اینو میخواستم آخر نوشته ی قبلی بنویسم اما به دلیل اهمیتش (دستکم برای خودم) یه عنوان جدا براش در نظر گرفتم
نقش یه حرف آخر یه جمله تو یه بلاگ که برای فارسی طراحی نشده میتونه فقط این باشه که از اینکه نقطه (یا سه نقطه) آخر جمله بپره اون سر جلوگیری کنه. اینجوری شما هر حرفی رو بزارین مقصود حاصله. بعد فکر میکنین که این میتونه یه امضا باشه. ولی مهمترین اتفاق وقتی میافته که شما رو جوِ حلول و اتحاد میگیره که به تبع حضرت مولانا تخلصتون رو از نام شمس بگیرین که خواهم که تو باشی و من در میانه نه! بعد هم «نکته ی دلکش» رو به شیوه ی خواجه عبدالله چنان ظریف(!) بیان میکنین که خودتونم تا مدتها از بازخوندنش لذت میبرین و اثراتش رو(به شکل متوهم احتمالن) حتا تا سطل آشغال دنبال میکنین
اما نکته ی من حساسیت عجیب ذهن انسان به تکراره. که همون نکته ی دلکش (فرضن که بواقع دلکش بوده) اگر گرد تکرار روش پاشیده بشه رنگ ابتذال میگیره؛ از دوباره بکار گیریش دستکم احساس خوبی به آدم دست نمیده. این «اداپتیشن» ویژگی سیستمهای عصبیه اما برای آرمانگراها تبعات بدی داره که فعلن جرات گفتنشو ندارم. این باشه برای بعد
و اما تو هستی! حتا تو «جهالت». اینو مینویسم که یاد خودم بمونه که وقتی تو نوشته ها نیستی توی اون چیزایی که میخواستم بنویسم و ننوشتم، هستی. توی یادداشت دیشبم نوشتم اینروزها من «خودم» نیستم اما چرا، هستم. «من»، با همه ی احساسات و ملاحظات نه جدا از اونا
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر