سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

این جماعت قابل تقدیر

پیش نوشت اینکه من اینجا با قلم فارسی واقعن مشکل دارم، هرچی سعی میکنم علامتهای چموش رو به مهار حروف مقطعه به راه بیارم ظاهرن نمیشه یعنی اینجا با فایرفاکس درست میشه تو اکسپلورر دوباره به هم میریزه به هر حال صورت عَرَضه هیولا رو عشقست

من هروقت سروکارم با جماعت پزشک میافته یاد بابام میفتم. زمستون سال ۶۹ دو سه ماه مونده به کنکور مرحله اول سرهنگ سلیمی اومده خونه ی ما(ازش خوشم میومد آراسته بود همیشه و سیخ) مشاوره میده به بابام که ما(یعنی من) قاچاقی بریم کانادا. نُقل دهن پدر من این بود که سلیمی پسرشو که الان رییس بیمارستانه تو کانادا با کتک آدم کرده! بابای ما هم که البته دستش رو ما بلند نشد که نیازی هم نبود داد که میزد تا سر کوچه همه خبردار وای میستادن. اقایون یه ساعت مذاکره کردن و رسید به نظر ما که: من میخوام ایران بمونم
که چه غلطی بکنی
جواب من خیلی مسخره بود بماند و اما نصیحت حضرات که اینجا ظرفیت پزشکی کمه و من با شجاعت تمام که میخوام ریاضی امتحان بدم. خلاصه میکنم بابام یه دادی زد که اونسال همه لاتها تو محل یا کنکور تجربی دادن یا رفتن کانادا... جرات نه گفتن نداشتم اما لای کتاب زیست شناسی رمان میذاشتم میخوندم و تو البرز هم تا دم کنکور روزی ۶ ساعت والیبال بازی میکردم

سال ۷۷ زانوی من درد گرفته بود، تو اون تیم مسخره ی آب حیات یه سال درد کشیدم و به مجید ارگی میگفتم آقا من بدنم ضعیف شده میگفت فشار بیار خوب میشی! رفتم فدراسیون پزشکی گفتن دکتر رازی امروز مطبشه آرژانتین. از قضا مجید ارگی رو اونجا دیدم خودشم آرنجش استخون اضافه آورده بود از بس به ما تمرین خرکی داده بود. شلوغ! مارو بین مریض قبول کرد خانم منشی، دو تا اتاق بود مریضا رو یکی در میون میفرستاد توشون، دکتر هم از این اتاق به اون اتاق برای سرعت بیشتر. با اون تست شل کن سفت کن معروف آقا ساییدگی رو تشخیص داد و همون تمرینهای معروف رو هم داد و فیزیوتراپی و اینکه امسال بهتره بازی نکنی. نشون به اون نشون که ما بازی نکردیم و پامون روزبروز لاغر شد و دردش بیشتر، تا سال بعد که خدا پدر پوربهزاد فیزیوتراپ رو بیامرزه و اونایی که دستگاه کین کام رو ساخته بودن. آرنج مجید ارگی رو هم که عمل کرد یه سال بعد دوباره استخون اضافه آورد

به جون شما خانم دکتر اگه نبودین میگفتم همه پزشکها رو باید بریزن تو دریا با آرایشگرهای زنجانی

امروز هم به دلیلی احساسات طبیب ستیزانه ی ما برجسته شده، که ما تو ایفای نقش سوپرمن ناکام موندیم. به داریوش زنگ زدم میگه دکتره رفته تهران. بابا به خدا تهران خبری نیست از من میپرسید بهش میگفتم فقط آرایشگرهاش بهترن. یاد رفیق خانم طاعتی میافتم
خانم دکتر شما که باور نمیکنی من برای تبریک عید زنگ زده باشم؟
بعد به یوسف زنگ میزنم که ما شماره ی این حکمی رو گرفتیم چطوره؟ میگه خوبه اما الان دیر به دیر میاد زنجان مریضاشو میفرسته پیش فرزام نامی تو فلانجا، خوششم نمیاد به موبایلش زنگ بزنی
غلط میکنه مگه آقای خاتمیه
...زنگ میزنم بر نمیداره مادرمرده
رضا اژدری که بعد دکتر ثبوتی تنها آدم حسابی زنجانه دیزینه صدا نمیاد. پسر عمش دکتر هیات پزشکیه.
مسابقات بانوانه تو چیکاره ای خوب
خدا شاهده اون بودجه ای که برای پیست مسخره ی زنجان گرفت اگه برای والیبال میگرفت تیم الان سوپرلیگ بود. دکتر عمادی هم قرار شده از خانمش سوال کنه تا این ساعت که ۱۱ شبه زنگ نزده. این دو فقره ی آخر رو فردا پیگیری میکنم اما اگه زانوی خودم میشکست هم دوباره بهشون زنگ نمیزدم به جون شما

هیچ نظری موجود نیست: