هجدهم آبانماه
نودوشش
توی قطارم و دلم برات
تنگ شده. شاید مجبور باشم تا چند وقتی چهارشنبه ها صبح زود برم تهران و شب
برگردم. دوریت هر روز سخت تر میشه اما چه میشه کرد. تو یه کوپه تنها هستم. شاید
بهتر باشه تا اونجا که میشه با قطار نیام قطار بیشتر آدم رو احساساتی میکنه! اتوبوس
به مراتب خنثی تره. یه فیلم تلخ هم گذاشته بود به دوتا هنرپیشه که هردو برام آشنا
بودن! «پدران و دختران» داستان تلخ پدر و دختری بود و نقطه ضعف من. نتیجه اش این
بود که کاش همیشه کنارت باشیم من و مریم تا وقتی که بهمون نیاز داری. دنیا بزنگاه
حوادثه...نتیجه اش این بود که بینهایت دوستتون دارم... و خوشحالم که تو امریکا زندگی
نمیکنیم و هیچ وقت نخواهیم کرد.
عزیز دلم نمیدونم
احساساتی بودن تا چه حد ارثیه اما برام روشنه که تو هم خواهی بود. گاهی شیرینه و
به زندگی معنا میده و گاهی زندگی رو خیلی سخت میکنه. خیلی سخت. تو هم سختی خواهی
دید و شیرینی و زندگی توالی نه چندان مرتبی از هردواه و دوست داشتنیه اگر دنیا
خیلی روی سختش رو سخت تر نکنه و تو هم یاد بگیری که صبر جمیل داشته باشی! تو خیلی
کوچیکی و مثل یه گلبرگ حساس و شکننده، کاش من و مادرت کنارت باشیم تا دورزمانها.
قطار و و کوپه خالی
دلم رو سنگین کرده و خاطرم غمینه بی هیچ دلیلی و دلم برات تنگه. کلی عکسهات رو روی
لپ تاپ مرور کردم به سالی که از بودنت گذشته اگر کنارت بودم محکم بغلت میکردم با
اینکه دوست نداری. دیشب گفتی «عبدو». من به طور مبهمی ازت شنیده بودم اما خیلی
واضح تکرار کردی برای من و مامان. عروسک رنگین پوستت این روزها محبوب ترین همدمته
در کنار «اود»هات. تو اینها یادت نمیمونه اما ما تا سالها برات تکرار میکنیم اولین
کلماتی رو که گفتی و ما از هیجان بال زدیم!
مملکت مثل همه تاریخ
اوضاع نگران کننده ای داره. کشمکش حماقت تام و اندکی عقل ورزی در میان فساد همه
گیر مملکت رو داره از پا در میاره و ما و همه حیران و ناچار. عربستان سلمانی هم
افسارپاره کرده و من امیدوار به اندکی عقل و باقی اقبال که همینطور بگذره...