غمم اینست که چون ماه نو انگشت نمایی
ور نه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
علیرضا نوشته رو تخته، خطشو دوست دارم...
غیرت از اون حساییه که شاید دو دهه میشد باهاش بیگانه بودم. مسخرست! برای خودم متاسفم! فکر کنم به هرکی بگی فلانی غیرتی شده بخنده. تمرکزه که لابد حساسیت میاره، اینقدر که از بیانش خجالت میکشی.
این بیطاقتی نگرانم کرده، باز غذا سر دلم مونده دیدم اینجوری برم باشگاه ضررش بیشتر از حسنشه. دیدی آدم گاهی میدونه یه کاری رو نباید بکنه اما میکنه. دلشو داشتم پشت دستمو داغ میکردم. دارم فکر میکنم من آدم جای خلوت نیستم اینجا چیکار میکنم نمیدونم. به خاطر خواجه پور؟ اونم که پی عشق و حال خودشه! کلا رفقای ما همه فارقن ظاهرا بعضیا دنبال درد خودشونن بعضیا هم دنبال عشقشون... روزی ۱۲ ساعت تو مرکز با ۲ تا کامپیوتر و یه سری کتاب و یه سه تار که اکثرا حوصلشو ندارم آخرش میشه همین. سفر هم مثه افیون میمونه برمیگردم دوباره آش و کاسه همونه
میگن موقع عصبانیت نباید چیزی گفت، خب ما هم چیزی نمیگیم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر