چهارراه کالج جای عجیبیه، اگه از طرف میدون فردوسی بیاین سمت غرب، ویلا رو که رد کنین فضا عوض میشه؛ هیاهو تموم میشه. زیر پل که داستان دیگه یی داره جنوب بوی قهوه و چلوکباب، شمال نفت و ساندویچ! امروز اومدم اینجا که بنویسم قلم و کاغذ هم آوردم. یه دفتر یادداشت با ورقهای شطرنجی که رنگش نشون میده سنش از منم بیشتره! مدتها بود میخواستم بیام. همیشه فکر میکردم زمان اینقدر میره جلو که آینده رو رد کنم به اکنون برسم! ولی مثله اینکه حواسم نبوده اکنونو رد کردم و حالا همه چی برام رنگ گذشته داره؛ البرز یکی از بهترین جاهاست برای حس کردن گذشته...
کوچه ی البرز، هیچ وقت تا تهش نرفتم امروز میرم چیزی نداره قابل گفتن فقط اینکه آموزشگاه علوم هست هنوزو آخراشم شلوغه، نمیدونم اینا چرا نمیفهمن جای این موسسه ها اینجا نیست اینجا البرزه!
نمیدونم از کی شنیدم که آقای شعبانی دیگه نیست اینه که کارت شناسایی آوردم که بتونم برم تو. در نیمه بازه نمیتونین تصور کنین که تو این چند ثانیه که برسم چقدر خاطره به ذهنم هجوم میاره، بهار، ساعت هفت و نیم صبح، درختهای کاج و سرو، حوض و فواره، مرغابیا، آقای شعبانی روی اون صندلی فلزی با روکش پلاستیکی مشکی
میرم تو خدایا این شعبانیه داره میاد پس هنوز هست...
سلام
با دست راه داخلو نشونم میده هیچی نمیپرسه: بفرمایید!
من ۱۷ ساله درسم تموم شده! ولی شعبانی همرو میشناسه اگه البرزی نیستین امتحان کنین حتما جلوتونو میگیره. شعبانی یه اسطورست، شعبانی تو اندازه های البرزه
همین حرکت شعبانی کافیه که من از همین اول با چشمای خیس برم تو. مرغابیا هستن هنوز! دور حوضم گلها همونجوری نامرتب...
مثله توریست هایی که میرن مسجد شیخ لطف الله همه جا رو با دقت و حیرونی نگاه میکنم، ساختمونی رو که سه سال هر روز تو کلاسهاش نشستم و هیچوقت درست ندیدمش. احتمالا این همون ساختمونیه که باست امریکایی ساخته به هر حال ۱۳۰ سال بهش میخوره. حالا دیگه همه چیرو به دقت میبینم کاشیکاریهای سردر گچبریهای بالای دیوار آباژورهای دیواری (دیوار کوب؟) دور سرسرای ورودی که بالاشم یه قطعه چوبه نمیدونم برای چی، عکسهای شهدای البرز، چقدر جوونن. محمد مهدی ولی زاده! این همونه که ساختمون شمالی به نامشه؛ دوم دبیرستان! باورتون میشه؟ مرتضی عسکر اول دبیرستان، سیروس نوری زاده دبیر...
آقای ناصری!
سلام
حالتون چطوره
من ولی زاده هستم
چطوری ولی زاده کجا هستی...
یکی دیگه میاد بهش میگه ایشون از والیبالیست های خوب اینجا بودن! فکر کنم یادشه که من همش تو زمین والیبال بودم. ناصری ناظم چهارم ها بود نمیگم چی صداش میکردن! مثله سگ ازش میترسیدیم میگه کسی از دبیرها نمونده فقط منم و آقای آذریان. آذریان هیچوقت ناظم ما نبود منو نمیشناسه. میگم یه روز بچه هارو جمع میکنم میایم پیشتون. ناصری چون بینهایت مقرراتی و سخت گیر بود محبوب نبود نه بین بچه ها نه بین دبیرها ولی الان که فکر میکنم میبینم از این بابت مظلوم بود کاش بشه بچه ها رو جمع کنم بریم پیشش یه روز
راهرو طبقه اول دیواراش سنگه از این قدیا که تا کمر آدمه، این شاهکار رو زمان ما کردن احمق ها! کلاسها رو نگاه میکنم ۱/۱۳ پس اولیها الان اینجان بچه ها کت و شلوار طوسی دارن و پیراهن آکسفوردی خیلی خوبه زمان ما اینجا به جز
بچه های منطقه ۶ از مناطق جنوب ۱۶ تا ۲۰ ثبت نام میکردن بچه های محروم توشون زیاد بودن حسین همتی یادم نمیره بچه ی جمشید بود فکر کنم کامپیوتر شریف قبول شد ...
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
ali saram khord be saghf.eyvallah
ارسال یک نظر