یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۳

دو روز بعد شیراز

از دیروز یه سری شعارهای بی پشتوانه به ذهنم میرسه. آدم اگه بخواد بره میتونه یه عالم دلیل و دست آویز براش پیدا کنه و بخواد بمونه هم کلی شعار و نکته اخلاقی جذاب میشه از توش درآورد. خوب من اهل موندنم. دوست دارم جایی رو بسازم که پدرانم دستکم تو خراب کردنش نقش داشتن. من این دیوارهای زشت لعنتی رو دوست دارم. احساسات وطنی پرشور بیست سالگی رو ندارم و مرزهای احمقانه سیاسی هم که دو تا روستای به فاصله پنج کیلومتر رو با هم دشمن میکنه برام ارزش ندارن. اما به درک متقابل ادمهای دوروبرم نیاز دارم. به برادرم, به مهسا، به هومن طلاکوب و بابک خضرایی نیاز دارم. هرچند گاهی به سالی هم نمیبینمشون اما میدونم که هستن. دوست دارم دو هفته یه بار با آیلا بازی کنم هرچند زور میگه و حوصلمو سر میبره. من به همه اونهایی که دوستشون دارم نیاز دارم. این درد به دوشمونه هرجا که بریم اینجا که باشیم میتونیم تقسیمش کنیم

من هم برای دخترم میترسم. از اینکه برای آب سر هم رو ببریم میترسم. دور نیست که زنجان فردایی کوبانی بشه. هرچند حماقت بشر شرق و غرب و میانه نمیشناسه. خوش بینی چند سال قبلم رو هم که آیفون، بربریت رو کم میکنه باید کنار بزارم. بشر هنوز و شاید همیشه گرفتار قوانین تنازع بقاست. زندگی یه جنگ باارزشه. به دخترم یاد میدم که زندگیش میراث میلیاردها سال جنگ پدران و مادرانش برای حفظ نسله. اولین چیزی که یادش میدم تحمل زمین خوردنه، بلند شدن و زندگی کردنه




و اما... وقتی باری رو دل و ذهنت میاد دوست داری بنویسی. اصلا غیر از این مواقع نمیشه نوشت. یه خورده آروم میشی نمیدونم چرا اما مثل مخدره!  وقتی مینویسی بعدش تا دو سه روز گرفتار نوشته ها میشی و هی مرورشون میکنی و دردت تازه میشه. این مغز آدمیزاد رو هرجا شو فرو میکنی از یه جا دیگه میزنه بیرون. شاید بهتر باشه باز بنویسی که قبلی فراموش بشه

شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۳

دلتنگیهای شیراز

سفر شیراز برام سفر عجیبی بود. نمیدونم تو تمام عمرم روزهایی بوده که اینجوری در مورد زندگی دچار تردید بشم یا نه . به تصمیممون برای موندن فکر کردم و تردیدمون برای رفتن. به کارم، به موسیقی فکر کردم، به نوشتن، به دویدنهای ممتدی که توی این ده سال و اندی اخیر داشتیم، به دهه پنجم زندگی، به بچه  فکر کردم. مدتیه که میگم پسر هم باشه دوستش خواهم داشت! به خشکسالی فکر کردم. به روحانی، به ظریف

نمیدونم چی باعث میشد بعد از ظهرها  که برمیگشتم هتل انقدر مسخر خیالات بشم. گاهی که از چهارراه کالج و جمهوری رد میشم اینطوری میشم. هجوم خاطره و بغض، اما اینجا (پی نوشت یک) در و دیوار اتاق هتل و خیابون زند برام بیمارگونه خاطرات نداشته رو تداعی میکرد (پی نوشت دو). به طرز عجیبی به همه رفقایی که رفتن فکر کردم. به دلتنگیاشون برای دیدن همه این درودیوارهای زشت. به ویرانی گروه فیزیک دانشگاه شیراز فکر کردم با وجود اون سابقه مشعشع. از اونهایی که رفتن دلگیر شدم. برای اینهایی که باعث رفتن اونها شدن بدون در نظر گرفتن ادب آرزوی بخشش کردم! تو شیراز احساس ترس کردم برای اون دختری که سالها بعد بین این دیوارهای زشت به دنیا میاد. به همه کله هایی که تیمور منار میکرد فکر کردم و به اون سیاست پیشه های خوش لباسی که میان دیوارهای زیبای آجری کوچه های تنگ همه شهرهای شبیه هم اروپا قهوه میخورن و میون نئاندرتالهای خاورمیانه اونایی رو که شباهت کروموزومی بیشتری به هوموساپینس دارن، دستچین میکنن

آدرینالین هورمون بی رحمیه. شیره وجودتونو میکشه بدون اینکه از شما بپرسه احیانا برای بعداز ظهر برنامتون چیه! خیلی دوست دارم بدونم بعدازظهر روزهایی که جدم به مدد آدرینالین از دست خرس فرار میکرد توی غار یا بالای درختهای زیبای   سراندیب به چی فکر میکرد! این روزها من قبل ساعت پنج کلکسیون همه هورمونهای جنگ و گریز بودم و غروب همه دردها و نگرانیهای پدران و دخترانم رو مرور میکردم

ادامه دارد!ع

پی نوشت
یک- اینجا «اینِ» بدل از «اون» رو به قاعده تداوم گذشته در حال آوردم
دو- اگر نبود سرنوشت عبرت آموز عین القضات، به تداوم وحی بعد ختم نبوت قایل میشدم