جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

آيدا در آينه

مدتيه كه توي چاه داد نميزنم؛ گفتم كه طبيعيه كه وقتي زمزمه ي آدم شنيده بشه داد زدن محلي نداره.
گفتي اما خوبه براي يادآوري منم اطاعت كردم، بعضي زمزمه هامو آوردم اينجا

قدمهامو با قدمهات هماهنگ ميكردم كه فقط صداي پاي تو بياد،
دو صدا با هر گام،
هر وقت كف كفشت نرم نباشه اينجوريه.
و آرومه مثله گفتنهات كه خيلي موقعها بدون اينكه بشنوم چي ميگي تاييد ميكنم،
چه فرقي ميكنه كه بشنوم هم در هر حال نتيجه همينه.
چه فرقي ميكنه كه ابر تو آسمون نباشه يا نباشه؟ وقتي تو ميگي آسمون زياد هم ابري نيست، نيست!

گاهي نزديكت ميشم و گاهي دور،
حواسم به قدمهات هست كه آهنگ صداشو خراب نكنم.
از دور غرورو ميبينم و از نزديك مهربوني رو ميشنوم

گونه هايت با دو شيار مورب...
سرمو نزديك ميكنم كه بقيشو بشنوم،
غرور تو... و سرنوشت من!
از همينه كه هروقت ميخندي راه تقدير روشن ميشه! نه البته به اون روشني:
ترانه رگهايت، اين نزديكتره به تعبير سرنوشت

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
بايد بگم اين زيادي شاعرانست. من ديرتر آغاز شدم!
اولين نگاهت يادم نمياد، هرچند چيزي جز نگاهت يادم نمياد!

در مورد آيينه من شاعرترم
پيش از تو ولي آينه در كار نبود
يا بود و پديدار نبود

۱ نظر:

Mim گفت...

رام می‌شوم آرام

مبهوت عاشقی کردنت