یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

ميون يه روز كاري

«اس ام اس ات! بغض دوروزه رو تركوند»
چقدر من احساس بدي دارم وقتي ناگزير ميشم از مظاهر زندگي جديد توي نوشته ي اينچنيني استفاده كنم. اول نوشتم پيام كوتاه ديدم مثل اخبار ساعت هشت ميشه. گفتم اگه بنويسم مثلا نامه، مكتوب، پيغام و اينا متهم به خودنمايي آركاييك ميشم (تازه ياد گرفتم اين كلمه آركاييك رو) اينه كه گفتم گاهي شايد بدترين انتخاب مناسب ترينشون باشه. هرچند عميقا معتقدم كه عشق به ذات و صورت با تكنولوژي تناقض داره، اسب و درشكه ميطلبه و ديواراي كاهگلي و كوزه و بيابون و دامن گلدار... نهايتا خيلي مدرن بشه صندلي لهستاني و قهوه ترك!

دو روزه احساس خالي بودن ميكنم، حس ميكنم هيچي براي دادن ندارم، غمگينم...آه اي ساقي پيمانه كو! پيمانه كو! گاهي بي ارزش ترين شعرها مناسب ترينشون هستن! گفتم بهت كه به خاطر گرفتاري كاريه باور كه نكردي؟ تو اين يه سال شاد نبودم مگر كه تو شادم كردي و غمگين نبودم مگر كه تو غمگينم كردي. روز خوب زياد داشتم باهات، انقدر خوب كه براي يادآوري شبانش عذاب وجدان مسواك نزدن رو به جون خريدم و با لباس ولو شدم رو تخت و تا صبح هي بيدار شدم و مرور كردم. ميدونم كه بي انصافيه كه از اين همه روزهاي خوب چند خط نوشتم و تا دلت بخواد گله كردم، اما گفتم كه هر گله اي يه عاشقانست، اصلا عاشقانه اي هست بدون گله؟ هست؟ به پيمانه ي حافظ اگه بسنجي خودشم لاف زن بوده

اما من دو روزه دارم فكر ميكنم شايد بشه آدم محبت داشته باشه و حساس نباشه، ميشه آدم عصباني باشه و پر از مهر، از اينطرف نرم باشه و از اونور سخت مثله تخته پاك كن! ميشه مشتاق باشه و صبور، نگران و بيخيال. نگران از رفتن خيالت نه خيال رفتنت

هیچ نظری موجود نیست: