چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

افسانه

دختر افسانه ای من ظاهرش مثله سنگه اما قلبش نه! اون عاشق میشه بی محابا، دلیلی برای احتیاط نداره پدرش اینجاست همیشه، هر وقت پشیمون شد برمیگرده پیش باباش...دختر من بی نظیره این پدر دختری روکه بی نظیر نباشه دوست نداره. پدرشو اذیت میکنه پدر دوست داره اذیت بشه پدر دوست داره غمگین باشه! پدر تولد دخترشو ندیده اون از اول بوده پدر هیچوقت بزرگش نکرده اون همیشه ۲۰ سالشه همیشه ۵ سالشه همیشه ۱۲ سالشه! مادری در کار نیست اینبار یوسف نجار باکره زایی کرده مثله یه خاطره از آیندست: که هنوز من نبودم ، پدر خاطره رو دوست داره پدر باد رو دوست داره شیطنت رو دوست داره پدر تنهاست پدر همه ی دوست داشتنو میخواد نمیخواد اونو با هیچ مادری تقسیم کنه. پدر دوست داره دخترش بره مگه میشه که یه دختر همیشه با باباش بمونه؟ شاید برگرده! پدر دوست داره غمگین باشه! پدر دوست داره پیر باشه دوست داره دخترش برگرده... دختر من اگر بره برمیگرده نگران گناه نیست پدر کفاره ی همه ی گناهاشو میده پدر تحسینش میکنه اون بهترینه نیاز به تربیت پدرش نداشته اون از اول بهترین بوده! اون مغروره برعکس استلا تا آخرشم مغرور میمونه هیچ کس به جز من نمیدونه که اون گاهی گریه میکنه... پدر تنها میمونه؟ پدر باید تنها بمونه نباید تنهاییشو با دخترش تقسیم کنه دختر باید دختر بمونه باید پرواز کنه پدر پرواز بلد نیست پدر سنگینه پدر گناهکاره باید نگاه کنه اون حسرت رو دوست داره عذاب رو دوست داره، جدایی رو دوست داره؟! پدر امیدواره

۳ نظر:

YUMMY گفت...

ممنونم که سر زدی به من علیرضاجان. خوش حال شدم که اینجا رو دیدم

ناشناس گفت...

dash be in yusefe najjar begu ye dasti ham vase ma bala bezane ...

ناشناس گفت...

doctor tactic e jadide? ;)