ميخام چند ساعت به فردا فکر نکنم, ميخوام چند ساعت بدون رويا زندگی کنم, ميخام چند ساعت مغرور نباشم, ميخوام آدم حسابی نباشم. دارم تو مراتب سلوک رو به پايين, مقام آلودگی رو طی ميکنم پیشرفتم بد نیست سرازیریه!
دوست دارم برم کارگری کنم، باور کن به اينا غبطه ميخورم وقتی میبینم ناهارشونو با چه لذتی میخورن! با ورزش فرق میکنه خستگیش مثله اون حسیه که فرنگیا بهش میگن «ترنس»! فکر کنم لذتش ریشه در حافظه ی ژنتیکی داره بازگشت به اصله, بشر چندين هزار سال کار بدنی ميکرده خيلی هم تمايل عجيبی نيست، تست خوبیه برای اینکه بفهمین نیاکانتون چیکاره بودن; بعید میدونم اجداد منم شغلشون دیوانی بوده باشه!
اين منم فهميده ترين و با ارزش ترين آدم دنيا! جهان و هرچه درو هست صورتند؛ مرکز عالم که نيستم اما يه چند تا سياره ی دورو اطراف بعيد نيست دور من بچرخن! فعلا به جز يه مورد که از گفتنش معذورم دليلی براي فروتنی ندارم...نیازی به تحسین ندارم صبح تا شب خودم مشغولم! دوست دارم یکی تحقیرم کنه,از خودخواهی حالم به هم میخوره
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
امروز برا ناهار لوبیاپلو پختم. مث (تو می نویسی "مثله"!) همیشه خوشمزه شد. وقتش که شد برنجشو بریزم، فهمیدم ندارم. تازه لباسامو کنده بودم، زورم گرفت. نه زیاد؛ آخه هنوز وور وورا اونقدرا کم حوصله م نکردن. ولی راستش این قدر بود که بخوام یه خورده به مخم فشار بیارم ببینم میشه بدون برنج هم یه لوبیاپلو خوشمزه درست کنی. یاد تو افتادم که می گفتی همایون با ساده ترین چیزا یه غذای خوشمزه در میاره. (تکذیب نکنی ضایع بشم!) البته تو اونقدر مرام نمی ذاشتی و بگی از هیچی. گفتم بعدِ ناهار یه سر به وبلاگت بزنم.
تو خسته ی فردایی؟ من از دیروز به ستوه آمده ام. تو بر آنی که عطای رؤیا را به لقایش بخشی؛ مرا اما، مردگی مشترک با خاطره زمین گیر کرده.
این اختلافا، بلکه تقابلای ظاهری تنها در وادی ادب رخصت ابراز می یابند؛ به فلسفه که برسیم، گویا از آبشخوری یکتا می نوشیم. بیان نیچه ی ادیب و فیلسوف است که: "ادبیات، واژه ها را بی معنا می کند."
تذکار به خواننده ی غیر: "خاطره و رؤیا لزوماً بر اسماء مبارکه ی خاص دلالت ندارند."
همایون
ارسال یک نظر