من چون نوجوانی در توهم عشق، نیمه شب در کوی تو حیران و، درد میجویم...
فریب پیشه ای که در خلوت، خود نیز میفریبم و هر روز توبه پیش از گناهی میکنم
که ناکرده بار پشیمانی اش بر دوش میکشم
من دروغ پیشه ای که دروغ میگویم و[بعد از ساعت اداری] راست مینویسم که تنها راست زندگیم،
شاید،
اینک،
ستایش توست
که تو خداوندگاری ...
که جواهرت خواندم و بودی به قدر و غزالت، که زمین غره، چشم به پای پیشینت میگشاید و به پای پسین دلتنگ میشود
و اینبار تو هیچ نخواهی دانست که نشانی که میبینی روییست افروخته بیگاه و، گاه سری به زیر، که از این نظر رسوایی برنخیزد
تو اینبار هیچ نخواهی دانست که بیماری که طبیب بیازارد دردش به دل نهفته، فزون به
...نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۴ نظر:
ارسال یک نظر