پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

مادر

میگم مهدی فیوز بالاییرو بزن اول. آب چکه کرده ریخته رو موتور شوفاژ اونم هی اتصال میکنه خاموش میشه مهدی داره چسب میزنه رو لوله نمیدونم فایده داره یا نه باز میگم فیوزو بزن فکر کنم کلافش کردم میرم بالا چند تا پله از ذهنم میگذره نکنه برق بگیردش، حس میکنم یه جایی تو قفسه ی سینم خالی میشه...
یادمه بابام اومد خونه مادرم رستمزایی کرده بود گفت اسمشو چی بزاریم دوتایی داد زدیم مهدی! اونموقع جو مدارس خیلی مذهبی بود حتی من کلاس اولی رو هم گرفته بود، بابام اونموقع ها هیچ کدوم از متعلقات خانواده ی بنی هاشم رو از دشنام هاش بی نصیب نمیذاشت اما ته دلش فکر کنم ناراضی نبود که اسم بچه ی سومشم مذهبی باشه. یادمه که از مدرسه میومدم چهار دست و پا میومد استقبالم با اون شورتو پیرهن قرمز... بعد از ظهری که بودم مادرم میسپردش به من گاهی میرفت خرید. من تو کالسکه میبردمش تو پیاده رو میذاشتمش خودم گل کوچیک میزدم با بچه ها، بلند میشد وامیستاد تو کالسکه، کالسکه هم تعادلش به هم میخورد از جلو بر میگشت با صورت میخورد زمین اون صحنه که دستکم سه بار تکرار شد باعث میشد من احساس کنم یه جایی تو قفسه ی سینم خالی شده(خوبه زندست هنوز!) ...من هیچوقت حسی رو که نسبت به برادرم دارم نسبت به خواهرم نداشتم، وقتی آدم بزرگ شدن یه عزیز رو میبینه با همه ی جزییاتش، یه جایی تو قفسه ی سینه ی آدم براش درست میشه، گاهی برای لحظات کوتاهی فکر میکنم میفهمم مادرم چه حسی داره وقتی با اتوبوس میام...برمیگردم زیرزمین فیوزو میزنم! مادر اینبار برسم زنجان بلافاصله بهت زنگ میزنم

۱ نظر:

alireza گفت...

اين خوب بود واقعا