پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

جهالت

جسم و جان میلان کوندرا رو دست منوچهر دیدم گفتم بد نیست منم یه نگاهی بکنم. تو ۱۰ سال گذشته هرجا صحبتی از ادبیات معاصر بوده مجبور بودم از «عشق سالهای وبا» بگم؛ تنها رمانی که تو این مدت خوندم. شاید برای ۱۰ سال بعد بتونم از کوندرا بگم

خوندن رمان جالبه یهو میبینی ۱۰۰ صفحه خوندی. این خوبه آدمو راضی میکنه که وقتشو تلف نکرده سرانه ی کتابخونی رو هم بالا برده. راستی هیچکس از من سوال نکرده دیشب کتاب خوندم یا نه نمیدونم این صد صفحه رو به حساب میارن یا نه

«رمان مالک حقیقت نیست بلکه درجستجوی حقیقت است...شیوه ی اندیشیدن رمان نویس با فیسوف متفاوت است ... تفکر در قالب رمان ذاتن استفهامی و قیاسی است...» اینا رو تو پیشگفتار توی گیومه گذاشتن، گوینده خیلی روشن نیست حدس میزنم خود کوندرا باشه. خوبه من دارم کم کم میفهمم چرا سارتر هم رمان مینوشته، با سقراط منشی هم حال میکنم ژست جذابیه

از «جسم و جان» راستش بی انصافیه بگم سوالی یا حقیقتی گیرم نیومد به هر حال انگیزه بهم داد که برم کتابخونه هرچی از کوندرا بود بگیرم که روند رو به رشد سرانه ی کتابخونی حفظ بشه. «جهالت» رو تا صفحه ی ۱۰۰ خوندم تقریبن مجاب شده بودم که بزارمش کنار، بردباری پیشه کردم اما! جملات زیبایی تو کتاب دیدم «...ملتهای کوچک پر از از شاعران بزرگ اند» اما راستشو بخواین نه به اندازه ۲۰۲ صفحه. شاید اگه منم مجبور به مهاجرت شده بودم همذات پنداریه بیشتری با نویسنده میکردم. من کاملن معتقد به تعاریف محلی از حقیقت و زیبایی هستم. اما چیزی که منو بیشتر اذیت میکرد وجود جملات جزمی اوایل فصلها بود که با ادعای سوال پیشگی رمان سازگار نبود نمیخوام مثالها رو اینجا بنویسم الان کتاب جلومه فصل ۳۵، ۳۶، ۳۷... همه همینجوری شروع میشن و آدمها هم رفتارشونو با این جملات تنظیم میکنن

«در همین سن (جهالت) است که آدمها ازدواج میکنند، اولین بچه شان را می آورند، شغل انتخاب میکنند. یک روز خیلی چیزها را میفهمند و درک میکنند اما دیگر خیلی دیر است...» من مشکلم اینه فکر میکنم لزومن تصمیم عاقلانه تر تصمیم بهتری نیست. ببخشید البته هیچ تعریفی برای بهتر بودن ندارم

از فصل ۳۹ خوشم اومد به خاطر این جمله از شونبرگ: «رادیو یک دشمن است... ما را با موسیقی له میکند... بی آنکه از خود بپرسد میخواهیم به آن گوش دهیم...» و البته تعبیر خود کوندرا: «موسیقی به یک سروصدای ساده تبدیل شد...»ی


از آرش حجازی خوشم نمیاد، راستش نظری در مورد ترجمش ندارم. احساسم شاید بیشتر به خاطر ذهنیتیه که از حرفهای علی صالحی دارم. به هر حال شهرت طلبی به نظر من چیز عادییه اما باید کنترلش کرد، با ظرافت: مثل غرور. اگه بزنیش تو صورت مردم منزجر میشن

از واژه ی «دُشدیسی» خوشم اومد. جالبه که آگاهانه اصل واژه رو هم پی نوشت کرده.(دفرماسیون، لاتین رو اینجا مینویسم میپره اونور) لغت نامه دهخدا: «دُش(دژ):(پیشوند) زشت و بد»... مثالهای جالبی داره بعضی آشنا بعضی ناآشنا: دژچشم (حسود)، دشنام، دشوار، دژآهنگ، دژخیم... اما برای من این واژه های اوستایی جالبترن که دهخدا هم ننوشته:دژمت،دژوخت، دژورشت در برابر هومت، هوخت و
هوورشت(پندار نیک و ...قشنگ نیستن خداییش؟). عجیبه که برای پیشوند «هو» دهخدا چیزی ننوشته. بزارین «فر» رو ببینم... «پیشوند است بمعنی پیش، جلو» ولی به نظرم این بیشتر به جای «هو» به کار رفته برای واژه سازی. به هر حال با هر سه اینا با انواع بنهای ماضی و مضارع میشه کلمه های قشنگی ساخت

۳ نظر:

ناشناس گفت...

منتظر بودم یه نقد اساسی از ماهیت رمان(نه به طور اخص رمان کوندرا) اینجا ببینم!! ولی مثل اینکه خودتم از رمان گفتن بدت نمیاد. میخوام بگم به نظرم کاری که اینجا نوشتی یه شباهتایی با کار یه رمان نویس داره. یه کار توصیفی از افکار و احساس شخصی تو چارچوبی که خود نویسنده انتخاب کرده. نه اینکه این تعریف رمان باشه، منظورم اینه که یه رمان نویس یا حتی یه فیلم ساز به نظر من قبل از هر چیز میخواد به خوانندش فرصت بده تا از نگاه یکی دیگه(خود نویسنده) تجربه کنه و دنیا رو ببینه. انتقال مفهوم با غالب مشخص به خصوص تو رمانای مدرن مورد نظر نیست. فکر می کنم حتی آدمایی مثل سارتر هم نمی خواستن فلسفه درس بدن. می خواستن که مردم فلسفشونو تجربه کنن. من به رمانی میگم رمان خوب که منو کاملا تو موقعیت قرار بده. یه رمان یا یه فیلم خوب باید مثل یه سفر خوب یا حتی یه صحنه از طبیعت باشه. باید بتونه حس لحظه ها رو به همون روشنی منتقل کنه. دست آخر اینکه تو رمان نباید دنبال جمله های قصار گشت. باید رمان رو تجربه کرد. البته این نظر بندس در همین لحظه. اگه دو روز دیگه حرفامو نقض کردم شاکی نشی :D

ناشناس گفت...

تصمیم عاقلانه تر تصمیم بهتری نیست.
in jomle az hamash behtar bood:D

ناشناس گفت...

آب آلوده ای از موسیقی
که در آن موسیقی می میرد
...