دوشنبه سوم دی
امروز سالگرد تولد
داریوش رفیعیه سوم دی. بعد مدتها دارم به کارهاش گوش میدم.
روزهای خیلی سختی
داشتیم با ناخوشی تو عزیز دلم. روزها وشبها تو بیمارستان درد کشیدی و ما با هر
سرمی که بهت میزدن میمردیم! دوست ندارم به اون روزها فکر کنم اما این قسمتی از
زندگیمون بود. خیلی سخت بود و ما فهمیدیم گاهی چقدر پدر بودن و مادر بودن سخته. ما
خیلی ضعیف بودیم شاید! روزهایی که تب داشتی و کم حال سرت رو روی شونمون میذاشتی و
ما بی اختیار گریه میکردیم و مامان بزرگت دعوامون میکرد. روزهایی که سرمت جاری
نمیشد و ما تنمون میلرزید از اینکه باز تو اون اتاق لعنتی ببرنت که یه رگ دیگه ازت
بگیرن. گذشت اما و امیدوارم دیگه درد بزرگی به تن نازکت نرسه عزیزم.
یادمون نمیره اونهایی که کنار تو و ما بودن هر روز و یادمون نمیره که مادربزرگت شب و روز با تو
بود. ۱۸ روز با تو بود و خونه نمیومد مگه برای کباب درست کردن برای تو. یادمون
نمیره که روزها که نمیتونستیم از تخت بیرون بیاریمت با عکس توپ تو تبلت ذوق میکردی
و با آب کباب مادربزرگ و با ماشین کنترلی و پرت کردن هرچی دستت بود...
دوباره اما خونه رو
با صدات و راه رفتنها و کنجکاویهات روشن کردی. نمیدونم که باهوش ترین و جذاب ترین
فرزند دنیا هستی یا نه اما برای ما هر ساعت و هر روز برای ما برگی از دلبری و
غافلگیری رو میکنی. چشمای براق و روی روشن و قدمهای محتاطت نگاه همه نزدیکان و رهگذران
آشنا وغریبه رو جذب میکنه، ما که چشم و دلمون زیر قدمهاته عزیز دلم.
نمیدونم فردا و
فرداها چطور خواهد بود و نمیدونم کابوس ناخوشی سخت تو برای ما تکرار میشه یا نه.
نمیدونم از گزند زلزله یا تصادف و یا جنگ در امان خواهیم بود یا نه اما پسرم ما
فراتر از جان دوستت داریم و با هرچه داریم در کنارت هستیم. تا هستیم...