موهات بلند شدن، موخوره نميزنن؟ فكر كنم يه شامپوي خوب پيدا كردي،بالاخره
اومدي، سلام، مسلط و متين، مثل هميشه و من دستپاچه مثل اون موقع ها، يادته؟ كاش زودتر ميرفتم. سردت بود، نگرانت بودم،مثل دخترم؟ نميدونم،كاش هيچوقت مثل دخترم نبودي... باز امروز دور بودي، پرواز ميكردي و من نگات ميكردم و تو ميدونستي كه نگات ميكنم، يه زماني اومدي نشستي كنار من، با من راه رفتي،اشتباه بود؟ نميدونم، شايد نبايد ميومدي، بايد ميموندي اون بالا، بالاتر از من، هميشه، دست نيافتني، اما تو اومدي، كنار من، همراه من... نگاه آدما اذيتم ميكرد، همه با نگاهشون ميپرسيدن، بعضي هاشون ناراحتن، بعضي ها خوشحال، ميدوني كه؟ از تو هم ميپرسن؟... تو هم بيداري، ميدونم، ديگه ظاهر خوددارو بي خيالت گولم نميزنه، اما گريه نميكني؛ ميگن گاهي خوبه،براي چشما. اون نوارو گوش ميدي، تو اصلا اهل موسيقي نيستي، اما ميدونم گوش ميدي، اگر تو اتاق تنها باشي، اگر دور ننداخته باشيش، دور ننداختيش، ميدونم؛ منم نگاه كردم، به امضات، به روسريات، به خمير دندونت... ل
جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵
علم كوه
زيباست، زيبا و مغرور، زيبا و استوار، زيبا و سنگدل، زيبا و هولناك.شگفت است كه آنان به خيال خود «فتح» اش ميكنند اما به غنيمت جز خاطره اي نميبرند از اين مغلوب گردن فراز...برخي مي آيند دلبسته به زيباييش و بسياري ، كه به زيرش كشند و پاي بر پيشانيش نهند و او هم از هماوردان به پايين مي افكند و هم از شيفتگان؛ از اينان قرباني ميطلبد گويي و بر آنان خشم ميگيرد ... غ
اينجا «هر نفسي كه فرو ميرود...»و بر هر نفسي سپاسي بايسته!كه ارزش لحظه ها را هزار چندان ميابي كه به هر لحظه گامي بايد برداشت به ارزش زندگي، و هم يكي گام نادرست از فراز به زيرت ميكشد و از بودي به مرگ... غ
رهگذري مي آيد: كمي آنسوتر از آنان كه به سينه اش تاخته بودند يكي را به زير افكند... و من اندوهگين؛ و هم شاد كه «اينبار هم نوبت من نبود!» ...ف
و اما غرور؛ پايينتر زني را ديدم به سختي راه ميرفت ،لنگان، گفتم چگونه تا اينجا آمده، بالاتر به يقين نميرود، گفتند بارها آمده، تا قله !غ
اينجا «هر نفسي كه فرو ميرود...»و بر هر نفسي سپاسي بايسته!كه ارزش لحظه ها را هزار چندان ميابي كه به هر لحظه گامي بايد برداشت به ارزش زندگي، و هم يكي گام نادرست از فراز به زيرت ميكشد و از بودي به مرگ... غ
رهگذري مي آيد: كمي آنسوتر از آنان كه به سينه اش تاخته بودند يكي را به زير افكند... و من اندوهگين؛ و هم شاد كه «اينبار هم نوبت من نبود!» ...ف
و اما غرور؛ پايينتر زني را ديدم به سختي راه ميرفت ،لنگان، گفتم چگونه تا اينجا آمده، بالاتر به يقين نميرود، گفتند بارها آمده، تا قله !غ
سهشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵
مداد
وقتي ميخوام بنويسم ناخودآگاه دوروبرمو نگاه ميكنم ببينم خودكار ميبينم يا نه،انگار يادم ميره جلوم صفحه كليد هست،هر كلمه اي كه تايپ ميكنم اينقدر طول ميكشه كه كلمه ي بعدي يادم ميره،خنده دار اينه كه از بس به حروف لاتين عادت كردم پشت سر هم پينگليش تايپ ميكنم...تجربه ي من اينه كه اگر چيزي رو كه به ذهنت مياد همون موقع ننويسي،بكلي از يادت ميره پس به من حق بديد كه الان به ياد نيارم اصلا چي ميخواستم بنويسم چون دقيقا 1 ساعته كه دارم جون ميكنم! به هر حال اين مشكل بعد مدتي حل ميشه ولي چيزي كه ميخوام بگم اينه كه اين نوع ثبت فكر با نوشتن فرق داره،كاري به خوشخطي و بدخطي ندارم اما اونجا شما يه دستخط دارين كه متعلق به خودتونه،براي شما احساس لحظه علاوه بر مضمون نوشته،توي دستخطتون هم پژواك داره،قلم رو اگر محكمتر فشار بدي،خب پررنگتر مينويسه؛ اينجا اما با اين صفحه كليد من و فرهاد «شيرين» رو مثل هم «مينويسيم» ...م
شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات (Atom)