چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

برای نیکو

نمیدونم آدم چند سالش بشه بهش میگن پیر. از این قصه های دل جوون و اینا هم بگذریم من به این نتیجه رسیدم پیری غلبه ی خاطراته بر آرزوها. این وسطها گاهی آدم پیره گاهی جوون. اخیرا خیلی پیش میاد که صبحا به خیال یه خاطره از خواب پا میشمِ، همینه که لفظ «پیر شدم» رو زیاد به کار میبرم. یه بدیش اینه که اساسا خاطره بوی غم داره، خوب و بدش فرق نمیکنه نوستالژی کلمه ی قشنگیه برای حسش. برام خیلی جالب بود که از دکتر خواجه پور بشنوم که زندگی نهایتا تراژیکه جدا از اینکه آدم چطوری زندگی کنه

سهم «اکنون» به معنی رایجش تو زندگی من خیلی کم بوده. البته مثکه یه اکنون دیگه ای همیشه بوده که منتظر رسیدنش بودم اما هر صبحی که بیدار شدم میدونستم که تو اون روز نیست. شاید این یه تجربه ی مشترک باشه برای خیلی از ماها نمیدونم. اینو پیشتر هم نوشتم گاهی فکر میکنم ممکنه یه روز غافل شدم اون اکنون رو رد کردم!

صحنه ی اول یه روز بهاری یادم میاد نمیدونم سوم دبیرستان بودم یا چهارم با بچه ها رفته بودیم پارک ملت، صبح جمعه. کنار زمین والیبال (فکر کنم الان دیگه نیست) وایساده بودیم یه پسر خوش استیلی اسپک میزد ما همگی دهنمون باز مونده بود. باید سال ۶۹ بوده باشه یا ۷۰، اسمشو نمیدونم کی گفت: علی صالحی. منو یاد دیمیتری فومین مینداخت استیلش و موهاش! از فرداش تو مدرسه اسمش ورد زبون همه شده بود تو زمینهای والیبال.

صحنه ی دوم زمستون سال ۷۱ اردوی امیدها بود برای بازیهای دهه فجر. من یه نوجوون ۱۸ ساله خجالتی و البته دراز، یه هدف تقریبا بیدفاع بودم برای اون جماعت اراذل که متوسط دو سه سالی هم از من بزرگتر بودن. نتیجش گوشه گیری بود و تمسخرها و اذیت هایی که وقت به وقت از آقایون دریافت میکردم. تو اون سفر که واقعا سخت میگذشت بهم، علی صالحی به دادم رسید. چتر حمایتشو فقط وقتی جمع میکرد که حسین گوهری میگفت بهم «مانفی» صالحی هم باهاش همراه میشد

صحنه ی سوم فکر کنم سال ۷۴ بود. پشت دانشگاه تو خیابون ۳۰ تیر از توی اون پیکان معروفش صدام کرد. تو اینجا چیکار میکنی؟
مکانیک قبول شدم.
بیخیال! آخرین بار که دیده بودمش دیپلم ردی بود. اون روز از من یه ناهار گرفت. وارطان بود؟ حتما میگه یادم نمیاد.

بعد از این دیگه صحنه ها پیوسته ان نیکو جان. علی صالحی بود و تیشرت نایک و جین لیوایز و پولهای مچاله توی چند تا جیب و جوراب! رستوران گردی و راهکارهای مستمر برای تبدیل یه بچه مثبت به یه آدم پدرسوخته. بعدهم پول پرسپولیس رو داد پی سی و نتیجش دایره المعارف تیکه پاره شد و وب ادیکت

بگذریم. علی صالحی ۲۰ سال خاطرست. من تو این مدت واقعا تغییر کردم ولی صالحی تقریبا همون آدمه. تو بهتر میشناسیش نیازی نیست اینجا بگم. این چند روز با شما من هم گذشته رو داشتم و هم حال، این دومی به ندرت تو زندگیم اتفاق میافته. آب و آفتاب و شراب، قورمه سبزی و نیمرو نون مصری وفتوش و کولا لایت و سینی به یاد موندنی و اون رستورانه که آدمو یاد الویس مینداخت و اسمش یادم نیست، از اون شب و روز هم حسرت خاک بر سری رو بیشتر از همه دارم و تصور صحنه ی ندیده ی جیغ ولگدپرانی خانم تهرانی و جرزنی های صالحی و پختگی خاصی که نیاز به بسیار سفر نداره.

از طرف صالحی که همش وظیفه بود چیزی ندارم بگم اما سهم تو همه لطف بود و محبت. دفعه ی دیگه انجیر یادم نمیره اگه زیاد فاصله نیافته

۱ نظر:

ناشناس گفت...

baba ostad to digeh ki hasti!