فکر کنم کمتر شهری پیدا بشه مثه تهران که تو تاکسی سوار شی بری پای کوه چهار هزار متری، چسبیده به شهر. نمیدونم این حسنه یا به قول یکی «حُسنِ بده» اما آدم که میاد تو یه شهر دیگه تنبلیش میاد برای رفتن پای یه کوه کلی راه بره. به هر حال من تو این دوره ۸ ساله زنجان نشینی فکر کنم سر جمع ۱۰ دفعه اینجا نرفتم کوه و برای اولین بار امروز تنها رفتم اونم ۶ صبح!
این دهی رو که زنجانیا بهش میگن ذاکر و خود محلیا بهش میگن ذکیر رو دور زدم، هیچ خوش ندارم تنهایی با یه گله سگ روبرو بشم! هوا سرده برعکس دو هفته قبل و باد شدیدی هم میاد. از یه راهی میرم مشرف به جاده طارم کوههای سمت شرق جاده به نظر بکرتر میان بد نیست یه دفعه از اون طرف برم. با یه پیرمردی هم ترکی خوش و بش میکنم فارسی جواب میده. این خیلی حرکت توهین آمیزیه! بالاتر مهه تندتر میرم که تا آفتاب در نیومده برسم به مه. از این پایین تنها چیزی که داره زیباییه، قله های بلندتر دیده نمیشن
تا چشم بشر نبیندت روی
پوشیده به ابر چهر دلبند
تنها که باشم ناخودآگاه خودمو میرسونم به خطالراس، دوست دارم دور و اطرافمو ببینم اما امروز دردسر داره باد این بالا شدیدتره. این اما منو زودتر به حس کوه میرسونه، حسی که فقط اگه تنها باشین میتونین درکش کنین چون اساسا یه قسمتش ترسه! باد و تنهایی و سرما و هوای گرگ و میش و مسیر نسبتا ناشناس و مهی که دیگه زیاد دور نیست، این حس رو برجسته تر میکنه، و دوری از شهر و بکر بودن، اون چیزی که کوههای شمال تهران ندارن،
اینجا آدم فکر میکنه میتونه زندگی انسان شکارچی قبل تاریخ رو حس کنه. میگن استرس انسان قرن بیستمی بالاست، جواب صالحی جالب بود : کجا بودین اون موقع که ببر حمله میکرد به انسان اولیه اهم-متر بزارین رو پوست انگشتش (نقل به مضمونه با تغییر عمدی...)
هجوم افکار واقعا عجیبه، حقیقتا یه حجم باورنکردنی از اندیشه های مختلف، توهم، ذوق، رمز... مثه وحی میمونه! بیخود نیست پیامبرهای بزرگ دستاوردشونو از کوه میاوردن
از پایینتر یه صدایی به گوشم میرسید مثه اینکه یکی داره همایون میخونه اونم به شیوه قدما میبینم صدای باده تو منافذ دکل فشار قوی. بی نظیره فواصل همایونه باور کنین توهم نیست!
میرسم به کنار مه، ساعت حدود هشته خورشید بالا اومده ولی از این زیر کم جون دیده میشه. داره تلاش خودشو میکنه. لایه لایه از مه میکنه و میسپره به دست باد که ببره توی دره. اینجا جای جالبیه پشت سرت راهِ سپردست، آشناست و واضح، جلو مهه، رمزآلود، خوف انگیز، و اغواکننده... باد و جاذبه و عقل همه به پایین میخوننت و وحی به بالا.
چند ده متر میرم بالا. سه چهار متر بیشتر دیده نمیشه. یادم میاد اینجا یه دفعه از دور یه گله گراز دیدم. هیچ خوش ندارم یه دفعه تو ۵ متریم گراز ببینم خصوصا که قویترینشون جلو میره همیشه. برمیگردم، دوره ی وحی تموم شده دیگه...
زیر دیوار مه میشینم تا خورشید کارشو تموم کنه. چایی سبز آوردم، مزه فاضلاب میده اما عمرو زیاد میکنه!! هنوز دکل برق داره سوت همایون میزنه اما همایون زیادی ملایمه برای حس من. بیات ترک؟ خوبه
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را ...
مثنوی رو هم خوندم یه ساعتی شد. مه هنوز بالاسرمه بیخیال گرازها ظاهرا تو اساطیر آریایی نشون نیرومندی بودن. سر قله یه دکل مخابراته! راهو اشتباه اومدم...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر