جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۸

ایران

کم کم داره از وبلاگ نویسی خوشم میاد. دلیل اول اینکه فکر میکنم تو ممکنه گاهی بخونیش, دوم اینکه من که اهل عکس نیستم چون چه پشت دوربین باشم چه جلوش عکس افتضاح میشه, اینجوری میتونم از بعضی روزهای زندگیم یه تصویر آبرومند داشته باشم یه روز به بچه هام(؟!) نشون بدم

امروز بالاخره ما ایران درودی رو دیدیم. من باید اقرار کنم که از نقاشی تقریبن هیچی نمیدونم, خداییش تنها نقاشی هم که به جز خانم درودی و پیکاسو میشناسم کمال الملکه! حالا من اونجا چیکار داشتم داستان داره بماند. فقط یه نکته ی جالب اینه که کتاب ایشون مزین به امضای خودشون تو خونه ی ما بود پیش از عید یه آقایی تنبک نواز (همون ضرب گیر سابق) خونه ی ما این کتابو دید گفت خانم من هم سورئال کار میکنه! من که از سوش چیزی نفهمیدم اما رئالش منو یاد ایکر کاسیاس انداخت. توضیح بی ربط هم اینجا اینه که از بکار بردن همزه سعی میکنم دوری کنم اما اگه جای رئال بنویسم ریال خلط معنا ممکنه بشه! امروز هم خانم درودی گفت من از امضای کتابم متنفرم و من یاد مولوی افتادم که گفت من از شعر متنفرم. مثل اینکه سلبریتی ها از قدیم یه غمزه هایی داشتن! اینم همینجوری بگم که سی و هفت هزار تومن هم پول گل دادم بیشتر به خاطر آفرین البته

اولش که رفتیم یه خانمی اونجا بود بعدن فهمیدیم ژورنالیسته یه دفعه با خانم درودی مصاحبه کرده. تو شهروند امروز بوده قاعدتن الان باید بیکار باشه پس, در مورد ظاهرش توضیحی ندارم مهم که نیست؟ خانم درودی به همه میگه دوستون دارم. میشه؟ بعد یه سری دیگه اومدن شلوغ شد و خانم درودی هم به قدر نهایت کفایت حوصله ی جمع که انصافن باحوصله بودن, از خودش تعریف کرد. تو یه صحنه هم گفت من یه فیلمی دیدم در مورد فیزیک کوانتومی منو شیفته کرده که ذهنیت انسانها دنیا رو میسازه(؟ یه چیزی تو این مایه ها) شما نظرت چیه علیرضا خان؟ منم صلاح رو تو تجاهل دیدم که دانشگاههای امروز ماهارو محدود بار میارن و دید ما نسبت به این مسایل مثل شما باز نیست...ی

بعد که آدمها رفتن خانم درودی نسبتن حرفهاش شیرینتر شد انصافن آدم با نمکی بود. از یکی گفت که اخیرن دیدتش و گفته من یه زمانی عاشقت بودم اینم گفته ننه مرده ماست خورده بودی یا لال بودی خب میگفتی! اینکه سیمین بهبهانی تو مهمونی اخیر یه شعر گفته که من تو هشتاد سالگی عاشق شدم! بیژن مفید شوهر و پدر افتضاحی بوده اما دوست خوب و هنرمند فروتنی بوده, از مرضیه یه چیزهایی گفت که احتمالن درست میگفت و... اما زیباترین حرفش این بود که هنرمند هارو آدم از نزدیک نبینه بهتره باورهاش فرو میریزه!ی

اما بعد نازآفرین قهوه آورد و مجلس ذات زنونش رو آشکار کرد. ببینید همه ی اینارو که میگم توی فنجون دیده شد: تلفن, یه عینک و مرد سیبیلو, من یه چادر سرخپوستی میبینم, چادر معنیش چیه نازافرین؟ قرار و سکون. یه نشست کاری دارید خانم درودی یه تلفن به شما میشه نتیجش خوبه. خدا کنه خونه ی پاریس فروش بره! من یه چیزی مثله اشعه های خورشید میبینم, عدد 320, معنیش چیه؟ ی(جوابش یادم نیست) تازه هنوز چپش نکردم تو نعلبکی! (ای داد بیداد) حالا تا خانم درودی تلفن رو جواب بده آفرین یه نگاه به فنجون من میندازه: علیرضا چه قلب واضحی! خداییش اینو من خودمم دیدم. علیرضا خیلی زود ازدواج میکنی! بیخیال؟! یه پیشنهاد کاری بهت میشه... اینارو اونجا نوشته؟ منو هم جو گرفت, قبول کنم؟ خانم درودی تلفنش تموم شد و فنجون رو برگردوند... آفرین باز تلفن دید و خانم درودی یاد خونه ی پاریس افتاد کاش فروش بره! یه مجلسی هست همه کله گنده های کار خودشونن نشست کاریه. یه دم ماهی هست, ماهی کپل و گنده... نمیدونم چی شد خانم درودی گفت من چند وقتیه دارم تو خلا زندگی میکنم. من: ایشالا تموم میشه! درودی: نه خلا بد نیست! آفرین: من شنیدم خلا وجود نداره... سر یه اسب, درودی: شبیه اون اسبهایی که اویسی میکشه. یه هدیه براتون میارن با احترام فراوان, آره مثله تخت جمشید آدمها با ردای بلند.(خدا شاهده من توی فنجون یه میز سه پایه میدیدم) دو تا چهار هست خانم درودی پشت به پشت هم. خانم درودی ساز مخالف میزنه: اینها «اف» هستن! من ببر میبینم. درودی: ببر چیه؟ قدرته خانم درودی و عظمت! چرا سه پایه رو نمیبینن اینا؟ یه مرد متوسط القامه ی توپر. خانم درودی همش مرد میبینه اون تو واپارتمان رو هم هرطور شده میخواد بفروشه(دیگه حوصلتونو سر نمیبرم قد همینا که نوشتم هست باز)ی

خانم درودی میگه موقعی که «در فاصله ی دو نقطه» رو نوشتم تو فالم یه سفیدی در اومد با دو تا نقطه اینور اونورش و عدد 11, یازدهم مهر هم کتاب چاپ شد...یه چیزیم گفت در مورد ایجینگ(؟)ی

یه حرف هوشمندانه ای زد که «هنرمندی که بالا میره باید شان خودشو حفظ کنه» از این قرار که یه دوستی که تابلوهاش 120هزار یورو فروش رفته, رفته یه جا دیگه نمایگاه گذاشته 10هزار یورو فروخته یه سری دیگرو که بهتر بود آتیششون میزد ولی اینکارو نمیکرد (من کاملن موافق بودم هرچند که تایید من زیاد اهمیت نداشت)ی

و اما میگفت من از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبرم. قهوه میخورم سیگار میکشم و موزیک گوش میدم و لذت میبرم(فکر کنم مشکل من اینه که سیگار خیلی کم میکشم اگه نه بقیه ی کارا رو که منم میکنم) به هر حال اگه شعار هم باشه قشنگه اما انصافن شور زندگی تو این آدم
فوق العادست. این آموزنده ترین نکته ی این دیدار بود

دکور خونش بسیار زیبا بود من با سلیقه نیستم اما با سلیقه ها رو دوست دارم! یه سری شیرینی هم درست کرده بود انصافن در نوع خودشون غیر قابل رقابت اونم با این وضع جسمانی نه چندان خوب. یه رولت سورئال هم آخر آورد که آدمی به لجاجت منو هم مجبور به تحسین کرد. دستشوییهاش اما زیاد تمیز نبود!ی

حدس من این بود که ایران درودی گوشش از تعریف و تمجید نقاشی و کتابش پره بعید بود با اونجور کمپلیمان ها بشه ایمپرسش کرد!! من از زیبایی خط زیر چشمش گفتم که گفت من کلی دارم خرج میکنم که محو بشه.ی
اینجوری جذابه باور کنین خانم درودی.ی
بعید میدونم باور کرده باشه اما من جدی گفتم

۲ نظر:

ناشناس گفت...

به ایران درودی

سکوت آدمی فقدان جهان و خداست...
غریو را
!تصویر کن

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
:یک سخن در میانه نبود
!آزادی-
ما نگفتیم
!تو تصویرش کن

شاملو

Unknown گفت...

جالب بود :)