جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

پیوست

اینو میخواستم آخر نوشته ی قبلی بنویسم اما به دلیل اهمیتش (دستکم برای خودم) یه عنوان جدا براش در نظر گرفتم

نقش یه حرف آخر یه جمله تو یه بلاگ که برای فارسی طراحی نشده میتونه فقط این باشه که از اینکه نقطه (یا سه نقطه) آخر جمله بپره اون سر جلوگیری کنه. اینجوری شما هر حرفی رو بزارین مقصود حاصله. بعد فکر میکنین که این میتونه یه امضا باشه. ولی مهمترین اتفاق وقتی میافته که شما رو جوِ حلول و اتحاد میگیره که به تبع حضرت مولانا تخلصتون رو از نام شمس بگیرین که خواهم که تو باشی و من در میانه نه! بعد هم «نکته ی دلکش» رو به شیوه ی خواجه عبدالله چنان ظریف(!) بیان میکنین که خودتونم تا مدتها از بازخوندنش لذت میبرین و اثراتش رو(به شکل متوهم احتمالن) حتا تا سطل آشغال دنبال میکنین


اما نکته ی من حساسیت عجیب ذهن انسان به تکراره. که همون نکته ی دلکش (فرضن که بواقع دلکش بوده) اگر گرد تکرار روش پاشیده بشه رنگ ابتذال میگیره؛ از دوباره بکار گیریش دستکم احساس خوبی به آدم دست نمیده. این «اداپتیشن» ویژگی سیستمهای عصبیه اما برای آرمانگراها تبعات بدی داره که فعلن جرات گفتنشو ندارم. این باشه برای بعد

و اما تو هستی! حتا تو «جهالت». اینو مینویسم که یاد خودم بمونه که وقتی تو نوشته ها نیستی توی اون چیزایی که میخواستم بنویسم و ننوشتم، هستی. توی یادداشت دیشبم نوشتم اینروزها من «خودم» نیستم اما چرا، هستم. «من»، با همه ی احساسات و ملاحظات نه جدا از اونا

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

جهالت

جسم و جان میلان کوندرا رو دست منوچهر دیدم گفتم بد نیست منم یه نگاهی بکنم. تو ۱۰ سال گذشته هرجا صحبتی از ادبیات معاصر بوده مجبور بودم از «عشق سالهای وبا» بگم؛ تنها رمانی که تو این مدت خوندم. شاید برای ۱۰ سال بعد بتونم از کوندرا بگم

خوندن رمان جالبه یهو میبینی ۱۰۰ صفحه خوندی. این خوبه آدمو راضی میکنه که وقتشو تلف نکرده سرانه ی کتابخونی رو هم بالا برده. راستی هیچکس از من سوال نکرده دیشب کتاب خوندم یا نه نمیدونم این صد صفحه رو به حساب میارن یا نه

«رمان مالک حقیقت نیست بلکه درجستجوی حقیقت است...شیوه ی اندیشیدن رمان نویس با فیسوف متفاوت است ... تفکر در قالب رمان ذاتن استفهامی و قیاسی است...» اینا رو تو پیشگفتار توی گیومه گذاشتن، گوینده خیلی روشن نیست حدس میزنم خود کوندرا باشه. خوبه من دارم کم کم میفهمم چرا سارتر هم رمان مینوشته، با سقراط منشی هم حال میکنم ژست جذابیه

از «جسم و جان» راستش بی انصافیه بگم سوالی یا حقیقتی گیرم نیومد به هر حال انگیزه بهم داد که برم کتابخونه هرچی از کوندرا بود بگیرم که روند رو به رشد سرانه ی کتابخونی حفظ بشه. «جهالت» رو تا صفحه ی ۱۰۰ خوندم تقریبن مجاب شده بودم که بزارمش کنار، بردباری پیشه کردم اما! جملات زیبایی تو کتاب دیدم «...ملتهای کوچک پر از از شاعران بزرگ اند» اما راستشو بخواین نه به اندازه ۲۰۲ صفحه. شاید اگه منم مجبور به مهاجرت شده بودم همذات پنداریه بیشتری با نویسنده میکردم. من کاملن معتقد به تعاریف محلی از حقیقت و زیبایی هستم. اما چیزی که منو بیشتر اذیت میکرد وجود جملات جزمی اوایل فصلها بود که با ادعای سوال پیشگی رمان سازگار نبود نمیخوام مثالها رو اینجا بنویسم الان کتاب جلومه فصل ۳۵، ۳۶، ۳۷... همه همینجوری شروع میشن و آدمها هم رفتارشونو با این جملات تنظیم میکنن

«در همین سن (جهالت) است که آدمها ازدواج میکنند، اولین بچه شان را می آورند، شغل انتخاب میکنند. یک روز خیلی چیزها را میفهمند و درک میکنند اما دیگر خیلی دیر است...» من مشکلم اینه فکر میکنم لزومن تصمیم عاقلانه تر تصمیم بهتری نیست. ببخشید البته هیچ تعریفی برای بهتر بودن ندارم

از فصل ۳۹ خوشم اومد به خاطر این جمله از شونبرگ: «رادیو یک دشمن است... ما را با موسیقی له میکند... بی آنکه از خود بپرسد میخواهیم به آن گوش دهیم...» و البته تعبیر خود کوندرا: «موسیقی به یک سروصدای ساده تبدیل شد...»ی


از آرش حجازی خوشم نمیاد، راستش نظری در مورد ترجمش ندارم. احساسم شاید بیشتر به خاطر ذهنیتیه که از حرفهای علی صالحی دارم. به هر حال شهرت طلبی به نظر من چیز عادییه اما باید کنترلش کرد، با ظرافت: مثل غرور. اگه بزنیش تو صورت مردم منزجر میشن

از واژه ی «دُشدیسی» خوشم اومد. جالبه که آگاهانه اصل واژه رو هم پی نوشت کرده.(دفرماسیون، لاتین رو اینجا مینویسم میپره اونور) لغت نامه دهخدا: «دُش(دژ):(پیشوند) زشت و بد»... مثالهای جالبی داره بعضی آشنا بعضی ناآشنا: دژچشم (حسود)، دشنام، دشوار، دژآهنگ، دژخیم... اما برای من این واژه های اوستایی جالبترن که دهخدا هم ننوشته:دژمت،دژوخت، دژورشت در برابر هومت، هوخت و
هوورشت(پندار نیک و ...قشنگ نیستن خداییش؟). عجیبه که برای پیشوند «هو» دهخدا چیزی ننوشته. بزارین «فر» رو ببینم... «پیشوند است بمعنی پیش، جلو» ولی به نظرم این بیشتر به جای «هو» به کار رفته برای واژه سازی. به هر حال با هر سه اینا با انواع بنهای ماضی و مضارع میشه کلمه های قشنگی ساخت

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۷

...ویراسته

شاید با من بودی! چیم از عبدالله کمتره که فکر نکنم آرنولد منم؟ گفتی بزرگ شدم؟ قرار بود ننویسم! قرار بود صبر کنم! قرار بود مرد باشم!‌ قرار بود ترک پیمانه کنم...راستی اونجا که گفتی کجاست؟ این روزا همین روزاست؟ گاهی توهم چقدر شیرینه، توهم همذات پنداری با مخاطب! «علیرضا سرحالی!» آره هستم. «علیرضا داغونی...»آره اینروزا با یه تلنگر میرم تا آسمون و با بعدی پخش زمین میشم. این روزا دچار توهم مخاطب پنداریه مزمنم. چرا رفت؟ چرا اومد؟ کجا رفت؟ ناراحت شد؟ من چیز بدی گفتم؟م

من به جرمم معترفم! به پادافره(!) زیرزمین اسفل السافلین هم به نامم خورده قبلا تایم شیرینگ با ابلیس البته. وقتی خدا هم طرفدار شیرین دهنا باشه که صاحبنظرا همه ول معطلن! عرصه ی سخن هم که جولانگاه شماست اما من اگه خود سعدی هم بودم تسلیم بودم و از پیش باخته! الان منم طرف شمام اینور میدون حریفی نیست. از عین فقط یاء مجال بقا داره، اونم به اعتبار نام حضرت* دوست! میبینی که

گفتم پوستم کلفته نه؟ آره بود فکر کنم قبلا، آدم عوض میشه خب. این روزا ضعیفم. گاهی مجبوری زانو بزنی. زیادم تلخ نیست. پیشترها هم یکی با ادعای مردی راه، از پای فتاده سرنگون میرفته! دوست دارم ضعیف بودنو، لازم بشه سجده هم میکنم؛ جلوی خداوندگار که عار نیست! هرکی خرده بگیره یه چاقو میدم دستش با یه پرتقال





* این اضافه ی «حضرت» از اتفاق دلیل اصلیِ ویرایش این نوشتست: قدیما یه حضرتی بوده (البته بعضی ها عقیده دارن هنوزم هست)که خیلی ها دعویِ دوستی داشتن باهاش. با وجود اینکه هیچوقت هیچکس نشنیده جوابی به کسی داده باشه جماعت بی سروپا رو گاهی توهمِ خطاب(؟)میگرفته و فریاد انا الحبیب سر میدادن و ... نمیدونم اگه یه پاورقی خودش نیاز به پاورقی داشته باشه چیکار باید کرد