...وای اگر روزی غروب هنگام خدایی دیگر، زورمندتر، قانونی تازه بنویسد، وارونه
وای اگر روزی غروب هنگام خدا بمیرد و
خدایی دیگر، مهربانتر، کار جهان یکسره وارونه کند
خورشید گامی پس بگذارد و سپیده ای شود باز، خزان را بهاری کند
و سیاه تخته ی دل را با هرچه دیگر سیاهی است، به سپیدی باز بیاراید
وای اگر ابلیس لشگری به هم سازد، در رکاب او سینه به پیکانِ زمانِ خدا فرموده بسپارم
که ثانیه ای حتا، پس برانمش
کاش اینبار جهانی برپا شود که نه از آدم که از یک یک ذرات
سوگند الست بگیرند و اما نوبت وفایشان ندهند! که هرچه شاخه است بر ساقه ی وحدت برنیامده ببرند
دفتر کهنه را اینبار از آخر آغاز کنم و بخوانم از چپ
داستانی را که در آن گردون، ایثار را به وفا بند زند و این هر دو
بر محبت راست کند و سه گوشه ای بسازد که گوهر عشق را از درونش راهی به زوال نباشد
کاش «آبی بجوشد از چشمه ی محبت»، وصل باز افسانه ای شود و وصفِ واقع، هجر باشد و هجر باشد و هجر
اشتراک در:
نظرات (Atom)