زيباست، زيبا و مغرور، زيبا و استوار، زيبا و سنگدل، زيبا و هولناك.شگفت است كه آنان به خيال خود «فتح» اش ميكنند اما به غنيمت جز خاطره اي نميبرند از اين مغلوب گردن فراز...برخي مي آيند دلبسته به زيباييش و بسياري ، كه به زيرش كشند و پاي بر پيشانيش نهند و او هم از هماوردان به پايين مي افكند و هم از شيفتگان؛ از اينان قرباني ميطلبد گويي و بر آنان خشم ميگيرد ... غ
اينجا «هر نفسي كه فرو ميرود...»و بر هر نفسي سپاسي بايسته!كه ارزش لحظه ها را هزار چندان ميابي كه به هر لحظه گامي بايد برداشت به ارزش زندگي، و هم يكي گام نادرست از فراز به زيرت ميكشد و از بودي به مرگ... غ
رهگذري مي آيد: كمي آنسوتر از آنان كه به سينه اش تاخته بودند يكي را به زير افكند... و من اندوهگين؛ و هم شاد كه «اينبار هم نوبت من نبود!» ...ف
و اما غرور؛ پايينتر زني را ديدم به سختي راه ميرفت ،لنگان، گفتم چگونه تا اينجا آمده، بالاتر به يقين نميرود، گفتند بارها آمده، تا قله !غ
جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات (Atom)