جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

کافه نادری 1

به چهارراه نادري که ميرسم يهو کند ميکنم قدمامو. خيلي وقته اينجا نيومدم. آبميوه گيريه هنوز
هست. يه ليمو پرتقال ,800 تومن, چقدر گرون! با يه کلوچه طبق معمول...خيابون سي تير؛ موزه ي آبگينه رو
چند بار ديدم حوصلشو ندارم. يه خورده بالاتر کوچه ي زرتشتيانه که اون دو تا برادرا ماه رمضون زير پله کالباس
ميدادن!به فکر پيراشکي خسروي ام, اين بود؟ يعني بسته؟ نه جلوتره.اين مغازه هه هم است. رو شيشش نوشته قاسمي. هيچوقت دقت نکرده بودم. هنوزم همونجوري جنس تک داره,کفشاي هشت ترک و کالج, هيچوقت سايز پاي من نداشت,جوراب, پيپ... باشگاه
هيگر کرده بيليارد!! اينم خسروي,همونجوريه چه خوب,روش نوشته با بيش از پنجاه سال سابقه,اينو تازه نوشته نبود اونموقع. دودلم که
برم يه چيزي بخورم يا يه بسته قهوه بخرم, اما فکر ميکنم بهتره برم کافه نادري

اين در هتله, خيلي دوست دارم يه شب برم بمونم اونجا, جاي مشکوکيه! با يه فونت با نمکي نوشته "اطلاعات" منو ياد
روزنامه ي " وقايع اتفاقيه " ميندازه! شيريني فروشيش بسته, ميرم تو دست چپ هنوز تلفنه هست , خدايا اين هنوز سکه ايه! خوب موبايل باهاش نميشه گرفت اما آدم اينجا حس خوبي داره,احساس ميکني اون موقع ها تو تهران ارزش
آدم از زمين بيشتر بوده... بيا بشين اينجا! مثل سابق يکييشون راهنماييت ميکنه به ميز مربوط به
خودش. قهوه؟ از کجا فهميد؟ ترک باشه؟ من هنوزم نميدونم قهوه ترک با
فرانسه فرقش چيه! يه رولتم بيار, مثل هميشه... همشون يه روپوش زرشکي دارن! مطمئن
نيستم به اين رنگ چي ميگن, ميگن نود درصد مردا کوررنگي دارن! ولي هرچي که هست همون
لباس سابقه. همشون هستن: اون سيبلواه که پسرش قدش بلند بود و براش شلوار پيدا نميکرد.اون کچله که
شبيه امير عباس هويداست, پشت دخليه هم همونه, موهاش سفيد شده سيبيلش سياه مونده. خدايا اوني که پشت قهوه
جوش وايساده هم همونه, هميشه فکر ميکردم اون ارمنيه. چقدر پير شده,بقيشون
کمتر پير شدن... ميرم دستشويي راستش يه دليل اينکه اينجا رو به
خسروي ترجيح دادم همين بود! دستشويياشم همونجوريه, کفشو سراميک نکردن. ديواراشم تا نصفه کاشي سفيده, تميزه ولي... قهوه و رولت رو ميزه با يه ليوان آب. بايد ليوانو ببينين. بعيد ميدونم از اينا ديگه توليد بشه نميدونم اينا يعني ليواناشون نميشکنه؟ اون موقع ها هميشه بو ميداد ليوانشون. ولي خداييش الان تميز به نظر مياد! دوست دارم بنويسم
طبق معمول خودکار ندارم,ايندفعه کاغذم ندارم. سه تا زن ميان تو با آرايش غليظ, بعد يه دخترو
يه خانم ميانسال,کاملا ساده, اينجا معمولا خانمهايي که ميان يا اونجورين يا اينجوري, مشترياي اينجا عجيبن. آقاهه پشت دخل به گارسونا ميگه ببرنشون تو سالن پشتيه. اون سالنه يه جورايي "وي آي پي" يه . اون موقع ها هرکي ناهار
ميخواست رو ميبردن اونجا. براي قهوه و چايي نه. ميرم از آقاي پشت دخل قلم کاغذ
ميخوام. يه خودکار بيک بهم ميده با يه دونه از اين فيشا که روش سفارش مينويسن؛ اين خيلي کوچيکه! به نظرم فکر کرد ميخوام شماره بدم به کسي! گفتم يکي ديگه از اين کاغذا بده. حالا فکر ميکنه ميخوام به دو نفر شماره بدم. کاغذا کوچيکن روشون
فقط يه سري کلمه مينويسم: دستشويي, موزاييک, وارطان,زير سيگاري, صادق هدايت,کراوات,قهوه
تلخ, زرشکي,سه تا زن,امير افقهي

۱ نظر:

ناشناس گفت...

چه حس هاي آشنايي! راستي باورم نميشه ليوانها ديگه بو ندن. هميشه منو ياد آب تنگ ماهي مينداختن!!