پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

خسی در میقات

اینروزها از صدای بوق و از ترافیک لذت میبرم, از گرما, از خستگی, از تشنگی و بیکاری لذت میبرم, از شنیدن شعارهایی که پیشتر یادآور روزهای سیاه بود لذت میبرم,از خوندن صدباره ی جمله هایی که بدخط نوشتین لذت میبرم

فرار کردم از آدمهایی که همه ی دغدغه شون نگه داشتن شلوار پارشونه. آدمهایی که چشمای کوچیکشون دستاوردهای ناچیزشون رو انقدر بزرگ میبینه که حاضرن برای حفظش هر خفتی رو تحمل کنن, آدمهایی که تجربه ای رو که جز ترس و رخوت نتیجه ای نداشته به رخ آدم میکشن. آدمهایی که که از صفحه ی دنیا اگر پاکشون کنی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

در کنار شما احساس امنیت میکنم, از اینکه مثل همه بودم افتخار میکنم, از اینکه پابه پای شما قدم برداشتم احساس سبکی میکنم. از اینکه دنباله رو بودم مغرورم, احساس میکنم به شعور بزرگتری وصل شدم؛ احساس میکنم نگرانیم تقسیم شده به شمار بیشمار شما

اما نگرانم هنوز..از دسیسه ی دیوهایی که اینروزها بالاپوش ناساز انسانیت رو هم از تن درکردن و گستاخ, به شعور و شرف ما تاخت آوردن

هیچ نظری موجود نیست: