پله ها رو میام بالا نیم طبقه، حیاط رو نگاه میکنم یاد اون روزایی که تازه
اومده بودم، یه مدیری داشتیم لباس بسیجی میپوشید صبحگاه دور ساختمون اصلی
میدووندمون! سال ۶۷. زیاد نموند. اسمش یادم نیست تو ویکی پدیا نوشته ۶۷-۶۶ مزارعی مدیر
بوده فکر کنم خودشه. بعد خوشنویسان اومد پیرمرد معقولی به نظر میومد
خونه ی ما منطقه ۸ بود اسم منو اینجا نمینوشتن. یه همشهری داشتیم تو خیابون کاخ
خونشونو صوری اجاره کردیم دفترچه بسیجمونو عوض کردیم تا من بتونم
اینجا اسم بنویسم! یه امتحان کتبی هم میگرفتن البته. همه میگفتن برو
کمال. ولی من دوست نداشتم برم کمال شاید چون همه
میگفتن...اون موقع ۳۰۰۰ تومن موقع ثبت نام میگرفتن
نمیدونم کی بود که به مادرم گفته بود اگر پرداختش براتون مشکله
میشه کمش کرد (رو حساب شغل پدر: نظامی بازنشسته) به مادرم بر خورده بود...ع
تو یکی از زمین والیبال ها دارن بازی میکنن چقدر کوچولو اَن اینا! یعنی ما هم اینقدری بودیم؟! الان
۲ تاش بیشتر تور نداره اون موقع هر ۵ تاش تور داشت گاهی زنگ ناهار همش پر بود
ما مجبور بودیم تو سمت چپیه که تورش بلند بود بازی کنیم هرچی میزدیم میخورد به تور!
سال دوم چقدر دوست داشتم با بزرگترها بازی کنم هنوز یادمه یه روز
رضا فتوحی و مسعود سبحانی و منصور نفر(؟) اومده بودن آرش هم افتخار داده بود پاس میداد
منم با حسرت نگاه میکردم کنار زمین...ع
طبقه ی دوم رو از اون سنگ قشنگها نکردن خدا رو شکر. نماز خونه!
سه نفر تو هستن. سقفش چوبیه. اون موقع هم بود؟
سلام
سلام
آقا من ۱۷ ساله اینجا نماز نخوندم
[لبخند] خوب الان بفرمایید بخونین
آقا من ۱۰ ساله اصلن نماز نخوندم
[اخم]...
آخرین بار تو مسجد شاه جوگیر شدم خوندم!یاد نادری میافتم. ناصر نادری. امور تربیتی بود ولی به همه چی مون کار داشت بعد از ظهرها اینجا کلاس فلسفه میذاشتدیالکتیک هگل، کمون اولیه... باورتون میشه؟ سال دوم دبیرستان. آدم خوبی بود. جوون بود شاید اون موقع ۲۵-۲۶ سالش بود. اوایل با من خوب
نبود یکی دو جلسه اول ازم سوال میکرد: «ریشه های نظریه ی مارکس چی بود!!؟» منم حواسم جمع بود
میخوندم میخواستم دلشو به دست بیارم...از اون ایده آلیست هایی که
میخواست از ما انسان کامل بسازه (کتاب مطهری رو هم میخوندیم)،
ظاهرشم به مردان خدا میخورد:شکمش به پشتش چسبیده بود (از خوف خدا؟) یه روزم مارو شام دعوت کرد خونشون. منو
سعید متکلم و کاووسی. با مادرش زندگی میکرد. آریا شهر. ماکارونی بود با
شربت آبلیمو. در مورد ملاصدرا حرف میزدن و شهرام ناظری منم فقط گوش میدادم. من اون
موقع شهرام شب پره گوش میکردم و عاشق گوگوش بودم! مجبور بودم تقیه کنم! نمیدونم من با اونا
چه سنخیتی داشتم تنها حربه ی من مظلومیتم بود [ظاهری؟ هنوزم نمیدونم] سالهای آخر به نظرم
سرخورده شده بود جو غالب کم کم عوض میشد و ما هم از کنترلش خارج میشدیم. سال سوم بودم تو حیاط والیبال بازی میکردیم
امروز طرح کاد دارین؟
بله آقا
کاش همیشه طرح کاد داشته باشین
روزهایی که طرح کاد داشتیم میتونستیم شلوار جین بپوشیم!! من نادری رو دوست داشتم
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷
البرز باشه برای بعد
من چون نوجوانی در توهم عشق، نیمه شب در کوی تو حیران و، درد میجویم...
فریب پیشه ای که در خلوت، خود نیز میفریبم و هر روز توبه پیش از گناهی میکنم
که ناکرده بار پشیمانی اش بر دوش میکشم
من دروغ پیشه ای که دروغ میگویم و[بعد از ساعت اداری] راست مینویسم که تنها راست زندگیم،
شاید،
اینک،
ستایش توست
که تو خداوندگاری ...
که جواهرت خواندم و بودی به قدر و غزالت، که زمین غره، چشم به پای پیشینت میگشاید و به پای پسین دلتنگ میشود
و اینبار تو هیچ نخواهی دانست که نشانی که میبینی روییست افروخته بیگاه و، گاه سری به زیر، که از این نظر رسوایی برنخیزد
تو اینبار هیچ نخواهی دانست که بیماری که طبیب بیازارد دردش به دل نهفته، فزون به
...نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
فریب پیشه ای که در خلوت، خود نیز میفریبم و هر روز توبه پیش از گناهی میکنم
که ناکرده بار پشیمانی اش بر دوش میکشم
من دروغ پیشه ای که دروغ میگویم و[بعد از ساعت اداری] راست مینویسم که تنها راست زندگیم،
شاید،
اینک،
ستایش توست
که تو خداوندگاری ...
که جواهرت خواندم و بودی به قدر و غزالت، که زمین غره، چشم به پای پیشینت میگشاید و به پای پسین دلتنگ میشود
و اینبار تو هیچ نخواهی دانست که نشانی که میبینی روییست افروخته بیگاه و، گاه سری به زیر، که از این نظر رسوایی برنخیزد
تو اینبار هیچ نخواهی دانست که بیماری که طبیب بیازارد دردش به دل نهفته، فزون به
...نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
راز ماندگاری
چهارراه کالج جای عجیبیه، اگه از طرف میدون فردوسی بیاین سمت غرب، ویلا رو که رد کنین فضا عوض میشه؛ هیاهو تموم میشه. زیر پل که داستان دیگه یی داره جنوب بوی قهوه و چلوکباب، شمال نفت و ساندویچ! امروز اومدم اینجا که بنویسم قلم و کاغذ هم آوردم. یه دفتر یادداشت با ورقهای شطرنجی که رنگش نشون میده سنش از منم بیشتره! مدتها بود میخواستم بیام. همیشه فکر میکردم زمان اینقدر میره جلو که آینده رو رد کنم به اکنون برسم! ولی مثله اینکه حواسم نبوده اکنونو رد کردم و حالا همه چی برام رنگ گذشته داره؛ البرز یکی از بهترین جاهاست برای حس کردن گذشته...
کوچه ی البرز، هیچ وقت تا تهش نرفتم امروز میرم چیزی نداره قابل گفتن فقط اینکه آموزشگاه علوم هست هنوزو آخراشم شلوغه، نمیدونم اینا چرا نمیفهمن جای این موسسه ها اینجا نیست اینجا البرزه!
نمیدونم از کی شنیدم که آقای شعبانی دیگه نیست اینه که کارت شناسایی آوردم که بتونم برم تو. در نیمه بازه نمیتونین تصور کنین که تو این چند ثانیه که برسم چقدر خاطره به ذهنم هجوم میاره، بهار، ساعت هفت و نیم صبح، درختهای کاج و سرو، حوض و فواره، مرغابیا، آقای شعبانی روی اون صندلی فلزی با روکش پلاستیکی مشکی
میرم تو خدایا این شعبانیه داره میاد پس هنوز هست...
سلام
با دست راه داخلو نشونم میده هیچی نمیپرسه: بفرمایید!
من ۱۷ ساله درسم تموم شده! ولی شعبانی همرو میشناسه اگه البرزی نیستین امتحان کنین حتما جلوتونو میگیره. شعبانی یه اسطورست، شعبانی تو اندازه های البرزه
همین حرکت شعبانی کافیه که من از همین اول با چشمای خیس برم تو. مرغابیا هستن هنوز! دور حوضم گلها همونجوری نامرتب...
مثله توریست هایی که میرن مسجد شیخ لطف الله همه جا رو با دقت و حیرونی نگاه میکنم، ساختمونی رو که سه سال هر روز تو کلاسهاش نشستم و هیچوقت درست ندیدمش. احتمالا این همون ساختمونیه که باست امریکایی ساخته به هر حال ۱۳۰ سال بهش میخوره. حالا دیگه همه چیرو به دقت میبینم کاشیکاریهای سردر گچبریهای بالای دیوار آباژورهای دیواری (دیوار کوب؟) دور سرسرای ورودی که بالاشم یه قطعه چوبه نمیدونم برای چی، عکسهای شهدای البرز، چقدر جوونن. محمد مهدی ولی زاده! این همونه که ساختمون شمالی به نامشه؛ دوم دبیرستان! باورتون میشه؟ مرتضی عسکر اول دبیرستان، سیروس نوری زاده دبیر...
آقای ناصری!
سلام
حالتون چطوره
من ولی زاده هستم
چطوری ولی زاده کجا هستی...
یکی دیگه میاد بهش میگه ایشون از والیبالیست های خوب اینجا بودن! فکر کنم یادشه که من همش تو زمین والیبال بودم. ناصری ناظم چهارم ها بود نمیگم چی صداش میکردن! مثله سگ ازش میترسیدیم میگه کسی از دبیرها نمونده فقط منم و آقای آذریان. آذریان هیچوقت ناظم ما نبود منو نمیشناسه. میگم یه روز بچه هارو جمع میکنم میایم پیشتون. ناصری چون بینهایت مقرراتی و سخت گیر بود محبوب نبود نه بین بچه ها نه بین دبیرها ولی الان که فکر میکنم میبینم از این بابت مظلوم بود کاش بشه بچه ها رو جمع کنم بریم پیشش یه روز
راهرو طبقه اول دیواراش سنگه از این قدیا که تا کمر آدمه، این شاهکار رو زمان ما کردن احمق ها! کلاسها رو نگاه میکنم ۱/۱۳ پس اولیها الان اینجان بچه ها کت و شلوار طوسی دارن و پیراهن آکسفوردی خیلی خوبه زمان ما اینجا به جز
بچه های منطقه ۶ از مناطق جنوب ۱۶ تا ۲۰ ثبت نام میکردن بچه های محروم توشون زیاد بودن حسین همتی یادم نمیره بچه ی جمشید بود فکر کنم کامپیوتر شریف قبول شد ...
کوچه ی البرز، هیچ وقت تا تهش نرفتم امروز میرم چیزی نداره قابل گفتن فقط اینکه آموزشگاه علوم هست هنوزو آخراشم شلوغه، نمیدونم اینا چرا نمیفهمن جای این موسسه ها اینجا نیست اینجا البرزه!
نمیدونم از کی شنیدم که آقای شعبانی دیگه نیست اینه که کارت شناسایی آوردم که بتونم برم تو. در نیمه بازه نمیتونین تصور کنین که تو این چند ثانیه که برسم چقدر خاطره به ذهنم هجوم میاره، بهار، ساعت هفت و نیم صبح، درختهای کاج و سرو، حوض و فواره، مرغابیا، آقای شعبانی روی اون صندلی فلزی با روکش پلاستیکی مشکی
میرم تو خدایا این شعبانیه داره میاد پس هنوز هست...
سلام
با دست راه داخلو نشونم میده هیچی نمیپرسه: بفرمایید!
من ۱۷ ساله درسم تموم شده! ولی شعبانی همرو میشناسه اگه البرزی نیستین امتحان کنین حتما جلوتونو میگیره. شعبانی یه اسطورست، شعبانی تو اندازه های البرزه
همین حرکت شعبانی کافیه که من از همین اول با چشمای خیس برم تو. مرغابیا هستن هنوز! دور حوضم گلها همونجوری نامرتب...
مثله توریست هایی که میرن مسجد شیخ لطف الله همه جا رو با دقت و حیرونی نگاه میکنم، ساختمونی رو که سه سال هر روز تو کلاسهاش نشستم و هیچوقت درست ندیدمش. احتمالا این همون ساختمونیه که باست امریکایی ساخته به هر حال ۱۳۰ سال بهش میخوره. حالا دیگه همه چیرو به دقت میبینم کاشیکاریهای سردر گچبریهای بالای دیوار آباژورهای دیواری (دیوار کوب؟) دور سرسرای ورودی که بالاشم یه قطعه چوبه نمیدونم برای چی، عکسهای شهدای البرز، چقدر جوونن. محمد مهدی ولی زاده! این همونه که ساختمون شمالی به نامشه؛ دوم دبیرستان! باورتون میشه؟ مرتضی عسکر اول دبیرستان، سیروس نوری زاده دبیر...
آقای ناصری!
سلام
حالتون چطوره
من ولی زاده هستم
چطوری ولی زاده کجا هستی...
یکی دیگه میاد بهش میگه ایشون از والیبالیست های خوب اینجا بودن! فکر کنم یادشه که من همش تو زمین والیبال بودم. ناصری ناظم چهارم ها بود نمیگم چی صداش میکردن! مثله سگ ازش میترسیدیم میگه کسی از دبیرها نمونده فقط منم و آقای آذریان. آذریان هیچوقت ناظم ما نبود منو نمیشناسه. میگم یه روز بچه هارو جمع میکنم میایم پیشتون. ناصری چون بینهایت مقرراتی و سخت گیر بود محبوب نبود نه بین بچه ها نه بین دبیرها ولی الان که فکر میکنم میبینم از این بابت مظلوم بود کاش بشه بچه ها رو جمع کنم بریم پیشش یه روز
راهرو طبقه اول دیواراش سنگه از این قدیا که تا کمر آدمه، این شاهکار رو زمان ما کردن احمق ها! کلاسها رو نگاه میکنم ۱/۱۳ پس اولیها الان اینجان بچه ها کت و شلوار طوسی دارن و پیراهن آکسفوردی خیلی خوبه زمان ما اینجا به جز
بچه های منطقه ۶ از مناطق جنوب ۱۶ تا ۲۰ ثبت نام میکردن بچه های محروم توشون زیاد بودن حسین همتی یادم نمیره بچه ی جمشید بود فکر کنم کامپیوتر شریف قبول شد ...
دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷
غروب
...وای اگر روزی غروب هنگام خدایی دیگر، زورمندتر، قانونی تازه بنویسد، وارونه
وای اگر روزی غروب هنگام خدا بمیرد و
خدایی دیگر، مهربانتر، کار جهان یکسره وارونه کند
خورشید گامی پس بگذارد و سپیده ای شود باز، خزان را بهاری کند
و سیاه تخته ی دل را با هرچه دیگر سیاهی است، به سپیدی باز بیاراید
وای اگر ابلیس لشگری به هم سازد، در رکاب او سینه به پیکانِ زمانِ خدا فرموده بسپارم
که ثانیه ای حتا، پس برانمش
کاش اینبار جهانی برپا شود که نه از آدم که از یک یک ذرات
سوگند الست بگیرند و اما نوبت وفایشان ندهند! که هرچه شاخه است بر ساقه ی وحدت برنیامده ببرند
دفتر کهنه را اینبار از آخر آغاز کنم و بخوانم از چپ
داستانی را که در آن گردون، ایثار را به وفا بند زند و این هر دو
بر محبت راست کند و سه گوشه ای بسازد که گوهر عشق را از درونش راهی به زوال نباشد
کاش «آبی بجوشد از چشمه ی محبت»، وصل باز افسانه ای شود و وصفِ واقع، هجر باشد و هجر باشد و هجر
وای اگر روزی غروب هنگام خدا بمیرد و
خدایی دیگر، مهربانتر، کار جهان یکسره وارونه کند
خورشید گامی پس بگذارد و سپیده ای شود باز، خزان را بهاری کند
و سیاه تخته ی دل را با هرچه دیگر سیاهی است، به سپیدی باز بیاراید
وای اگر ابلیس لشگری به هم سازد، در رکاب او سینه به پیکانِ زمانِ خدا فرموده بسپارم
که ثانیه ای حتا، پس برانمش
کاش اینبار جهانی برپا شود که نه از آدم که از یک یک ذرات
سوگند الست بگیرند و اما نوبت وفایشان ندهند! که هرچه شاخه است بر ساقه ی وحدت برنیامده ببرند
دفتر کهنه را اینبار از آخر آغاز کنم و بخوانم از چپ
داستانی را که در آن گردون، ایثار را به وفا بند زند و این هر دو
بر محبت راست کند و سه گوشه ای بسازد که گوهر عشق را از درونش راهی به زوال نباشد
کاش «آبی بجوشد از چشمه ی محبت»، وصل باز افسانه ای شود و وصفِ واقع، هجر باشد و هجر باشد و هجر
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷
مادر
میگم مهدی فیوز بالاییرو بزن اول. آب چکه کرده ریخته رو موتور شوفاژ اونم هی اتصال میکنه خاموش میشه مهدی داره چسب میزنه رو لوله نمیدونم فایده داره یا نه باز میگم فیوزو بزن فکر کنم کلافش کردم میرم بالا چند تا پله از ذهنم میگذره نکنه برق بگیردش، حس میکنم یه جایی تو قفسه ی سینم خالی میشه...
یادمه بابام اومد خونه مادرم رستمزایی کرده بود گفت اسمشو چی بزاریم دوتایی داد زدیم مهدی! اونموقع جو مدارس خیلی مذهبی بود حتی من کلاس اولی رو هم گرفته بود، بابام اونموقع ها هیچ کدوم از متعلقات خانواده ی بنی هاشم رو از دشنام هاش بی نصیب نمیذاشت اما ته دلش فکر کنم ناراضی نبود که اسم بچه ی سومشم مذهبی باشه. یادمه که از مدرسه میومدم چهار دست و پا میومد استقبالم با اون شورتو پیرهن قرمز... بعد از ظهری که بودم مادرم میسپردش به من گاهی میرفت خرید. من تو کالسکه میبردمش تو پیاده رو میذاشتمش خودم گل کوچیک میزدم با بچه ها، بلند میشد وامیستاد تو کالسکه، کالسکه هم تعادلش به هم میخورد از جلو بر میگشت با صورت میخورد زمین اون صحنه که دستکم سه بار تکرار شد باعث میشد من احساس کنم یه جایی تو قفسه ی سینم خالی شده(خوبه زندست هنوز!) ...من هیچوقت حسی رو که نسبت به برادرم دارم نسبت به خواهرم نداشتم، وقتی آدم بزرگ شدن یه عزیز رو میبینه با همه ی جزییاتش، یه جایی تو قفسه ی سینه ی آدم براش درست میشه، گاهی برای لحظات کوتاهی فکر میکنم میفهمم مادرم چه حسی داره وقتی با اتوبوس میام...برمیگردم زیرزمین فیوزو میزنم! مادر اینبار برسم زنجان بلافاصله بهت زنگ میزنم
یادمه بابام اومد خونه مادرم رستمزایی کرده بود گفت اسمشو چی بزاریم دوتایی داد زدیم مهدی! اونموقع جو مدارس خیلی مذهبی بود حتی من کلاس اولی رو هم گرفته بود، بابام اونموقع ها هیچ کدوم از متعلقات خانواده ی بنی هاشم رو از دشنام هاش بی نصیب نمیذاشت اما ته دلش فکر کنم ناراضی نبود که اسم بچه ی سومشم مذهبی باشه. یادمه که از مدرسه میومدم چهار دست و پا میومد استقبالم با اون شورتو پیرهن قرمز... بعد از ظهری که بودم مادرم میسپردش به من گاهی میرفت خرید. من تو کالسکه میبردمش تو پیاده رو میذاشتمش خودم گل کوچیک میزدم با بچه ها، بلند میشد وامیستاد تو کالسکه، کالسکه هم تعادلش به هم میخورد از جلو بر میگشت با صورت میخورد زمین اون صحنه که دستکم سه بار تکرار شد باعث میشد من احساس کنم یه جایی تو قفسه ی سینم خالی شده(خوبه زندست هنوز!) ...من هیچوقت حسی رو که نسبت به برادرم دارم نسبت به خواهرم نداشتم، وقتی آدم بزرگ شدن یه عزیز رو میبینه با همه ی جزییاتش، یه جایی تو قفسه ی سینه ی آدم براش درست میشه، گاهی برای لحظات کوتاهی فکر میکنم میفهمم مادرم چه حسی داره وقتی با اتوبوس میام...برمیگردم زیرزمین فیوزو میزنم! مادر اینبار برسم زنجان بلافاصله بهت زنگ میزنم
سهشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷
زیبایی
ده سال پیش زیباتر زندگی میکردم. مرصادالعباد, نامه های عین القضات, شرح شطحیات, مقامات ابوسعید و معراجنامه ی بایزید...اونجاییکه از کران تا کران رو به یک قدم میرفت سرشو زیر پای محمد دیده بود. منم خیالم راحت بود که وقتی بایزید میگه یعنی درسته! گاهی حسودیم میشد که چرا من تجلی جمال نشدم!! گاهی هم فکر میکردم که چرا بایزید علی رو ندیده؟ شاید خوب دقت نکرده بوده , شایدم پای محمد نگذاشته بالاتر بره, من اگه بودم بیشتر میگشتم! مردم کوفه هم تازه بعد از اینکه مرد فهمیدن کی بوده شبها نون میگذاشته پشت در خونشون! آواز پر جبرییل, روزی با جماعت مورچگان...یادته علی صالحی؟ از اینا چیزی گیرم نیومد. دعای ابوحمزه و ذکرو توکل و نماز شبو ... مگر نه اینکه عین القضات میگفت وحی مخصوص پیامبران نیست؟ امیدوار بودم و زیبا زندگی میکردم... سوانح احمد غزالی رو چقدر گشتم پیدا نکردم البته چرا چند سال بعد جزوشو یکی بهم داد اما سهراب مرده بود دیگه به مقام کفر رسیده بود! میگن این مقام ابلیسه! قضای رفته رو به هر حال چاره نیست منم خیلی منتظر شدم حالی دست بده نداد! میگن ابلیس تجلی جلاله, قضای رفتست عُجب بهانه بود هفتاد هزار سال عبادت یهو پرید بلعم باعورا کیلو چنده! من که فکر میکنم پشت پرده توافقی در کار بوده دشمن فرضی لازم بوده که محور شرارت هم از کرانه فزون ستم کش نباشه مثله اینکه صهیونیست ها زمان خدا هم نفوذ داشتن. این ظلوم جهول از همه جا بیخبر به جز حماقت چه مزیتی داشت که تاج شرف به سرش بذارن!(البته این مال اون موقع ست ها!) اگه زدوبندی در کار نبوده باشه قضای رفته اینجا هم تعیین کننده بوده لیاقت بهانست. یه روز یه جا خوندم نجم الدین رازی موقع حمله ی مغول اهل و عیال رو بیخیال شده فرار کرده سمت غرب! فیه ما فیه یادم رفت مولوی گفته بود من از شعر متنفرم! خوب خودشو شیرین میکرده پدر سوخته. نه اینکه من مدعی العموم باشم اما همیشه از اینکه دختر بچشو داد دست معشوق ۶۰ سالش ناراحتم. اونم که اینقدر به زبون سوم با بچه حرف زد که مرد! نمیدونم نظر شیرین عبادی چیه کمپینی دادنامه ای... عین القضات اولش مثله اکبر گنجی بوده بعدکه زمزمه ی تکفیر به گوشش خورد نامه های آخرش شده بود مثله خاتمی بنده ی خدا غافل بود که قضا رفته! از سهروردی چیز بدی نشنیدم خداییش جز اینکه با اصول بابا برقی بد جوری تناقض داشت حرفاش. پایبندی به اصول واقعا زیباست اما شک دارم اونقدر که زیباست خوب باشه! کاش فیدل کاسترو هم مردم کوبا رو از نکبت پایبندی به اصولش خلاص میکرد! میگن به علی گفتن طلحه و زبیر میرن لشکر جمع کنن گفت وقتی هنوز نکردن من نمیتونم متعرضشون بشم (اکوردینگ تو مخملباف) شما فکر نمیکنین بی دلیل نیست بایزید علی رو ندیده؟ با تموم این حرفا من باز فکر میکنم ده سال پیش زیباتر زندگی میکردم. مثله اینکه لازمه زیبایی هارو با چشم بسته دید باز کنی کار تمومه بستن دوبارش بیفایدست! چشم باز کنین رانده میشین بعدش زندگی بهتر بشه شاید اما زیباتر نمیشه...
امشب دود سیگار به شکل مسخره ای در میاد هیچ طرح خاصی نداره! اصلا این دو سه دفعه ی آخری دیگه سرم گیج نمیره به عذاب وجدانش نمی ارزه
امشب دود سیگار به شکل مسخره ای در میاد هیچ طرح خاصی نداره! اصلا این دو سه دفعه ی آخری دیگه سرم گیج نمیره به عذاب وجدانش نمی ارزه
چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷
افسانه
دختر افسانه ای من ظاهرش مثله سنگه اما قلبش نه! اون عاشق میشه بی محابا، دلیلی برای احتیاط نداره پدرش اینجاست همیشه، هر وقت پشیمون شد برمیگرده پیش باباش...دختر من بی نظیره این پدر دختری روکه بی نظیر نباشه دوست نداره. پدرشو اذیت میکنه پدر دوست داره اذیت بشه پدر دوست داره غمگین باشه! پدر تولد دخترشو ندیده اون از اول بوده پدر هیچوقت بزرگش نکرده اون همیشه ۲۰ سالشه همیشه ۵ سالشه همیشه ۱۲ سالشه! مادری در کار نیست اینبار یوسف نجار باکره زایی کرده مثله یه خاطره از آیندست: که هنوز من نبودم ، پدر خاطره رو دوست داره پدر باد رو دوست داره شیطنت رو دوست داره پدر تنهاست پدر همه ی دوست داشتنو میخواد نمیخواد اونو با هیچ مادری تقسیم کنه. پدر دوست داره دخترش بره مگه میشه که یه دختر همیشه با باباش بمونه؟ شاید برگرده! پدر دوست داره غمگین باشه! پدر دوست داره پیر باشه دوست داره دخترش برگرده... دختر من اگر بره برمیگرده نگران گناه نیست پدر کفاره ی همه ی گناهاشو میده پدر تحسینش میکنه اون بهترینه نیاز به تربیت پدرش نداشته اون از اول بهترین بوده! اون مغروره برعکس استلا تا آخرشم مغرور میمونه هیچ کس به جز من نمیدونه که اون گاهی گریه میکنه... پدر تنها میمونه؟ پدر باید تنها بمونه نباید تنهاییشو با دخترش تقسیم کنه دختر باید دختر بمونه باید پرواز کنه پدر پرواز بلد نیست پدر سنگینه پدر گناهکاره باید نگاه کنه اون حسرت رو دوست داره عذاب رو دوست داره، جدایی رو دوست داره؟! پدر امیدواره
یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷
شطحیات مدرن
من صدای نکره ی لطفی رو دوست دارم: هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز این آسمان غمزده پر ز ستاره هاست...باید چراغها رو خاموش کنین تا رد دود سیگار دیده بشه، تلویزیون رو روشن بذارین البته میوتش کنین، اولش مستقیم میره بالا بعد چند تا گردابه و آخرش آشوبناک میشه(این آخری مصوب فرهنگستانه ها) ترکیب چایی دارچین و نبات بینظیره خوب شد قندم تموم شد اگر نه قفسه ها رو نمیگشتم که دری ز رحمت گشوده بشه... طعم دارچین منو یاده ۲۸ صفر میندازه و شله زرد و دختر موبلند همسایه ... سیگار ضرر داره مثله نوشابه، پیشترها روی چلو زرده ی تخم مرغ میریختن هنوز یادمه مزش، اونم ضرر داره عوضش سیر مفیده ولی نمیدونم چرا هیچ خاطره ای از سیر خوردن ندارم. اما یادمه یه بار مریض بودم مادرم برام شلغم درست کرد، هنوزم یادش میافتم حالم بد میشه شلغم هم مفیده، خیلی خوبه که استقرا (برونیابی؟) همیشه درست نیست...باهام بداخلاقی نکن جرمگیریه دندونا هم زود به زودش ضرر داره دیر به دیرش لازمه! من ژست سیگار کشیدن آل پاچینو رو دوست دارم و هومن طلاکوب و جعفر امجد، خودم افتضاحم تمرینم کمه... لطفی داره یه ملودی میزنه میگن عارف بعد مرگ سگش ساخته: ژیان هاف هافو شو
چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷
فروتنی استادانه, دیروز,امروز
ميخام چند ساعت به فردا فکر نکنم, ميخوام چند ساعت بدون رويا زندگی کنم, ميخام چند ساعت مغرور نباشم, ميخوام آدم حسابی نباشم. دارم تو مراتب سلوک رو به پايين, مقام آلودگی رو طی ميکنم پیشرفتم بد نیست سرازیریه!
دوست دارم برم کارگری کنم، باور کن به اينا غبطه ميخورم وقتی میبینم ناهارشونو با چه لذتی میخورن! با ورزش فرق میکنه خستگیش مثله اون حسیه که فرنگیا بهش میگن «ترنس»! فکر کنم لذتش ریشه در حافظه ی ژنتیکی داره بازگشت به اصله, بشر چندين هزار سال کار بدنی ميکرده خيلی هم تمايل عجيبی نيست، تست خوبیه برای اینکه بفهمین نیاکانتون چیکاره بودن; بعید میدونم اجداد منم شغلشون دیوانی بوده باشه!
اين منم فهميده ترين و با ارزش ترين آدم دنيا! جهان و هرچه درو هست صورتند؛ مرکز عالم که نيستم اما يه چند تا سياره ی دورو اطراف بعيد نيست دور من بچرخن! فعلا به جز يه مورد که از گفتنش معذورم دليلی براي فروتنی ندارم...نیازی به تحسین ندارم صبح تا شب خودم مشغولم! دوست دارم یکی تحقیرم کنه,از خودخواهی حالم به هم میخوره
دوست دارم برم کارگری کنم، باور کن به اينا غبطه ميخورم وقتی میبینم ناهارشونو با چه لذتی میخورن! با ورزش فرق میکنه خستگیش مثله اون حسیه که فرنگیا بهش میگن «ترنس»! فکر کنم لذتش ریشه در حافظه ی ژنتیکی داره بازگشت به اصله, بشر چندين هزار سال کار بدنی ميکرده خيلی هم تمايل عجيبی نيست، تست خوبیه برای اینکه بفهمین نیاکانتون چیکاره بودن; بعید میدونم اجداد منم شغلشون دیوانی بوده باشه!
اين منم فهميده ترين و با ارزش ترين آدم دنيا! جهان و هرچه درو هست صورتند؛ مرکز عالم که نيستم اما يه چند تا سياره ی دورو اطراف بعيد نيست دور من بچرخن! فعلا به جز يه مورد که از گفتنش معذورم دليلی براي فروتنی ندارم...نیازی به تحسین ندارم صبح تا شب خودم مشغولم! دوست دارم یکی تحقیرم کنه,از خودخواهی حالم به هم میخوره
جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶
کافه نادری 3
این آقای گارسون میگه از سال 42 اینجاست. 45 سال! فکر میکنم چند سال دیگه میتونه اینجا بمونه
اونکه پشت قهوه جوش وایمیسته به نظر دیگه سالهای آخر کارشه, اینام زیاد بمونن 10 ساله. بعدش میخوان جای اینا یه سری جوون بیارن؟ از اونهاییکه چهار پنج ماه میمونن و میرن؟
تا چند سال دیگه این ساختمون دست نخورده میمونه؟ کاشی های دستشویی , میز صندلی ها,,
کلید پریزا (رفتین به اونها هم دقت کنین) اون تلفنه... شیرینی فروشیش بسته, برای من مثه فروپاشیه روم شرقیه! گاهی فکر میکنم ارزش جاهایی مثل اینجا به چیه؟ به اینکه صادق هدایت با مجتبی مینوی توش قهوه خوردن؟ به این گارسونا؟ به ساختمونش؟ نمیدونم اگر من به جای واحد مرکز تو واحد جنوب درس خونده بودم همه ی اینا برای من قد دو زار ارزش داشت؟
اونکه پشت قهوه جوش وایمیسته به نظر دیگه سالهای آخر کارشه, اینام زیاد بمونن 10 ساله. بعدش میخوان جای اینا یه سری جوون بیارن؟ از اونهاییکه چهار پنج ماه میمونن و میرن؟
تا چند سال دیگه این ساختمون دست نخورده میمونه؟ کاشی های دستشویی , میز صندلی ها,,
کلید پریزا (رفتین به اونها هم دقت کنین) اون تلفنه... شیرینی فروشیش بسته, برای من مثه فروپاشیه روم شرقیه! گاهی فکر میکنم ارزش جاهایی مثل اینجا به چیه؟ به اینکه صادق هدایت با مجتبی مینوی توش قهوه خوردن؟ به این گارسونا؟ به ساختمونش؟ نمیدونم اگر من به جای واحد مرکز تو واحد جنوب درس خونده بودم همه ی اینا برای من قد دو زار ارزش داشت؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)