پله ها رو میام بالا نیم طبقه، حیاط رو نگاه میکنم یاد اون روزایی که تازه
اومده بودم، یه مدیری داشتیم لباس بسیجی میپوشید صبحگاه دور ساختمون اصلی
میدووندمون! سال ۶۷. زیاد نموند. اسمش یادم نیست تو ویکی پدیا نوشته ۶۷-۶۶ مزارعی مدیر
بوده فکر کنم خودشه. بعد خوشنویسان اومد پیرمرد معقولی به نظر میومد
خونه ی ما منطقه ۸ بود اسم منو اینجا نمینوشتن. یه همشهری داشتیم تو خیابون کاخ
خونشونو صوری اجاره کردیم دفترچه بسیجمونو عوض کردیم تا من بتونم
اینجا اسم بنویسم! یه امتحان کتبی هم میگرفتن البته. همه میگفتن برو
کمال. ولی من دوست نداشتم برم کمال شاید چون همه
میگفتن...اون موقع ۳۰۰۰ تومن موقع ثبت نام میگرفتن
نمیدونم کی بود که به مادرم گفته بود اگر پرداختش براتون مشکله
میشه کمش کرد (رو حساب شغل پدر: نظامی بازنشسته) به مادرم بر خورده بود...ع
تو یکی از زمین والیبال ها دارن بازی میکنن چقدر کوچولو اَن اینا! یعنی ما هم اینقدری بودیم؟! الان
۲ تاش بیشتر تور نداره اون موقع هر ۵ تاش تور داشت گاهی زنگ ناهار همش پر بود
ما مجبور بودیم تو سمت چپیه که تورش بلند بود بازی کنیم هرچی میزدیم میخورد به تور!
سال دوم چقدر دوست داشتم با بزرگترها بازی کنم هنوز یادمه یه روز
رضا فتوحی و مسعود سبحانی و منصور نفر(؟) اومده بودن آرش هم افتخار داده بود پاس میداد
منم با حسرت نگاه میکردم کنار زمین...ع
طبقه ی دوم رو از اون سنگ قشنگها نکردن خدا رو شکر. نماز خونه!
سه نفر تو هستن. سقفش چوبیه. اون موقع هم بود؟
سلام
سلام
آقا من ۱۷ ساله اینجا نماز نخوندم
[لبخند] خوب الان بفرمایید بخونین
آقا من ۱۰ ساله اصلن نماز نخوندم
[اخم]...
آخرین بار تو مسجد شاه جوگیر شدم خوندم!یاد نادری میافتم. ناصر نادری. امور تربیتی بود ولی به همه چی مون کار داشت بعد از ظهرها اینجا کلاس فلسفه میذاشتدیالکتیک هگل، کمون اولیه... باورتون میشه؟ سال دوم دبیرستان. آدم خوبی بود. جوون بود شاید اون موقع ۲۵-۲۶ سالش بود. اوایل با من خوب
نبود یکی دو جلسه اول ازم سوال میکرد: «ریشه های نظریه ی مارکس چی بود!!؟» منم حواسم جمع بود
میخوندم میخواستم دلشو به دست بیارم...از اون ایده آلیست هایی که
میخواست از ما انسان کامل بسازه (کتاب مطهری رو هم میخوندیم)،
ظاهرشم به مردان خدا میخورد:شکمش به پشتش چسبیده بود (از خوف خدا؟) یه روزم مارو شام دعوت کرد خونشون. منو
سعید متکلم و کاووسی. با مادرش زندگی میکرد. آریا شهر. ماکارونی بود با
شربت آبلیمو. در مورد ملاصدرا حرف میزدن و شهرام ناظری منم فقط گوش میدادم. من اون
موقع شهرام شب پره گوش میکردم و عاشق گوگوش بودم! مجبور بودم تقیه کنم! نمیدونم من با اونا
چه سنخیتی داشتم تنها حربه ی من مظلومیتم بود [ظاهری؟ هنوزم نمیدونم] سالهای آخر به نظرم
سرخورده شده بود جو غالب کم کم عوض میشد و ما هم از کنترلش خارج میشدیم. سال سوم بودم تو حیاط والیبال بازی میکردیم
امروز طرح کاد دارین؟
بله آقا
کاش همیشه طرح کاد داشته باشین
روزهایی که طرح کاد داشتیم میتونستیم شلوار جین بپوشیم!! من نادری رو دوست داشتم
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷
البرز باشه برای بعد
من چون نوجوانی در توهم عشق، نیمه شب در کوی تو حیران و، درد میجویم...
فریب پیشه ای که در خلوت، خود نیز میفریبم و هر روز توبه پیش از گناهی میکنم
که ناکرده بار پشیمانی اش بر دوش میکشم
من دروغ پیشه ای که دروغ میگویم و[بعد از ساعت اداری] راست مینویسم که تنها راست زندگیم،
شاید،
اینک،
ستایش توست
که تو خداوندگاری ...
که جواهرت خواندم و بودی به قدر و غزالت، که زمین غره، چشم به پای پیشینت میگشاید و به پای پسین دلتنگ میشود
و اینبار تو هیچ نخواهی دانست که نشانی که میبینی روییست افروخته بیگاه و، گاه سری به زیر، که از این نظر رسوایی برنخیزد
تو اینبار هیچ نخواهی دانست که بیماری که طبیب بیازارد دردش به دل نهفته، فزون به
...نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
فریب پیشه ای که در خلوت، خود نیز میفریبم و هر روز توبه پیش از گناهی میکنم
که ناکرده بار پشیمانی اش بر دوش میکشم
من دروغ پیشه ای که دروغ میگویم و[بعد از ساعت اداری] راست مینویسم که تنها راست زندگیم،
شاید،
اینک،
ستایش توست
که تو خداوندگاری ...
که جواهرت خواندم و بودی به قدر و غزالت، که زمین غره، چشم به پای پیشینت میگشاید و به پای پسین دلتنگ میشود
و اینبار تو هیچ نخواهی دانست که نشانی که میبینی روییست افروخته بیگاه و، گاه سری به زیر، که از این نظر رسوایی برنخیزد
تو اینبار هیچ نخواهی دانست که بیماری که طبیب بیازارد دردش به دل نهفته، فزون به
...نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
راز ماندگاری
چهارراه کالج جای عجیبیه، اگه از طرف میدون فردوسی بیاین سمت غرب، ویلا رو که رد کنین فضا عوض میشه؛ هیاهو تموم میشه. زیر پل که داستان دیگه یی داره جنوب بوی قهوه و چلوکباب، شمال نفت و ساندویچ! امروز اومدم اینجا که بنویسم قلم و کاغذ هم آوردم. یه دفتر یادداشت با ورقهای شطرنجی که رنگش نشون میده سنش از منم بیشتره! مدتها بود میخواستم بیام. همیشه فکر میکردم زمان اینقدر میره جلو که آینده رو رد کنم به اکنون برسم! ولی مثله اینکه حواسم نبوده اکنونو رد کردم و حالا همه چی برام رنگ گذشته داره؛ البرز یکی از بهترین جاهاست برای حس کردن گذشته...
کوچه ی البرز، هیچ وقت تا تهش نرفتم امروز میرم چیزی نداره قابل گفتن فقط اینکه آموزشگاه علوم هست هنوزو آخراشم شلوغه، نمیدونم اینا چرا نمیفهمن جای این موسسه ها اینجا نیست اینجا البرزه!
نمیدونم از کی شنیدم که آقای شعبانی دیگه نیست اینه که کارت شناسایی آوردم که بتونم برم تو. در نیمه بازه نمیتونین تصور کنین که تو این چند ثانیه که برسم چقدر خاطره به ذهنم هجوم میاره، بهار، ساعت هفت و نیم صبح، درختهای کاج و سرو، حوض و فواره، مرغابیا، آقای شعبانی روی اون صندلی فلزی با روکش پلاستیکی مشکی
میرم تو خدایا این شعبانیه داره میاد پس هنوز هست...
سلام
با دست راه داخلو نشونم میده هیچی نمیپرسه: بفرمایید!
من ۱۷ ساله درسم تموم شده! ولی شعبانی همرو میشناسه اگه البرزی نیستین امتحان کنین حتما جلوتونو میگیره. شعبانی یه اسطورست، شعبانی تو اندازه های البرزه
همین حرکت شعبانی کافیه که من از همین اول با چشمای خیس برم تو. مرغابیا هستن هنوز! دور حوضم گلها همونجوری نامرتب...
مثله توریست هایی که میرن مسجد شیخ لطف الله همه جا رو با دقت و حیرونی نگاه میکنم، ساختمونی رو که سه سال هر روز تو کلاسهاش نشستم و هیچوقت درست ندیدمش. احتمالا این همون ساختمونیه که باست امریکایی ساخته به هر حال ۱۳۰ سال بهش میخوره. حالا دیگه همه چیرو به دقت میبینم کاشیکاریهای سردر گچبریهای بالای دیوار آباژورهای دیواری (دیوار کوب؟) دور سرسرای ورودی که بالاشم یه قطعه چوبه نمیدونم برای چی، عکسهای شهدای البرز، چقدر جوونن. محمد مهدی ولی زاده! این همونه که ساختمون شمالی به نامشه؛ دوم دبیرستان! باورتون میشه؟ مرتضی عسکر اول دبیرستان، سیروس نوری زاده دبیر...
آقای ناصری!
سلام
حالتون چطوره
من ولی زاده هستم
چطوری ولی زاده کجا هستی...
یکی دیگه میاد بهش میگه ایشون از والیبالیست های خوب اینجا بودن! فکر کنم یادشه که من همش تو زمین والیبال بودم. ناصری ناظم چهارم ها بود نمیگم چی صداش میکردن! مثله سگ ازش میترسیدیم میگه کسی از دبیرها نمونده فقط منم و آقای آذریان. آذریان هیچوقت ناظم ما نبود منو نمیشناسه. میگم یه روز بچه هارو جمع میکنم میایم پیشتون. ناصری چون بینهایت مقرراتی و سخت گیر بود محبوب نبود نه بین بچه ها نه بین دبیرها ولی الان که فکر میکنم میبینم از این بابت مظلوم بود کاش بشه بچه ها رو جمع کنم بریم پیشش یه روز
راهرو طبقه اول دیواراش سنگه از این قدیا که تا کمر آدمه، این شاهکار رو زمان ما کردن احمق ها! کلاسها رو نگاه میکنم ۱/۱۳ پس اولیها الان اینجان بچه ها کت و شلوار طوسی دارن و پیراهن آکسفوردی خیلی خوبه زمان ما اینجا به جز
بچه های منطقه ۶ از مناطق جنوب ۱۶ تا ۲۰ ثبت نام میکردن بچه های محروم توشون زیاد بودن حسین همتی یادم نمیره بچه ی جمشید بود فکر کنم کامپیوتر شریف قبول شد ...
کوچه ی البرز، هیچ وقت تا تهش نرفتم امروز میرم چیزی نداره قابل گفتن فقط اینکه آموزشگاه علوم هست هنوزو آخراشم شلوغه، نمیدونم اینا چرا نمیفهمن جای این موسسه ها اینجا نیست اینجا البرزه!
نمیدونم از کی شنیدم که آقای شعبانی دیگه نیست اینه که کارت شناسایی آوردم که بتونم برم تو. در نیمه بازه نمیتونین تصور کنین که تو این چند ثانیه که برسم چقدر خاطره به ذهنم هجوم میاره، بهار، ساعت هفت و نیم صبح، درختهای کاج و سرو، حوض و فواره، مرغابیا، آقای شعبانی روی اون صندلی فلزی با روکش پلاستیکی مشکی
میرم تو خدایا این شعبانیه داره میاد پس هنوز هست...
سلام
با دست راه داخلو نشونم میده هیچی نمیپرسه: بفرمایید!
من ۱۷ ساله درسم تموم شده! ولی شعبانی همرو میشناسه اگه البرزی نیستین امتحان کنین حتما جلوتونو میگیره. شعبانی یه اسطورست، شعبانی تو اندازه های البرزه
همین حرکت شعبانی کافیه که من از همین اول با چشمای خیس برم تو. مرغابیا هستن هنوز! دور حوضم گلها همونجوری نامرتب...
مثله توریست هایی که میرن مسجد شیخ لطف الله همه جا رو با دقت و حیرونی نگاه میکنم، ساختمونی رو که سه سال هر روز تو کلاسهاش نشستم و هیچوقت درست ندیدمش. احتمالا این همون ساختمونیه که باست امریکایی ساخته به هر حال ۱۳۰ سال بهش میخوره. حالا دیگه همه چیرو به دقت میبینم کاشیکاریهای سردر گچبریهای بالای دیوار آباژورهای دیواری (دیوار کوب؟) دور سرسرای ورودی که بالاشم یه قطعه چوبه نمیدونم برای چی، عکسهای شهدای البرز، چقدر جوونن. محمد مهدی ولی زاده! این همونه که ساختمون شمالی به نامشه؛ دوم دبیرستان! باورتون میشه؟ مرتضی عسکر اول دبیرستان، سیروس نوری زاده دبیر...
آقای ناصری!
سلام
حالتون چطوره
من ولی زاده هستم
چطوری ولی زاده کجا هستی...
یکی دیگه میاد بهش میگه ایشون از والیبالیست های خوب اینجا بودن! فکر کنم یادشه که من همش تو زمین والیبال بودم. ناصری ناظم چهارم ها بود نمیگم چی صداش میکردن! مثله سگ ازش میترسیدیم میگه کسی از دبیرها نمونده فقط منم و آقای آذریان. آذریان هیچوقت ناظم ما نبود منو نمیشناسه. میگم یه روز بچه هارو جمع میکنم میایم پیشتون. ناصری چون بینهایت مقرراتی و سخت گیر بود محبوب نبود نه بین بچه ها نه بین دبیرها ولی الان که فکر میکنم میبینم از این بابت مظلوم بود کاش بشه بچه ها رو جمع کنم بریم پیشش یه روز
راهرو طبقه اول دیواراش سنگه از این قدیا که تا کمر آدمه، این شاهکار رو زمان ما کردن احمق ها! کلاسها رو نگاه میکنم ۱/۱۳ پس اولیها الان اینجان بچه ها کت و شلوار طوسی دارن و پیراهن آکسفوردی خیلی خوبه زمان ما اینجا به جز
بچه های منطقه ۶ از مناطق جنوب ۱۶ تا ۲۰ ثبت نام میکردن بچه های محروم توشون زیاد بودن حسین همتی یادم نمیره بچه ی جمشید بود فکر کنم کامپیوتر شریف قبول شد ...
اشتراک در:
نظرات (Atom)