همه عمر در جستجوی سرچشمه ی زیبایی و اینک، نشانش در غرور عتاب آلوده ی چشمان
دخترکی یافته ام که فارغ، «نقطه ای دوردست» را در مسیر باد مینگرد
من از چشمان دخترکی که «نقطه ای دوردست» را در پس صورت من مینگرد میترسم
من از رفتن میترسم، از ندیدن میترسم، از آغازی که پایانی محتوم دارد میترسم
من از خوب بودن میترسم، از حسرت میترسم! من از روزهایی که خودخواه نیستم میترسم
من از گفتن میترسم و هم، از واژه هایی که باد میشوند و میترکند و از از سر قلم بیرون میتراوند
من از نگفتن میترسم و هم، از تبصره های منطق بر قانون محبت
من از صدای باد، از پرواز برفهای دیروز باریده بر صورت زمین میترسم! من از این همه زیبایی میترسم
امروز تسلیم بادم، خمیده، ناگزیر، چون نهالی که ایستادنش مرگ است
توانم نیست که بگذارم، نگذاشته میگذرم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر