جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

علم كوه

زيباست، زيبا و مغرور، زيبا و استوار، زيبا و سنگدل، زيبا و هولناك.شگفت است كه آنان به خيال خود «فتح» اش ميكنند اما به غنيمت جز خاطره اي نميبرند از اين مغلوب گردن فراز...برخي مي آيند دلبسته به زيباييش و بسياري ، كه به زيرش كشند و پاي بر پيشانيش نهند و او هم از هماوردان به پايين مي افكند و هم از شيفتگان؛ از اينان قرباني ميطلبد گويي و بر آنان خشم ميگيرد ... غ

اينجا «هر نفسي كه فرو ميرود...»و بر هر نفسي سپاسي بايسته!كه ارزش لحظه ها را هزار چندان ميابي كه به هر لحظه گامي بايد برداشت به ارزش زندگي، و هم يكي گام نادرست از فراز به زيرت ميكشد و از بودي به مرگ... غ

رهگذري مي آيد: كمي آنسوتر از آنان كه به سينه اش تاخته بودند يكي را به زير افكند... و من اندوهگين؛ و هم شاد كه «اينبار هم نوبت من نبود!» ...ف

و اما غرور؛ پايينتر زني را ديدم به سختي راه ميرفت ،لنگان، گفتم چگونه تا اينجا آمده، بالاتر به يقين نميرود، گفتند بارها آمده، تا قله !غ

هیچ نظری موجود نیست: