از اين بابت كه اجداد ما هم، از اين آقا گرفته تا محمد و بايزيد، به همين بيماري دچار بودن كه ما، خوشحالم. زنده موندن، بي آبرو هم نشدن. ما به اوليش راضي هستيم دوميش زيادست
يه مشكلي هست كه آدم از اون موقعي كه يه چيزي رو كاغذ مينويسه تا اينكه بياد بشينه تايپ كنه هزار تا اتفاق ميافته، يا اصلا هيچ اتفاقي نميافته، فرق نميكنه مهم اينه كه دم يه ستون مينويسي دم يه ستون ديگه تايپ ميكني! همين باعث دوپارگي ميشه و عنوان با مضمون نميخونه دستكم اون قسمتش كه دم اين ستون نوشتي
امروز دلگيرم همينجوري الكي. نميدونم چرا من الكي دلگير ميشم اما براي شاد شدن هزار تا دليل لازم دارم. خداييش ديگه دارم آبروي هرچي سه نقطست ميبرم آدم اگه افسردگي هم ميگيره خوبه دوقطبي شو بگيره
امروز ابرهاي سمت شرق فوق العاده بودن. ابرهاي زنجان هميشه بينظيرن. سياه نبودن گوش نكن شما به اين ملودي: اي ابر سياه تو با چنين ناله ي زار بر چشمون اشكبار من ميماني يا مولا دلم تنگ اومده...؟
يه خورده ديگه هم حرف بي ربط بزنم بعد ميرم سر اصل مطلب معمولا همينجوريه ديگه آدم اول روش نميشه حرفشو بزنه در مورد آب و هوا حرف ميزنه و موسيقي و ادبيات مدرن؟ نميدونم البته مثل اينكه كار ما برعكس بود من درست يادم نمياد. خانم ببخشيد! من الان يه سري آهنگ در پيت مياد تو ذهنم يكيش همينه: خانم ببخشيد! گروه تي ام؟ خيلي بانمكن يعني آخر ابتذال هستن و هستن واقعا هيچ تظاهري تو كارشون نيست براي همينه كه به دل ميشينه كارشون، نه مثل اون آقايي كه براي تظاهر به متفاوت بودن انواع صداها رو از خودش در مياره! اينو فقط اينجا جرات گفتنش رو دارم كه پشت پي سي ام و كمي دلگير! بپرسين ازم حاشا ميكنم
نوشتن آدمو آروم ميكنه كم كم موزيكهاي بهتري يادم مياد:
ميدوني دلم برات هلاكه(...) هر لحظه براي ديدن تو پيشوني من بروي خاكه... رامش جذاب بود مثل بيشتر قديميا
الان نيم ساعته كه دارم مينويسم و پاك ميكنم بسه؟ مثله اينكه ترانه هاي ذهنم كم كم فاخرتر ميشن "خوابي بود و خيالي ما را روز وصال" من هيچي يادم نمياد تقريبا. گلستاني بي زحمت باغبان، دامني از گل، رويا! رويا؟ پس اين بوي گل! به ساعت يكي بود و نيم و نيم نيم بيش اما به خيالم لحظه اي. يادم باشه اينو يه روز بخونم "بر گل از غم فروردين لرزان قطره ي شبنم بود"م
چرا من هيچي يادم نمياد؟ جز باز و بسته شدن در شايد. رفتارم خوب بود؟ يقه ي پيرهنم؟ پشتش از شلوار بيرون نزده بود؟ درست نشسته بودم؟ قهوه رو هورت نكشيدم؟ حتما زيادي نگات كردم... نه ولي كم نگات كردم خيلي كم. اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس. خيال كه قيد نداره اونا هم خيال كنن، ما ميريم براشون غوغا ميكنيم كه فضا رومانتيك تر بشه
تو با من نيستي! با اونا هم نيستي، هستي؟ تو با هيچكس نيستي منو فقط اين بوي گل متوهم كرده باز. تو از جنس آرزويي نزديك و دور، پيدا و ناپيدا، ساده و سخت، سخت، سخت...نوشتن چقدر خوبه، از اون بالا تا اينجا ميبيني چقدر دگرگون شدم؟ رويا، يادآوري...نميدونم من بايد با شاعر همذات پنداري كنم يا با خواننده "اي كاش دامانت را از كف نميدادم"م
تو هيچي نگو من اين گفتن و نشنيدن رو دوست دارم(اينقدرها بد نيست مونولوگ باور كن) و اما حرف بزن كه من به آرامش اون صدا نياز دارم! حتي از پشت چند تا ديوار. باش و فارغ باش. نگاهم كن اما نه طوري كه روم نشه نگات كنم. نزديك باش و دور مثل آرزو. مثل خودت. بزار من هميشه در حال اومدن باشم. در حال دويدن، دست و پا زدن. ببين و اجابت نكن بزار من التماس كنم، سجده كنم. دلسوزي نكن سخت باش. سخت، سخت، سخت... بايد از داريوش رفيعي معذرت بخوام "به شهر و دياري ببر تو مرا كه نور خدا باشه و منو تو" نكته اي هست كه نور خدا همونجاست كه خدا، سجده به دو قبله شركه
دور نشو، دور نشو كه نااميد بشم. گاهي بگو، بنويس. كه منم فكر كنم براي من نوشتي. چه ايرادي داره منم فكر كنم تو قلمرو خدايي تو بنده ي برگزيده منم
مدتهاست كه سنگيني حضورت رو به پشتم احساس ميكنم. حتا از پشت چند تا ديوار. خوبه كه هنوز ورزش ميكنم اما به هر حال عنقريبه كه درد كمر هم به مجموعه دردهاي بي درمون اضافه بشه. مشكل اينه وزن حضورت هر روز بيشتر ميشه. من هر روز بيشتر ازت خجالت ميكشم. ميترسم! ميدوني چند بار ديدمت پيچيدم تو آشپزخونه؟! هر دفعه هم ميرم در يخچال رو باز ميكنم مثكه ميترسم يكي نگام كنه! خجالت آوره نه؟ ساز كه ميزنم دستم ميلرزه، نوشتن كه ديگه واقعا سخت شده. يه چيز ديگه هم هست كه نميشه اينجا نوشت... زياد جالب نيست قبول دارم به هر حال وصف واقعه شايد پاكش كردم بعدا
راستشو بخواي منم هميشه مخالف تقسيم عشق بودم به واقع و مجاز(اين يعني تفاهم؟)، "كه قدر عشق به بزرگي معشوق نيست كه ارزش اين سكه بروي عاشقي نگاشته شده". حرفمو پس ميگيرم! آدميزاد اشتباه ميكنه. طعم حقيقت رو تا نچشي طبيعيه كه هر بدلي رو جاي اصل بگيري
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۲ نظر:
یادم نمی یاد کجا و کی بود ولی جملش هنوز توی ذهنم می پیچه که "آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه."
خوب فکر می کنم می بینم که راسته، چشماشو می بخشه تا بفهمه دریا آبی است . دلشو می بخشه تا نگاه ساده ی آهو را در بکنه!
...
تکه تکه شدن دل و بازی زلفش تماشا داره،
...
اما وقتی می رسیم می بینیم همش تکراره ،هیجانه .
فقط با هر عطر گلی متوهم می شیم که نشان از خاطره ی عطر کسی است که نمی دانیم کیست، می آید یا رفته است؟
اشکی که ریزد ز سینه من
آهی که خیزد ز دیده من
رنگ تمن نا ندااااررررد...
متن برای ویرایش ارسال شد.
ارسال یک نظر