دوست خوب و هنرمند فروتنی بوده, از مرضیه یه چیزهایی گفت که احتمالن درست میگفت و... اما زیباترین حرفش این بود که هنرمند هارو آدم از نزدیک نبینه بهتره باورهاش فرو میریزه!ی

اما بعد نازآفرین قهوه آورد و مجلس ذات زنونش رو آشکار کرد. ببینید همه ی اینارو که میگم توی فنجون دیده شد: تلفن, یه عینک و مرد سیبیلو, من یه چادر سرخپوستی میبینم, چادر معنیش چیه نازافرین؟ قرار و سکون. یه نشست کاری دارید خانم درودی یه تلفن به شما میشه نتیجش خوبه. خدا کنه خونه ی پاریس فروش بره! من یه چیزی مثله اشعه های خورشید میبینم, عدد 320, معنیش چیه؟ ی(جوابش یادم نیست) تازه هنوز چپش نکردم تو نعلبکی! (ای داد بیداد) حالا تا خانم درودی تلفن رو جواب بده آفرین یه نگاه به فنجون من میندازه: علیرضا چه قلب واضحی! خداییش اینو من خودمم دیدم. علیرضا خیلی زود ازدواج میکنی! بیخیال؟! یه پیشنهاد کاری بهت میشه... اینارو اونجا نوشته؟ منو هم جو گرفت, قبول کنم؟ خانم درودی تلفنش تموم شد و فنجون رو برگردوند... آفرین باز تلفن دید و خانم درودی یاد خونه ی پاریس افتاد کاش فروش بره! یه مجلسی هست همه کله گنده های کار خودشونن نشست کاریه. یه دم ماهی هست, ماهی کپل و گنده... نمیدونم چی شد خانم درودی گفت من چند وقتیه دارم تو خلا زندگی میکنم. من: ایشالا تموم میشه! درودی: نه خلا بد نیست! آفرین: من شنیدم خلا وجود نداره... سر یه اسب, درودی: شبیه اون اسبهایی که اویسی میکشه. یه هدیه براتون میارن با احترام فراوان, آره مثله تخت جمشید آدمها با ردای بلند.(خدا شاهده من توی فنجون یه میز سه پایه میدیدم) دو تا چهار هست خانم درودی پشت به پشت هم. خانم درودی ساز مخالف میزنه: اینها «اف» هستن! من ببر میبینم. درودی: ببر چیه؟ قدرته خانم درودی و عظمت! چرا سه پایه رو نمیبینن اینا؟ یه مرد متوسط القامه ی توپر. خانم درودی همش مرد میبینه اون تو واپارتمان رو هم هرطور شده میخواد بفروشه(دیگه حوصلتونو سر نمیبرم قد همینا که نوشتم هست باز)ی

خانم درودی میگه موقعی که «در فاصله ی دو نقطه» رو نوشتم تو فالم یه سفیدی در اومد با دو تا نقطه اینور اونورش و عدد 11, یازدهم مهر هم کتاب چاپ شد...یه چیزیم گفت در مورد ایجینگ(؟)ی

یه حرف هوشمندانه ای زد که «هنرمندی که بالا میره باید شان خودشو حفظ کنه» از این قرار که یه دوستی که تابلوهاش 120هزار یورو فروش رفته, رفته یه جا دیگه نمایگاه گذاشته 10هزار یورو فروخته یه سری دیگرو که بهتر بود آتیششون میزد ولی اینکارو نمیکرد (من کاملن موافق بودم هرچند که تایید من زیاد اهمیت نداشت)ی

و اما میگفت من از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبرم. قهوه میخورم سیگار میکشم و موزیک گوش میدم و لذت میبرم(فکر کنم مشکل من اینه که سیگار خیلی کم میکشم اگه نه بقیه ی کارا رو که منم میکنم) به هر حال اگه شعار هم باشه قشنگه اما انصافن شور زندگی تو این آدم
فوق العادست. این آموزنده ترین نکته ی این دیدار بود

دکور خونش بسیار زیبا بود من با سلیقه نیستم اما با سلیقه ها رو دوست دارم! یه سری شیرینی هم درست کرده بود انصافن در نوع خودشون غیر قابل رقابت اونم با این وضع جسمانی نه چندان خوب. یه رولت سورئال هم آخر آورد که آدمی به لجاجت منو هم مجبور به تحسین کرد. دستشوییهاش اما زیاد تمیز نبود!ی

حدس من این بود که ایران درودی گوشش از تعریف و تمجید نقاشی و کتابش پره بعید بود با اونجور کمپلیمان ها بشه ایمپرسش کرد!! من از زیبایی خط زیر چشمش گفتم که گفت من کلی دارم خرج میکنم که محو بشه.ی
اینجوری جذابه باور کنین خانم درودی.ی
بعید میدونم باور کرده باشه اما من جدی گفتم

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

این چند روز

پنج شنبه: تو راه کرج از راه دهکده المپیک و نگین غرب و پیکانشهر... بد پیچیدم جلوی یارو، داشت میرفت
تو جالیز بنده ی خدا، شانس آوردم. اسی میرفخرایی خیالش راحت بود که زنش با من میاد و قاعدتن من
با این ظاهرِ صالح راننده ی محتاطی باید باشم. اما من همیشه بدتر از اون چیزی هستم که آدمها
فکر میکنن. «تو استادِ گول زدنِ آدم بزرگایی[]»ی

ادامه: خونه ی خانم قنبری، من خونه ی قبلیش رفته بودم تو نواب
حیف نبود خانم قنبری؟ی
دیگه داشت میریخت رو سرمون!ق
داستان زندگیش مثل فیلم فارسیاست. شوهر مرحومشم شبیه ایرج قادری بوده

خانم خشای غوغایی به پا کرد، خاطره گفت و منم که این روزا حساس
علیرضا تو یه چیزی بگو
الان نه شاید آخر

خیلی بده آدم عرق رو با شراب عوضی بگیره! من تا الان فکر میکردم هر مشروبی مزه ی
زهرمار نده شرابه! این سومین باره من تورو میبینم دلبرِ فوتوگرافر؟ نمیخوای از بقیه هم
فیلم بگیری؟ خوبه که داری میری فرنگ...ی
نکنم اگر چاره دلِ هرجایی را

نمیدونم مرور خاطرات منقلبم کرده یا فیلمبردار یا ...! سال ۷۴ بود قزل قلعه، مثنوی
دشتی درس میدادی، عاشقی پیداست از زاری دل. اون جلسه به من درس
ندادی من از درآمد افشاری شروع کردم، رونق عهد شباب است دگر بستان را... چرا خانم خشای
خاطرات، خوب و بدشون آدمو غمگین میکنن؟ چرا زمان پاشو رو هرچی میزاره نشانِ غم
روش میزنه؟ من کلاس سیستم تلویزیون رو حتا یه جلسه هم نرفتم که حتا یه جلسه
هم تو کلاس تو غیبت نکنم! یادته صدیف گفت خانم این پسر شماست؟ یادته گفتی دوست دارم
پسرم مثله تو بشه؟ ما خیلی کم با هم دردودل کردیم اما همیشه برام روشن بود
که تو احوالات منو درک میکردی. عاشق شدنامو، حسادتامو، جاه طلبیامو ... و من هیچوقت
از اینکه تو وجود منو بی پرده میدیدی احساس بدی نداشتم

جمعه: نمیتونم بگم تو اوج بودم اما به هر حال اون تلفن
منو برد تو حضیض... تو این دنیایی که تلاش و تدبیر آدمها فقط میتونه احتمالات رو
جابجا کنه روی تداوم هیچ لحظه ای نمیشه حساب کرد. من بی برو برگرد بدترین ساعت زندگیمو تجربه
کردم، غم و عصبانیت و نگرانی همه با هم به نهایت! کمینه ی حسنِ اتفاق
خیلی بد اینه که آدم میفهمه که دغدغه های معمول (تکاثُر!) زیاد هم اهمیت ندارن!
واکنش بدنم هم در نوع خودش جالب بود
مثل اینکه خون توی اعضای داخل بدنم جریان نداشت. اینجور موقع ها فکر
کنم آدم آبم خوره هضم نمیشه! زانو هام سست، سرمو دستام داغ... چی میگن
به این، واکنش سمپاتیک؟ آدم رو برای جنگ و گریز(فایت اند فلایت) آماده میکنه! از همه
جالبتر سیخ شدن موهای بدنه، این میگن از دوره ای مونده که آدمیزاد پشمالو بوده
موقع خطر سیخ شدنِ موها بزرگتر نشونش میداده! اگه عکسِ
خدا رو پاره نکرده بودم الان میگفتم الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله!!! «تن پروری روحی»ی


شنبه: دربند، مسلمن با این لباس کوه نمیخوام برم، من گرسنه هم باشم
عاشقی از یادم نمیره. آقا اینا کدومشون سالمترن؟ تازه ترن؟
همشون تازه ان
آره تو بمیری
کدوماش ترش ترن؟؟

یکشنبه: مرکز، این که همه به خاطرش تبریک میگن برای خودم راستش زیاد مهم
نیست، هرچند اگر نمیشد عصبانی
میشدم! «دکانی، کسبی، شهرتی،‌وظیفه ایی، خانه آرامی، همسری و فرزندانی...»
فکر کنم از این به بعد باید «بزرگانه
راه بروم، چون مردان آبرومند... بزرگانه سخن بگویم، بنشینم و برخیزم، بخورم و بیاشامم
همه چون مردان آبرومند؛ با وقار و سنگین، درست همچون مردگان...»ی

دوشنبه: اینجا رو خالی میذارم بسته به سلیقه ی خودت بنویسی عجیبه که با وجود اینکه
رفتارت مطابق انتظار بی نقصه، من احساس رنجش دارم
تقریبن بی دلیل، تو نمیدونی دلیلش چیه؟م


اینکه این چند روز رو خواستم برجسته کنم بی دلیل نبود اما الان
فکر میکنم خیلی هم مهم نبوده خسته شدم باشه برای بعد، بقیش سهمِ دفتر فراموشی.
گاهی تو راه یه ملودی هایی
به ذهن آدم میرسه بعد که میری خونه ساز دستت میگیری میبینی همش پریده، باز پیش درآمد
علی اکبر خان میزنی و اورتور مجید وفادار! میشه آدم از زحمت چیزایی که بلده رها بشه؟؟ی

خاتمی هم رفت اینهم دیگه مسخره کرده آخه آدم هم اینقدر خوب میشه؟ غضنفر که بود
این عبدالله اصحاب کهف هم از تو قوطی دراومده میخواد ارزشها رو زنده کنه!
نگرانم، برگشتی یه جایی برای یکی یه چیزی بنویس ما بدونیم برگشتی!م

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

پیوست

اینو میخواستم آخر نوشته ی قبلی بنویسم اما به دلیل اهمیتش (دستکم برای خودم) یه عنوان جدا براش در نظر گرفتم

نقش یه حرف آخر یه جمله تو یه بلاگ که برای فارسی طراحی نشده میتونه فقط این باشه که از اینکه نقطه (یا سه نقطه) آخر جمله بپره اون سر جلوگیری کنه. اینجوری شما هر حرفی رو بزارین مقصود حاصله. بعد فکر میکنین که این میتونه یه امضا باشه. ولی مهمترین اتفاق وقتی میافته که شما رو جوِ حلول و اتحاد میگیره که به تبع حضرت مولانا تخلصتون رو از نام شمس بگیرین که خواهم که تو باشی و من در میانه نه! بعد هم «نکته ی دلکش» رو به شیوه ی خواجه عبدالله چنان ظریف(!) بیان میکنین که خودتونم تا مدتها از بازخوندنش لذت میبرین و اثراتش رو(به شکل متوهم احتمالن) حتا تا سطل آشغال دنبال میکنین


اما نکته ی من حساسیت عجیب ذهن انسان به تکراره. که همون نکته ی دلکش (فرضن که بواقع دلکش بوده) اگر گرد تکرار روش پاشیده بشه رنگ ابتذال میگیره؛ از دوباره بکار گیریش دستکم احساس خوبی به آدم دست نمیده. این «اداپتیشن» ویژگی سیستمهای عصبیه اما برای آرمانگراها تبعات بدی داره که فعلن جرات گفتنشو ندارم. این باشه برای بعد

و اما تو هستی! حتا تو «جهالت». اینو مینویسم که یاد خودم بمونه که وقتی تو نوشته ها نیستی توی اون چیزایی که میخواستم بنویسم و ننوشتم، هستی. توی یادداشت دیشبم نوشتم اینروزها من «خودم» نیستم اما چرا، هستم. «من»، با همه ی احساسات و ملاحظات نه جدا از اونا

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

جهالت

جسم و جان میلان کوندرا رو دست منوچهر دیدم گفتم بد نیست منم یه نگاهی بکنم. تو ۱۰ سال گذشته هرجا صحبتی از ادبیات معاصر بوده مجبور بودم از «عشق سالهای وبا» بگم؛ تنها رمانی که تو این مدت خوندم. شاید برای ۱۰ سال بعد بتونم از کوندرا بگم

خوندن رمان جالبه یهو میبینی ۱۰۰ صفحه خوندی. این خوبه آدمو راضی میکنه که وقتشو تلف نکرده سرانه ی کتابخونی رو هم بالا برده. راستی هیچکس از من سوال نکرده دیشب کتاب خوندم یا نه نمیدونم این صد صفحه رو به حساب میارن یا نه

«رمان مالک حقیقت نیست بلکه درجستجوی حقیقت است...شیوه ی اندیشیدن رمان نویس با فیسوف متفاوت است ... تفکر در قالب رمان ذاتن استفهامی و قیاسی است...» اینا رو تو پیشگفتار توی گیومه گذاشتن، گوینده خیلی روشن نیست حدس میزنم خود کوندرا باشه. خوبه من دارم کم کم میفهمم چرا سارتر هم رمان مینوشته، با سقراط منشی هم حال میکنم ژست جذابیه

از «جسم و جان» راستش بی انصافیه بگم سوالی یا حقیقتی گیرم نیومد به هر حال انگیزه بهم داد که برم کتابخونه هرچی از کوندرا بود بگیرم که روند رو به رشد سرانه ی کتابخونی حفظ بشه. «جهالت» رو تا صفحه ی ۱۰۰ خوندم تقریبن مجاب شده بودم که بزارمش کنار، بردباری پیشه کردم اما! جملات زیبایی تو کتاب دیدم «...ملتهای کوچک پر از از شاعران بزرگ اند» اما راستشو بخواین نه به اندازه ۲۰۲ صفحه. شاید اگه منم مجبور به مهاجرت شده بودم همذات پنداریه بیشتری با نویسنده میکردم. من کاملن معتقد به تعاریف محلی از حقیقت و زیبایی هستم. اما چیزی که منو بیشتر اذیت میکرد وجود جملات جزمی اوایل فصلها بود که با ادعای سوال پیشگی رمان سازگار نبود نمیخوام مثالها رو اینجا بنویسم الان کتاب جلومه فصل ۳۵، ۳۶، ۳۷... همه همینجوری شروع میشن و آدمها هم رفتارشونو با این جملات تنظیم میکنن

«در همین سن (جهالت) است که آدمها ازدواج میکنند، اولین بچه شان را می آورند، شغل انتخاب میکنند. یک روز خیلی چیزها را میفهمند و درک میکنند اما دیگر خیلی دیر است...» من مشکلم اینه فکر میکنم لزومن تصمیم عاقلانه تر تصمیم بهتری نیست. ببخشید البته هیچ تعریفی برای بهتر بودن ندارم

از فصل ۳۹ خوشم اومد به خاطر این جمله از شونبرگ: «رادیو یک دشمن است... ما را با موسیقی له میکند... بی آنکه از خود بپرسد میخواهیم به آن گوش دهیم...» و البته تعبیر خود کوندرا: «موسیقی به یک سروصدای ساده تبدیل شد...»ی


از آرش حجازی خوشم نمیاد، راستش نظری در مورد ترجمش ندارم. احساسم شاید بیشتر به خاطر ذهنیتیه که از حرفهای علی صالحی دارم. به هر حال شهرت طلبی به نظر من چیز عادییه اما باید کنترلش کرد، با ظرافت: مثل غرور. اگه بزنیش تو صورت مردم منزجر میشن

از واژه ی «دُشدیسی» خوشم اومد. جالبه که آگاهانه اصل واژه رو هم پی نوشت کرده.(دفرماسیون، لاتین رو اینجا مینویسم میپره اونور) لغت نامه دهخدا: «دُش(دژ):(پیشوند) زشت و بد»... مثالهای جالبی داره بعضی آشنا بعضی ناآشنا: دژچشم (حسود)، دشنام، دشوار، دژآهنگ، دژخیم... اما برای من این واژه های اوستایی جالبترن که دهخدا هم ننوشته:دژمت،دژوخت، دژورشت در برابر هومت، هوخت و
هوورشت(پندار نیک و ...قشنگ نیستن خداییش؟). عجیبه که برای پیشوند «هو» دهخدا چیزی ننوشته. بزارین «فر» رو ببینم... «پیشوند است بمعنی پیش، جلو» ولی به نظرم این بیشتر به جای «هو» به کار رفته برای واژه سازی. به هر حال با هر سه اینا با انواع بنهای ماضی و مضارع میشه کلمه های قشنگی ساخت

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۷

...ویراسته

شاید با من بودی! چیم از عبدالله کمتره که فکر نکنم آرنولد منم؟ گفتی بزرگ شدم؟ قرار بود ننویسم! قرار بود صبر کنم! قرار بود مرد باشم!‌ قرار بود ترک پیمانه کنم...راستی اونجا که گفتی کجاست؟ این روزا همین روزاست؟ گاهی توهم چقدر شیرینه، توهم همذات پنداری با مخاطب! «علیرضا سرحالی!» آره هستم. «علیرضا داغونی...»آره اینروزا با یه تلنگر میرم تا آسمون و با بعدی پخش زمین میشم. این روزا دچار توهم مخاطب پنداریه مزمنم. چرا رفت؟ چرا اومد؟ کجا رفت؟ ناراحت شد؟ من چیز بدی گفتم؟م

من به جرمم معترفم! به پادافره(!) زیرزمین اسفل السافلین هم به نامم خورده قبلا تایم شیرینگ با ابلیس البته. وقتی خدا هم طرفدار شیرین دهنا باشه که صاحبنظرا همه ول معطلن! عرصه ی سخن هم که جولانگاه شماست اما من اگه خود سعدی هم بودم تسلیم بودم و از پیش باخته! الان منم طرف شمام اینور میدون حریفی نیست. از عین فقط یاء مجال بقا داره، اونم به اعتبار نام حضرت* دوست! میبینی که

گفتم پوستم کلفته نه؟ آره بود فکر کنم قبلا، آدم عوض میشه خب. این روزا ضعیفم. گاهی مجبوری زانو بزنی. زیادم تلخ نیست. پیشترها هم یکی با ادعای مردی راه، از پای فتاده سرنگون میرفته! دوست دارم ضعیف بودنو، لازم بشه سجده هم میکنم؛ جلوی خداوندگار که عار نیست! هرکی خرده بگیره یه چاقو میدم دستش با یه پرتقال





* این اضافه ی «حضرت» از اتفاق دلیل اصلیِ ویرایش این نوشتست: قدیما یه حضرتی بوده (البته بعضی ها عقیده دارن هنوزم هست)که خیلی ها دعویِ دوستی داشتن باهاش. با وجود اینکه هیچوقت هیچکس نشنیده جوابی به کسی داده باشه جماعت بی سروپا رو گاهی توهمِ خطاب(؟)میگرفته و فریاد انا الحبیب سر میدادن و ... نمیدونم اگه یه پاورقی خودش نیاز به پاورقی داشته باشه چیکار باید کرد

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

یادداشت

من اینروزها چقدر مینویسم! خوب انگیزه حتمن مهمه، یه زمانی مینوشتم چون خجالت میکشیدم بگم الانم چون فکر میکنم صلاحیت گفتن ندارم! اینجا داره کم کم مثله دفترچه خاطرات میشه خیلی هم فرق نمیکنه که بخوام محتاط باشم. دخترم گاهی میخونه و برادرم و کمال بلندا... ببخشید اسم تورو نیاوردم از غیرته نه غفلت! آدم اوایل فکر میکنه باید خیلی فکر کنه یه چیز حسابی بنویسه بعد که میبینه هرچی فکر میکنه باز چرند مینویسه میگه خب دیگه فکر کردن برای چیه. از یادداشتهای نادر ابراهیمی خوشم میاد که اسم زنشو هی میاره پشت سر هم از جماعت قلم به دست و
ساز به دست و ... بعیده اینقدر وجود داشته باشن بس که یکی از یکی «آدم حسابی» تر هستن

مهزاد روحی! گذشت زمان راحت میکنه آدمو، یه دفعه دیدمش بعدن، فقط چشمهاش همونجوری برق داشت اما باقی
هیچ! الان فکر کنم بچش ده سالی داشته باشه. یه زمانی اگه میتونستم صد تا کلمه باهاش صحبت کنم مجبور نمیشدم یه دفتر بنویسم! اونم هرچی سعی کرد کمکم کنه بیفایده بود من حرف بزن نبودم! بدم نشد الان به جز آتشی (بگم خاکستر بیشتر مقرونه به حقیقت) به منزل یه دفتر هم برام مونده با یه غزل--شاید از دیدار آن مهپاره ی موسی عصا-خانه ی ویرانه ی دلداده ای سامان شده... ۱۴ سال از آخرین نوشته های اون دوره گذشته! این وسط فقط یه چیزهایی روی روزنامه برای لادن نوشتم و چند ورقی که اگه دزد با ذوقی کیف منیژه رو برده باشه نگهشون داشته (با ترتیب زمانی معکوس البته)! برای یه نظرباز توی چهارده سال کارنامه ی خجالت آوریه. به هر حال آدم کم کم اینجا رو هم مثه دفتر خودش میبینه، البته من حتا وقتی برای خودمم مینوشتم ملاحظات سر جاشون بودن. از استعاره خوشم میاد کلا همه چیزو زیباتر(=سخت تر؟) میکنه اصلن من فکر کنم فرق آدمیزاد با حیوون تو همینه اما وقتی آدم خودش با یه «استعاره باز» طرف میشه میبینه اونقدرها هم خوب نیست! به هر حال حریف قَدَرش خوبه به قول جمشید هاشم پور

اینروزها دنبال یه خورده معرفت تو وجود خودم میگردم. زیاد امیدوار نیستم. از دلم شکایتی ندارم به قول گوگوش دل کدومه؟ اون که ثابت قدم ترین عضو بدنه و فقط ریتم داره، ملودیا رو این مغز لعنتی میزنه و دردناکش اینه که آهنگساز هم غریزست! این یکی واقعا به من برمیخوره برای همینه که برعکس اونی که ستار برای بوی موهاش خونده من تنم افلاکیه سرم(=دلم؟) هرجاییه!! در مورد تنم هم تقوایی در کار نیست که ارزش داشته باشه، از ترسه! آبرو؟ نه فکر نکنم ما که تا اینجاشم از رسوایی بلند آوازه ایم. این ادامه داره فکر کنم

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

خاطره

همه عمر در جستجوی سرچشمه ی زیبایی و اینک، نشانش در غرور عتاب آلوده ی چشمان
دخترکی یافته ام که فارغ، «نقطه ای دوردست» را در مسیر باد مینگرد

من از چشمان دخترکی که «نقطه ای دوردست» را در پس صورت من مینگرد میترسم

من از رفتن میترسم، از ندیدن میترسم، از آغازی که پایانی محتوم دارد میترسم

من از خوب بودن میترسم، از حسرت میترسم! من از روزهایی که خودخواه نیستم میترسم

من از گفتن میترسم و هم، از واژه هایی که باد میشوند و میترکند و از از سر قلم بیرون میتراوند

من از نگفتن میترسم و هم، از تبصره های منطق بر قانون محبت

من از صدای باد، از پرواز برفهای دیروز باریده بر صورت زمین میترسم! من از این همه زیبایی میترسم

امروز تسلیم بادم، خمیده، ناگزیر، چون نهالی که ایستادنش مرگ است
توانم نیست که بگذارم، نگذاشته میگذرم

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

کُلاژ

که به سوزن قلم خار ملالت از پای دل برآرم:

منم! ملامتی از پس و تردیدی در پیش که در پس این درگاه مرهمی است
یا تریاکی، که به ساعتی دیگر دردی دیگر آورد شاید و نیازی دیگر


تویی که باز از اسب غرور به زیر میخوانیم و منم باز
که لذت این فرود
به ذلت آن فراز
میپسندم

خسروی به رنگ شکر مشغول را چه کار به طعم شیرینی؟
مرا این نیز زیاد آید، تنها نگاهی، گاهی

مگر نه که تو نمینگریم مگر از گوشه ی [بالای] چشم؟ من نیز نگویمت جز گوشه ای که باقی خود
میدانم که میدانی

که مرا تنها ستایشگری بس و امید که خداوندگار را چارقی باشد و
عنایتی به چاکری چوپانی!!



با تشکر از سعدی، مولوی، نظامی، شیدا و غلامعلی حداد عادل

راز ماندگاری-سوم

ده سال پیش یه دفعه گذری اومدم اینجا تو حیاط زارزار گریه کردم، دست به گریه ام کلا ملثه! هورمونهای زنونه حتما تو بدنم به قدر کفایت هستن. الان بدم نمیاد گریه کنم اما گذر زمان آدمو سخت میکنه. هجوم خاطره ها اذیتم میکنن
به فرهاد سرابی زنگ میزنم بعد چهار پنج سال.
خوبی فرهاد؟ من اومدم البرز-
ما شیرازیم...

سال دوم همش با فرهاد سرابی یا سعید متکلم تو این زمینها بودیم با اون توپ میکاساهای ۱۲ تیکه. مثله پاره آجر سفت بودن. آرش رو هم اولین بار توی این زمینها دیدم. یه سال از من بالاتر بود. با اون پنجه های ظریفش برام بت بود. به نظر خیلی مغرور میومد. گاهی که تحویلم میگرفت کلی حال میکردم! از بچگی نظرباز بودم پسر و دخترم برام فرقی نمیکرد!

زمین فوتبال توی توری رو چمن مصنوعی کردن، چه غلطها! شمال محوطه سالن ورزشه دو سال آخر تریتوریه من بود.
نور چشمی آقای شیروانی بودم. فرجی هم باهام خوب بود. سال چهارم بودم یه معلم پیر داشتیم-علی آبادی- جبر درس میداد. صبح ساعت شش و نیم برامون کلاس میذاشت. فدایی بود واقعا. دیر اومده بودم جرات نکردم سر کلاسش برم. اومدم سالن ورزش از ترس ناصری. همه جا سرک میکشید کسی دودر نکنه کلاسها رو! حتا دستشویی هارو هم میگشت! من پشت این بخاری قدیا قایم شده بودم. شاید توی نیم ساعت فقط یه بار سرک کشیدم ناصری همون موقع منو دید! بابامو خواست بابام فرداش اومده بود جلوی همه ی معلم ها سنگ رو یخش کرده بود که بچه من خجالتیه ۵ دقیقه دیر اومده، تو عوض اینکه دستشو بگیری ببریش سر کلاس منو صدا کردی؟! معلم ها همه از ناصری شکار بودن حال کرده بودن، تا آخر هفته همه منو تشویق میکردن! من میتونستم حدس بزنم بابام چه بیرحمانه منکوبش کرده خودشم طبق معمول بعدا ناراحت شد یه پیرهن براش خرید داد من ببرم ناصری محترمانه رد کرد...ع

سالهای آخر تو این سالن جاه طلبیای من ارضا میشد. معروف بودم. کاپیتان نبودم سیامک طالبی سنش زیاد بود ولی همه کاره من بودم روشو زیاد میکرد بهش پاس نمیدادم! کفپوش کردن باریکلا! اون موقع از این آسفالت نرمها بود مثله سالن اسدی شمرون.

شمال غربی ساختمون شهید ولیزادست. توش نمیرم من هیچوقت تو این ساختمون کلاس نداشتم. جنوبش سلفه با چند ردیف درخت کاج قدیمی جلوش. باورتون نمیشه مثله سالن های پذیرایی شده! کف سرامیک و میز و صندلیای
شیک(؟)، پرده، لوستر... آقا اینجا هنوز سلفه؟
نه کرایه میدنش برای جشنو عروسیو ...ع

این از اون جاهاییه که من میبینم چجوری میشه که خاطرات آدمها با میز و صندلی و آجر و موزاییک رابطه پیدا میکنه. مسخرست واقعا که اینجوری تغییرش دادن. بابا اینجا البرزه اینا چرا نمیفهمن! اونهایی که اون سلفو دیدن و یادشونه که اینجا ساندویچ کباب کوبیده میدادن با اون نونهای بیات ترش مزه، حتما میدونن من چرا عصبانی شدم

اسم کوچیک نقشبندی یادم نمیاد. همش اینجا از من پول قرض میکرد بعد دو سه هفته میداد. حسابشم میزون بود خداییش. من ازش خوشم میومد از اینکه از «من» پول میگیره راضی بودم! ولی همش فکر میکردم اگه دو هفته ساندویچ نخوره دیگه لازم نیست پول قرض کنه