سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

راز ماندگاری-سوم

ده سال پیش یه دفعه گذری اومدم اینجا تو حیاط زارزار گریه کردم، دست به گریه ام کلا ملثه! هورمونهای زنونه حتما تو بدنم به قدر کفایت هستن. الان بدم نمیاد گریه کنم اما گذر زمان آدمو سخت میکنه. هجوم خاطره ها اذیتم میکنن
به فرهاد سرابی زنگ میزنم بعد چهار پنج سال.
خوبی فرهاد؟ من اومدم البرز-
ما شیرازیم...

سال دوم همش با فرهاد سرابی یا سعید متکلم تو این زمینها بودیم با اون توپ میکاساهای ۱۲ تیکه. مثله پاره آجر سفت بودن. آرش رو هم اولین بار توی این زمینها دیدم. یه سال از من بالاتر بود. با اون پنجه های ظریفش برام بت بود. به نظر خیلی مغرور میومد. گاهی که تحویلم میگرفت کلی حال میکردم! از بچگی نظرباز بودم پسر و دخترم برام فرقی نمیکرد!

زمین فوتبال توی توری رو چمن مصنوعی کردن، چه غلطها! شمال محوطه سالن ورزشه دو سال آخر تریتوریه من بود.
نور چشمی آقای شیروانی بودم. فرجی هم باهام خوب بود. سال چهارم بودم یه معلم پیر داشتیم-علی آبادی- جبر درس میداد. صبح ساعت شش و نیم برامون کلاس میذاشت. فدایی بود واقعا. دیر اومده بودم جرات نکردم سر کلاسش برم. اومدم سالن ورزش از ترس ناصری. همه جا سرک میکشید کسی دودر نکنه کلاسها رو! حتا دستشویی هارو هم میگشت! من پشت این بخاری قدیا قایم شده بودم. شاید توی نیم ساعت فقط یه بار سرک کشیدم ناصری همون موقع منو دید! بابامو خواست بابام فرداش اومده بود جلوی همه ی معلم ها سنگ رو یخش کرده بود که بچه من خجالتیه ۵ دقیقه دیر اومده، تو عوض اینکه دستشو بگیری ببریش سر کلاس منو صدا کردی؟! معلم ها همه از ناصری شکار بودن حال کرده بودن، تا آخر هفته همه منو تشویق میکردن! من میتونستم حدس بزنم بابام چه بیرحمانه منکوبش کرده خودشم طبق معمول بعدا ناراحت شد یه پیرهن براش خرید داد من ببرم ناصری محترمانه رد کرد...ع

سالهای آخر تو این سالن جاه طلبیای من ارضا میشد. معروف بودم. کاپیتان نبودم سیامک طالبی سنش زیاد بود ولی همه کاره من بودم روشو زیاد میکرد بهش پاس نمیدادم! کفپوش کردن باریکلا! اون موقع از این آسفالت نرمها بود مثله سالن اسدی شمرون.

شمال غربی ساختمون شهید ولیزادست. توش نمیرم من هیچوقت تو این ساختمون کلاس نداشتم. جنوبش سلفه با چند ردیف درخت کاج قدیمی جلوش. باورتون نمیشه مثله سالن های پذیرایی شده! کف سرامیک و میز و صندلیای
شیک(؟)، پرده، لوستر... آقا اینجا هنوز سلفه؟
نه کرایه میدنش برای جشنو عروسیو ...ع

این از اون جاهاییه که من میبینم چجوری میشه که خاطرات آدمها با میز و صندلی و آجر و موزاییک رابطه پیدا میکنه. مسخرست واقعا که اینجوری تغییرش دادن. بابا اینجا البرزه اینا چرا نمیفهمن! اونهایی که اون سلفو دیدن و یادشونه که اینجا ساندویچ کباب کوبیده میدادن با اون نونهای بیات ترش مزه، حتما میدونن من چرا عصبانی شدم

اسم کوچیک نقشبندی یادم نمیاد. همش اینجا از من پول قرض میکرد بعد دو سه هفته میداد. حسابشم میزون بود خداییش. من ازش خوشم میومد از اینکه از «من» پول میگیره راضی بودم! ولی همش فکر میکردم اگه دو هفته ساندویچ نخوره دیگه لازم نیست پول قرض کنه

هیچ نظری موجود نیست: