پنج شنبه: تو راه کرج از راه دهکده المپیک و نگین غرب و پیکانشهر... بد پیچیدم جلوی یارو، داشت میرفت
تو جالیز بنده ی خدا، شانس آوردم. اسی میرفخرایی خیالش راحت بود که زنش با من میاد و قاعدتن من
با این ظاهرِ صالح راننده ی محتاطی باید باشم. اما من همیشه بدتر از اون چیزی هستم که آدمها
فکر میکنن. «تو استادِ گول زدنِ آدم بزرگایی[]»ی
ادامه: خونه ی خانم قنبری، من خونه ی قبلیش رفته بودم تو نواب
حیف نبود خانم قنبری؟ی
دیگه داشت میریخت رو سرمون!ق
داستان زندگیش مثل فیلم فارسیاست. شوهر مرحومشم شبیه ایرج قادری بوده
خانم خشای غوغایی به پا کرد، خاطره گفت و منم که این روزا حساس
علیرضا تو یه چیزی بگو
الان نه شاید آخر
خیلی بده آدم عرق رو با شراب عوضی بگیره! من تا الان فکر میکردم هر مشروبی مزه ی
زهرمار نده شرابه! این سومین باره من تورو میبینم دلبرِ فوتوگرافر؟ نمیخوای از بقیه هم
فیلم بگیری؟ خوبه که داری میری فرنگ...ی
نکنم اگر چاره دلِ هرجایی را
نمیدونم مرور خاطرات منقلبم کرده یا فیلمبردار یا ...! سال ۷۴ بود قزل قلعه، مثنوی
دشتی درس میدادی، عاشقی پیداست از زاری دل. اون جلسه به من درس
ندادی من از درآمد افشاری شروع کردم، رونق عهد شباب است دگر بستان را... چرا خانم خشای
خاطرات، خوب و بدشون آدمو غمگین میکنن؟ چرا زمان پاشو رو هرچی میزاره نشانِ غم
روش میزنه؟ من کلاس سیستم تلویزیون رو حتا یه جلسه هم نرفتم که حتا یه جلسه
هم تو کلاس تو غیبت نکنم! یادته صدیف گفت خانم این پسر شماست؟ یادته گفتی دوست دارم
پسرم مثله تو بشه؟ ما خیلی کم با هم دردودل کردیم اما همیشه برام روشن بود
که تو احوالات منو درک میکردی. عاشق شدنامو، حسادتامو، جاه طلبیامو ... و من هیچوقت
از اینکه تو وجود منو بی پرده میدیدی احساس بدی نداشتم
جمعه: نمیتونم بگم تو اوج بودم اما به هر حال اون تلفن
منو برد تو حضیض... تو این دنیایی که تلاش و تدبیر آدمها فقط میتونه احتمالات رو
جابجا کنه روی تداوم هیچ لحظه ای نمیشه حساب کرد. من بی برو برگرد بدترین ساعت زندگیمو تجربه
کردم، غم و عصبانیت و نگرانی همه با هم به نهایت! کمینه ی حسنِ اتفاق
خیلی بد اینه که آدم میفهمه که دغدغه های معمول (تکاثُر!) زیاد هم اهمیت ندارن!
واکنش بدنم هم در نوع خودش جالب بود
مثل اینکه خون توی اعضای داخل بدنم جریان نداشت. اینجور موقع ها فکر
کنم آدم آبم خوره هضم نمیشه! زانو هام سست، سرمو دستام داغ... چی میگن
به این، واکنش سمپاتیک؟ آدم رو برای جنگ و گریز(فایت اند فلایت) آماده میکنه! از همه
جالبتر سیخ شدن موهای بدنه، این میگن از دوره ای مونده که آدمیزاد پشمالو بوده
موقع خطر سیخ شدنِ موها بزرگتر نشونش میداده! اگه عکسِ
خدا رو پاره نکرده بودم الان میگفتم الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله!!! «تن پروری روحی»ی
شنبه: دربند، مسلمن با این لباس کوه نمیخوام برم، من گرسنه هم باشم
عاشقی از یادم نمیره. آقا اینا کدومشون سالمترن؟ تازه ترن؟
همشون تازه ان
آره تو بمیری
کدوماش ترش ترن؟؟
یکشنبه: مرکز، این که همه به خاطرش تبریک میگن برای خودم راستش زیاد مهم
نیست، هرچند اگر نمیشد عصبانی
میشدم! «دکانی، کسبی، شهرتی،وظیفه ایی، خانه آرامی، همسری و فرزندانی...»
فکر کنم از این به بعد باید «بزرگانه
راه بروم، چون مردان آبرومند... بزرگانه سخن بگویم، بنشینم و برخیزم، بخورم و بیاشامم
همه چون مردان آبرومند؛ با وقار و سنگین، درست همچون مردگان...»ی
دوشنبه: اینجا رو خالی میذارم بسته به سلیقه ی خودت بنویسی عجیبه که با وجود اینکه
رفتارت مطابق انتظار بی نقصه، من احساس رنجش دارم
تقریبن بی دلیل، تو نمیدونی دلیلش چیه؟م
اینکه این چند روز رو خواستم برجسته کنم بی دلیل نبود اما الان
فکر میکنم خیلی هم مهم نبوده خسته شدم باشه برای بعد، بقیش سهمِ دفتر فراموشی.
گاهی تو راه یه ملودی هایی
به ذهن آدم میرسه بعد که میری خونه ساز دستت میگیری میبینی همش پریده، باز پیش درآمد
علی اکبر خان میزنی و اورتور مجید وفادار! میشه آدم از زحمت چیزایی که بلده رها بشه؟؟ی
خاتمی هم رفت اینهم دیگه مسخره کرده آخه آدم هم اینقدر خوب میشه؟ غضنفر که بود
این عبدالله اصحاب کهف هم از تو قوطی دراومده میخواد ارزشها رو زنده کنه!
نگرانم، برگشتی یه جایی برای یکی یه چیزی بنویس ما بدونیم برگشتی!م
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر