جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

کارامل

ساختم بتی دیشب ز تو با مرمرِ رویای خود

زمانی است نه چنان دیر که رویایی چنین نازک پروردن آغازیده ام و صیقل خواهد بسیار بیش و صبر میطلبد، میدانم

به رویای من به لبخندی دیرگاه، به لحظه ای بنایی به عرش میرود که به عتابی نه اما به هر ساعتی بی خبری، فرومیریزد خشت به خشت

به رویای من تو را غمِ راه نیست که سیمرغ را بال فراغت هست چو خود قاف در وجود دارد. منم که به راهبریِ بندی، نادیده راه میپویم لنگ لنگان

و این بند به تیغ ملامت بریدن نپذیرد؛ که ملامت خواهم و کمندی چنین به هر ملامتی رشته ایش افزون شود و ملامت پذیرم، که به هرچه رسد از مقصود شادم، شاد...شاد...شاد. که خدای ما را رشته ی جذبه نه به اراده، که ناگزیرِ وجودِ اوست



و دوبار نوشتن توهینه به خواننده ی پیگیر

۱ نظر:

alireza گفت...

که یادم بمونه عنوان هیچ ربطی به مضمون نداره جز اینکه فیلم کارامل رو داشتم میدیدم موقع نوشتن. لطیف بود