شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

آسوده خاطرم

ديشب تو راه خونه تصادفا كيلومتر ماشينو ديدم كه 29999 رو نشون ميداد. نميدونم چرا گذار به 30000 برام جالب شد يهو، درست قبل ميداني كه بهش ميگفتن ميدان شهيد سوپرمن، حدود ساعت 24 اول مرداد.

اين گذر هيچ نكته ي خاصي نداشت به جز تموم شدن گارانتي ماشين اما به نظرم عدد 30000 باشكوه بود، اينقدر كه باعث شد يواش برم عمرش زياد شه! نگاه به 30000 خيلي چيزها رو به يادم آورد: تيشرت سفيدي كه امروز دستمالش كردم؛ يادم افتاد تو قرار بود برام يكي بخري. مطمئنم اگه يادت رفته باشه هم يه روز با ديدن يه چيز بي ربط مثل 30000 يادت مياد. ياد شبايي افتادم كه با ديدن ال 90 معده درد ميگرفتم.

به تلفن محمد تيموري فكر كردم.«40 سالت شده تيم پيشكسوتان بديم!؟» باورت ميشه حالا كه نه اما 2، 3 سال ديگه من پيشكسوتان بازي كنم! احتمالا تولد 40 سالگي هم مثل گذر از 30000 براي ماشينه فرقش اينه كه هيچوقت نشنيدم آدميزاد گارانتي داشته باشه.

به هر حال من فقط فكر كردم، نميتونم بگم غمگين شدم. من هنوز همه ي آرزوهاي ساده لوحانه ي دوره ي نوجووني رو تو هر جاده ي طولاني مرور ميكنم . به بعضياشون اينقدر نزديكم كه پروانه به خورشيد! اما آسوده خاطرم! تو ميدوني
من هنوز مثل 20 سالگيم عاشقم

۵ نظر:

لایت و شیرین گفت...

یک بعد از ظهر خنک و مطبوع با یک انگلیسی و ونزوئلایی ( همیشه نوشتن این اهالی ونزوئلا برام کار سختی بوده) و یک داچ روی صندلیهای چوبی حیاط نوشیدنی داغ میخوردن و سیگار می کشیدند. بحث ادبیات بود. اون شاعرا و نویسنده های آمریکای جنوبی را بهتر از اونا می شناخت. اسم خوان رولفو و پاز را نشنیده بودن. در همون حد کیمیاگر و ... یه جمله از شعر لورکا را به اسپانیایی بلد بود و خوند. گرین! هاو آی وانت یو گرین! پیچ و خم بعدی بحث هیتلر بود. وقتی یه انگلیسی مامانی که خودش را نه اروپایی بلکه بریتیش می دونه شروع به حرف زدن کرد دیگه همون قد هم که می فهمید تقریبا به سمت صفر میل کرد. تا اینکه اون وسطا فهمید که دارن نظر میدن که هیتلر تنها سخنور خوبی بوده که تونسته مردم را با خودش همراه کنه. تازه اینو به عنوان نظر خودشون می گفتن!اون می خواست بگه که قبل از همه اینها هیتلر در طول 3 سال در شکوفایی اقتصاد شکسته و ویران آلمان با کمک وزیر اقتصادش که اقتصاددان بزرگی بوده، نقش مهمی داشته و به همین خاطر مردم اونقدر تحت تاثیرش بودند و براشون یک قهرمان بوده.
می خواست اینها را بگه و تا توی مغزش مشغول چیدن جملات بود بحث عوض شد و تا فهمید بحث بعدی چیه...سیگار هم تموم شده بود.

یه سیگار دیگه دلم میخواد. لایت و شیرین. با مزه لبهای تو.
کاش می دانستی
در این لحظه
لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم

از آنا آخماتووا برای شوهرش وقتی او در زندان بود

م. گفت...

30000 بیشتر منو یاد سفر اهواز و قصر شیرین و فرهاد تراش انداخت. که بعد از یه سفر 3000 کیلومتری داشتیم به تهران نزدیک می شدیم و هورای 4 تایی این گذار! سفری با منزلگاههای مختلف و ...اولین سفر.

جالب بود که منم همون روز یاد تی شرت سفیدت بودم که قولش را داده بودم. به جای اون موبایل صورتی. اون لحظه خیلی مهربون بود این انتخابت که هم در داشت هم صورتی بود! هرچند من غرغری هم کردم که چرااصلااین کار را کردی. دوست داشتم.

دیروز یکی توی راهرو حرف زد و من یهو صدای دکتر خواجه پور را شنیدم. طبق عادت که صداش میاد دلم ریخت و بعد از ریختن براش تنگ شد. پیرمرد عجول مهربون بداخلاق "بزرگ"، الان کجاست؟

این هفته زنگ زدی سفارت بگو من تی شرت سفیدمو انداختم دور و یه تی شرت سفید منتظرم است. شاید ویزات را دادن :(

.م گفت...

غرغرووووی من بالاخره دیپلم مبارک و میمون دبیرستان البرزت را هم گرفتی امروز. هووورا . چقدر من نازت را کشیدم برای این کارا تو این چند ماه.
تازه یه اتهاماتی هم بهم وارد شد!!!!
اینا را اینجا نوشتم که آبروت بره. بیای اینجا تلافی میکنم. دستم بهت برسه.

میم گفت...

دو تا بلوز سفید برات خریدم. بیا دیگه ه ه ه ه ه ه :((((

ملیحه گفت...

علی عزیزم سلام
همیشه وقتی به از دست دادن فکر میکنیم اون چیز ارزش بیشتری برامون پیدا میکنه و سعی میکنیم که با احتیاط بیشتری باهاش برخورد کنیم. مثل همین گارانتی ماشین تو.
مثل 40ساله شدن و........
خوشحالم که خواننده وبت هستم.