یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۱

باز هم البرز

دیشب باز خواب البرز رو دیدم. دو سه روز پیش شعیب نعیمیان رو دیدم آنلاینه یاد اونروزها افتادم. پاییزم هست و تابش مایل خورشید اولین چیزی که یاد آدم میاره مدرسه است. در ورودی البرز و آقای شعبانی و حوض و فواره و مرغابیا با سرمای ملایم 7 صبح پاییز... گفتنش سخته که حس خاصی که پاییز داره مال زاویه خورشیده، خنکی هواست، برگ ریزونه یا خاطرات مدرسه. یا شاید مثه خیلی چیزای دیگه یه تغییر هورمونی وابسته به تولید مثله که آدمیزاد هزار تا اسم شاعرانه براش میزاره!

 خاطرات دبیرستان برای من خیلی برجسته است. برجسته تر از هر دوره قبل و بعدش.  من همیشه فکر میکنم یه دلیلش فضای خاص البرز بوده با اون ساختمون زیبای قدیمی و درختای سرو و کاج و حوض و مرغابیا... (اگر نه دوره لیسانس لااقل از نظر هورمونی باید جذابتر میبوده قاعدتا). نمیدونم چرا اون موقع که اونجا درس میخوندیم یکی مارو جمع نکرد برامون از تاریخ 120 ساله البرز بگه که بیشتر مراقب دیواراش باشیم؟ بعید میدونم از جماعت اون موقع کسی دغدغه این کارارو داشت. از اونایی که سرشون به تنشون میارزید نادری به فکر این بود که انسان کامل بسازه، الان که فکر میکنم میبینم از اون ایده آلیست های احتمالا چپی بود که الان یا افسردگی حاد گرفته یا با تاجزاده تو یه سلوله. ناصری هم مواظب بود کسی دیر سر کلاس نره یا زود بیرون نیاد. البته دبیرا حسابشون سواست همینجا تا کمر خم میشم جلوی بعضی هاشون


شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

این همه نازک خیالی از تو دارم

تو این دوساله فقط روزهایی غمگین بودم که تو غمگین بودی. دوری اما برای من غم نمیاره خیلی وقتها نگران میشم اما غمگین نه. امروز که همه برای موفقیتت بهم تبریک میگن (یا نمیگن) من حال خوبی دارم. دوست دارم در حال پرواز ببینمت، شاد توی اوج و نگرانت نباشم. تو هم دلگرم باشی که هر وقت بال پرواز نبود دستای من این پایین هم نوازشگره هم پشتیبان.

دوست دارم به قدر خوبیت اوج بگیری فقط نگرانیم اینه که از افق دیدم بیرون بری! نهایتا منم دنبالت پرواز  میکنم...