پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

ملكه گلها

بيرون شلوغه. برابر عادت بايد برم بيرون تو شلوغي مردم رو نگاه كنم، هميشه دوست داشتم شلوغي رو تماشا كنم فرق نميكنه روز عاشورا باشه توي ميدون هفت حوض يا يه غروب گرم تابستون تو لارامبلا.
يادم نمياد تو پارسال كنفرانس ماده چگال كجا بودي. كجا بودي؟ الان پوسترت همين روبروه از تو آشپزخونه ديده ميشه. سياه سفيد با قطع A3 شكل محقري داره كنار پوسترهاي ديگه؛ چرا ندادي من پرينت بگيرم برات؟
حوصله ي شلوغي رو ندارم اين اولين نوشته ي منه كه وقتي مينويسم كه يه خورده اونورتر پر از جنب و جوش و هياهوه. ميدوني كه من جمعه ها مينوشتم و آخر شبها وقتي هيچكس اينجا نبود. تغيير كردم. تو شروع زنگي مشترك خيلي چيزاست كه به آهستگي تغيير ميكنه اما بعضي چيزها يهو اتفاق ميافته يا شايدم آدم يهو متوجه ميشه.

اونروز كه تو فرودگاه سرتو رو شونم گذاشتي متوجه شدم يه برگ از زندگيم ورق خورده. غمگين بودم و محكم. اشكهامو نگه داشتم برا وقتي تو رفتي، وقتي همه رفتن، وقتي رو تابلو نوشت هواپيمات پريده؛ براي وقتي كه كنار پوسترت كسي نيست... اگه بودي الان همه ي جماعت ذكورعلاقه مند ميشدن به پخش مايع رو مايع!