جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

هشت‌‍ هشت هشتاد و هشت

براي من البته هفتم و نهم آبان به مراتب بار بيشتري داشت. شايد نشتي شگون اينروز بود كه نصيب منم شد و شايد هم ضامن آهو اينبار دستگير ما شد (ظاهرا اين بايد اين تقارن رو از معجزات ماتاخر حضرات دونست اما به هر حال اگه مباركي اينروزا كار آقا بوده كه ما از امروز توبه ميكنيم!). اين ميانگين گيري البته دستكم از بابت طولاني نشدن اسم نوشته مفيد باشه كه من بايد از ششم آبان با شكايت شروع ميكردم تا نهم... قراره كه ديگه گله نكنم نه؟

روز هفتم هرچند چنان بودم كه خر از بار نميدونستم اما گلي هست كه جلوي مرده هم بزاري از خار تشخيصش ميده! من هرچند از يه بابت به خود هيچ نيم اما از لحاظ فيزيولوژيك هنوز با مرده يه فرقهايي دارم. روز مبارك بيشتر به يادآوري گل گذشت و تلاش براي تفسير روز هفتم: خوب بود. اما سخت بود باور كن! به اندازه ي يه زايمان! تنها فرقش اينه كه اون آدمو چاق ميكنه اين لاغر. سزارين هم كه نميشه كرد، ميشه؟ با وجود اين به من اگه بگي صد بار ديگه بيام، ميام، اگه همينجوري صورتت مهربون باشه. اگه همون لباسو تنت كني. اگه بشه سرمو بلند كنم. اگه اسمارتيز بهم بدي و شليل قاچ كني! راستي شليل بود؟ يا سيب؟ اگه شب بيريم بيرون، قول ميدم ديگه نبات بر ندارم اگه تو باهام باشي... صدبار اگه بيام ديوان شمس رو هم تموم ميكنم، هربار هم يه سر به هومن ميزنم!

به نيت روز نهم شروع كردم اما الان كه مرور ميكنم ميبينم هفتم آبان به مراتب وزن بيشتري داشت. اسم نوشته نمادينه عوضش نميكنم اما تو بخونش هفت هشت هشتاد و هشت

هیچ نظری موجود نیست: