ی «بین من و آرزو دیواری است بلند... که خود نیز دنیای آرزو به روشنی نمیبینم. گاهی
پرتوی از روزنه ای, تصویری مبهم از آن سوی دیوار در دلم نقش میکند و میایم... نه برای
رسیدن, که تنها برای دیدن... و تو از آن سوی دیواری»ی
این مال سال هفتاد و چهاره, این ور دیوار که چیزی عوض نشده, تصویر مبهمه هنوز و قد منم که بلندتر نشده, از احوال اون ور دیوار بی اطلاع هستم, شما که مال اونور هستین چیزی میدونین؟
سوالم خبط بود میدونم, اونوریا حرف نمیزنن اگرهم چیزی بگن که اینوریا نمیفهمن. وقتی میفهمی اونور اتفاق بدی افتاده دوست داری شنل تنت کنی مثل پلنگ صورتی از
دیوار بپری اونور... اما بدیش اینه که ناراحت شدن و نگران شدن هم حق بدیهی نیست, باید برگزیده باشی, فقط ببخشید جسارته اما بسته به شرایط میگن تا 48 ساعت کمپرس یخ خوبه
ظاهرن فعلن تا 100 سال نمیشه امیدی به نویدی داشت از اونور دیوار, حالا خوشبین باشم بگم یه بهار رفت نودو نه تاش مونده, میریم برای 135 فقط باید که سالمتر زندگی کنم و گوشت نخورم, شما بتونی ما هم توکل میکنیم به خدای شما
نمیدونم چرا یاد یه فیلمی افتادم توش مرتضا عقیلی تو محل یکتی راه میرفت و آقا مسخره کردنهای اهل محل رو به سرشناسی برمیداشت. مادرم همیشه میگفت به آدمها نخند سرت میاد گوش نکردم
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۸
ایران
کم کم داره از وبلاگ نویسی خوشم میاد. دلیل اول اینکه فکر میکنم تو ممکنه گاهی بخونیش, دوم اینکه من که اهل عکس نیستم چون چه پشت دوربین باشم چه جلوش عکس افتضاح میشه, اینجوری میتونم از بعضی روزهای زندگیم یه تصویر آبرومند داشته باشم یه روز به بچه هام(؟!) نشون بدم
امروز بالاخره ما ایران درودی رو دیدیم. من باید اقرار کنم که از نقاشی تقریبن هیچی نمیدونم, خداییش تنها نقاشی هم که به جز خانم درودی و پیکاسو میشناسم کمال الملکه! حالا من اونجا چیکار داشتم داستان داره بماند. فقط یه نکته ی جالب اینه که کتاب ایشون مزین به امضای خودشون تو خونه ی ما بود پیش از عید یه آقایی تنبک نواز (همون ضرب گیر سابق) خونه ی ما این کتابو دید گفت خانم من هم سورئال کار میکنه! من که از سوش چیزی نفهمیدم اما رئالش منو یاد ایکر کاسیاس انداخت. توضیح بی ربط هم اینجا اینه که از بکار بردن همزه سعی میکنم دوری کنم اما اگه جای رئال بنویسم ریال خلط معنا ممکنه بشه! امروز هم خانم درودی گفت من از امضای کتابم متنفرم و من یاد مولوی افتادم که گفت من از شعر متنفرم. مثل اینکه سلبریتی ها از قدیم یه غمزه هایی داشتن! اینم همینجوری بگم که سی و هفت هزار تومن هم پول گل دادم بیشتر به خاطر آفرین البته
اولش که رفتیم یه خانمی اونجا بود بعدن فهمیدیم ژورنالیسته یه دفعه با خانم درودی مصاحبه کرده. تو شهروند امروز بوده قاعدتن الان باید بیکار باشه پس, در مورد ظاهرش توضیحی ندارم مهم که نیست؟ خانم درودی به همه میگه دوستون دارم. میشه؟ بعد یه سری دیگه اومدن شلوغ شد و خانم درودی هم به قدر نهایت کفایت حوصله ی جمع که انصافن باحوصله بودن, از خودش تعریف کرد. تو یه صحنه هم گفت من یه فیلمی دیدم در مورد فیزیک کوانتومی منو شیفته کرده که ذهنیت انسانها دنیا رو میسازه(؟ یه چیزی تو این مایه ها) شما نظرت چیه علیرضا خان؟ منم صلاح رو تو تجاهل دیدم که دانشگاههای امروز ماهارو محدود بار میارن و دید ما نسبت به این مسایل مثل شما باز نیست...ی
بعد که آدمها رفتن خانم درودی نسبتن حرفهاش شیرینتر شد انصافن آدم با نمکی بود. از یکی گفت که اخیرن دیدتش و گفته من یه زمانی عاشقت بودم اینم گفته ننه مرده ماست خورده بودی یا لال بودی خب میگفتی! اینکه سیمین بهبهانی تو مهمونی اخیر یه شعر گفته که من تو هشتاد سالگی عاشق شدم! بیژن مفید شوهر و پدر افتضاحی بوده اما دوست خوب و هنرمند فروتنی بوده, از مرضیه یه چیزهایی گفت که احتمالن درست میگفت و... اما زیباترین حرفش این بود که هنرمند هارو آدم از نزدیک نبینه بهتره باورهاش فرو میریزه!ی
اما بعد نازآفرین قهوه آورد و مجلس ذات زنونش رو آشکار کرد. ببینید همه ی اینارو که میگم توی فنجون دیده شد: تلفن, یه عینک و مرد سیبیلو, من یه چادر سرخپوستی میبینم, چادر معنیش چیه نازافرین؟ قرار و سکون. یه نشست کاری دارید خانم درودی یه تلفن به شما میشه نتیجش خوبه. خدا کنه خونه ی پاریس فروش بره! من یه چیزی مثله اشعه های خورشید میبینم, عدد 320, معنیش چیه؟ ی(جوابش یادم نیست) تازه هنوز چپش نکردم تو نعلبکی! (ای داد بیداد) حالا تا خانم درودی تلفن رو جواب بده آفرین یه نگاه به فنجون من میندازه: علیرضا چه قلب واضحی! خداییش اینو من خودمم دیدم. علیرضا خیلی زود ازدواج میکنی! بیخیال؟! یه پیشنهاد کاری بهت میشه... اینارو اونجا نوشته؟ منو هم جو گرفت, قبول کنم؟ خانم درودی تلفنش تموم شد و فنجون رو برگردوند... آفرین باز تلفن دید و خانم درودی یاد خونه ی پاریس افتاد کاش فروش بره! یه مجلسی هست همه کله گنده های کار خودشونن نشست کاریه. یه دم ماهی هست, ماهی کپل و گنده... نمیدونم چی شد خانم درودی گفت من چند وقتیه دارم تو خلا زندگی میکنم. من: ایشالا تموم میشه! درودی: نه خلا بد نیست! آفرین: من شنیدم خلا وجود نداره... سر یه اسب, درودی: شبیه اون اسبهایی که اویسی میکشه. یه هدیه براتون میارن با احترام فراوان, آره مثله تخت جمشید آدمها با ردای بلند.(خدا شاهده من توی فنجون یه میز سه پایه میدیدم) دو تا چهار هست خانم درودی پشت به پشت هم. خانم درودی ساز مخالف میزنه: اینها «اف» هستن! من ببر میبینم. درودی: ببر چیه؟ قدرته خانم درودی و عظمت! چرا سه پایه رو نمیبینن اینا؟ یه مرد متوسط القامه ی توپر. خانم درودی همش مرد میبینه اون تو واپارتمان رو هم هرطور شده میخواد بفروشه(دیگه حوصلتونو سر نمیبرم قد همینا که نوشتم هست باز)ی
خانم درودی میگه موقعی که «در فاصله ی دو نقطه» رو نوشتم تو فالم یه سفیدی در اومد با دو تا نقطه اینور اونورش و عدد 11, یازدهم مهر هم کتاب چاپ شد...یه چیزیم گفت در مورد ایجینگ(؟)ی
یه حرف هوشمندانه ای زد که «هنرمندی که بالا میره باید شان خودشو حفظ کنه» از این قرار که یه دوستی که تابلوهاش 120هزار یورو فروش رفته, رفته یه جا دیگه نمایگاه گذاشته 10هزار یورو فروخته یه سری دیگرو که بهتر بود آتیششون میزد ولی اینکارو نمیکرد (من کاملن موافق بودم هرچند که تایید من زیاد اهمیت نداشت)ی
و اما میگفت من از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبرم. قهوه میخورم سیگار میکشم و موزیک گوش میدم و لذت میبرم(فکر کنم مشکل من اینه که سیگار خیلی کم میکشم اگه نه بقیه ی کارا رو که منم میکنم) به هر حال اگه شعار هم باشه قشنگه اما انصافن شور زندگی تو این آدم
فوق العادست. این آموزنده ترین نکته ی این دیدار بود
دکور خونش بسیار زیبا بود من با سلیقه نیستم اما با سلیقه ها رو دوست دارم! یه سری شیرینی هم درست کرده بود انصافن در نوع خودشون غیر قابل رقابت اونم با این وضع جسمانی نه چندان خوب. یه رولت سورئال هم آخر آورد که آدمی به لجاجت منو هم مجبور به تحسین کرد. دستشوییهاش اما زیاد تمیز نبود!ی
حدس من این بود که ایران درودی گوشش از تعریف و تمجید نقاشی و کتابش پره بعید بود با اونجور کمپلیمان ها بشه ایمپرسش کرد!! من از زیبایی خط زیر چشمش گفتم که گفت من کلی دارم خرج میکنم که محو بشه.ی
اینجوری جذابه باور کنین خانم درودی.ی
بعید میدونم باور کرده باشه اما من جدی گفتم
امروز بالاخره ما ایران درودی رو دیدیم. من باید اقرار کنم که از نقاشی تقریبن هیچی نمیدونم, خداییش تنها نقاشی هم که به جز خانم درودی و پیکاسو میشناسم کمال الملکه! حالا من اونجا چیکار داشتم داستان داره بماند. فقط یه نکته ی جالب اینه که کتاب ایشون مزین به امضای خودشون تو خونه ی ما بود پیش از عید یه آقایی تنبک نواز (همون ضرب گیر سابق) خونه ی ما این کتابو دید گفت خانم من هم سورئال کار میکنه! من که از سوش چیزی نفهمیدم اما رئالش منو یاد ایکر کاسیاس انداخت. توضیح بی ربط هم اینجا اینه که از بکار بردن همزه سعی میکنم دوری کنم اما اگه جای رئال بنویسم ریال خلط معنا ممکنه بشه! امروز هم خانم درودی گفت من از امضای کتابم متنفرم و من یاد مولوی افتادم که گفت من از شعر متنفرم. مثل اینکه سلبریتی ها از قدیم یه غمزه هایی داشتن! اینم همینجوری بگم که سی و هفت هزار تومن هم پول گل دادم بیشتر به خاطر آفرین البته
اولش که رفتیم یه خانمی اونجا بود بعدن فهمیدیم ژورنالیسته یه دفعه با خانم درودی مصاحبه کرده. تو شهروند امروز بوده قاعدتن الان باید بیکار باشه پس, در مورد ظاهرش توضیحی ندارم مهم که نیست؟ خانم درودی به همه میگه دوستون دارم. میشه؟ بعد یه سری دیگه اومدن شلوغ شد و خانم درودی هم به قدر نهایت کفایت حوصله ی جمع که انصافن باحوصله بودن, از خودش تعریف کرد. تو یه صحنه هم گفت من یه فیلمی دیدم در مورد فیزیک کوانتومی منو شیفته کرده که ذهنیت انسانها دنیا رو میسازه(؟ یه چیزی تو این مایه ها) شما نظرت چیه علیرضا خان؟ منم صلاح رو تو تجاهل دیدم که دانشگاههای امروز ماهارو محدود بار میارن و دید ما نسبت به این مسایل مثل شما باز نیست...ی
بعد که آدمها رفتن خانم درودی نسبتن حرفهاش شیرینتر شد انصافن آدم با نمکی بود. از یکی گفت که اخیرن دیدتش و گفته من یه زمانی عاشقت بودم اینم گفته ننه مرده ماست خورده بودی یا لال بودی خب میگفتی! اینکه سیمین بهبهانی تو مهمونی اخیر یه شعر گفته که من تو هشتاد سالگی عاشق شدم! بیژن مفید شوهر و پدر افتضاحی بوده اما دوست خوب و هنرمند فروتنی بوده, از مرضیه یه چیزهایی گفت که احتمالن درست میگفت و... اما زیباترین حرفش این بود که هنرمند هارو آدم از نزدیک نبینه بهتره باورهاش فرو میریزه!ی
اما بعد نازآفرین قهوه آورد و مجلس ذات زنونش رو آشکار کرد. ببینید همه ی اینارو که میگم توی فنجون دیده شد: تلفن, یه عینک و مرد سیبیلو, من یه چادر سرخپوستی میبینم, چادر معنیش چیه نازافرین؟ قرار و سکون. یه نشست کاری دارید خانم درودی یه تلفن به شما میشه نتیجش خوبه. خدا کنه خونه ی پاریس فروش بره! من یه چیزی مثله اشعه های خورشید میبینم, عدد 320, معنیش چیه؟ ی(جوابش یادم نیست) تازه هنوز چپش نکردم تو نعلبکی! (ای داد بیداد) حالا تا خانم درودی تلفن رو جواب بده آفرین یه نگاه به فنجون من میندازه: علیرضا چه قلب واضحی! خداییش اینو من خودمم دیدم. علیرضا خیلی زود ازدواج میکنی! بیخیال؟! یه پیشنهاد کاری بهت میشه... اینارو اونجا نوشته؟ منو هم جو گرفت, قبول کنم؟ خانم درودی تلفنش تموم شد و فنجون رو برگردوند... آفرین باز تلفن دید و خانم درودی یاد خونه ی پاریس افتاد کاش فروش بره! یه مجلسی هست همه کله گنده های کار خودشونن نشست کاریه. یه دم ماهی هست, ماهی کپل و گنده... نمیدونم چی شد خانم درودی گفت من چند وقتیه دارم تو خلا زندگی میکنم. من: ایشالا تموم میشه! درودی: نه خلا بد نیست! آفرین: من شنیدم خلا وجود نداره... سر یه اسب, درودی: شبیه اون اسبهایی که اویسی میکشه. یه هدیه براتون میارن با احترام فراوان, آره مثله تخت جمشید آدمها با ردای بلند.(خدا شاهده من توی فنجون یه میز سه پایه میدیدم) دو تا چهار هست خانم درودی پشت به پشت هم. خانم درودی ساز مخالف میزنه: اینها «اف» هستن! من ببر میبینم. درودی: ببر چیه؟ قدرته خانم درودی و عظمت! چرا سه پایه رو نمیبینن اینا؟ یه مرد متوسط القامه ی توپر. خانم درودی همش مرد میبینه اون تو واپارتمان رو هم هرطور شده میخواد بفروشه(دیگه حوصلتونو سر نمیبرم قد همینا که نوشتم هست باز)ی
خانم درودی میگه موقعی که «در فاصله ی دو نقطه» رو نوشتم تو فالم یه سفیدی در اومد با دو تا نقطه اینور اونورش و عدد 11, یازدهم مهر هم کتاب چاپ شد...یه چیزیم گفت در مورد ایجینگ(؟)ی
یه حرف هوشمندانه ای زد که «هنرمندی که بالا میره باید شان خودشو حفظ کنه» از این قرار که یه دوستی که تابلوهاش 120هزار یورو فروش رفته, رفته یه جا دیگه نمایگاه گذاشته 10هزار یورو فروخته یه سری دیگرو که بهتر بود آتیششون میزد ولی اینکارو نمیکرد (من کاملن موافق بودم هرچند که تایید من زیاد اهمیت نداشت)ی
و اما میگفت من از لحظه لحظه ی زندگیم لذت میبرم. قهوه میخورم سیگار میکشم و موزیک گوش میدم و لذت میبرم(فکر کنم مشکل من اینه که سیگار خیلی کم میکشم اگه نه بقیه ی کارا رو که منم میکنم) به هر حال اگه شعار هم باشه قشنگه اما انصافن شور زندگی تو این آدم
فوق العادست. این آموزنده ترین نکته ی این دیدار بود
دکور خونش بسیار زیبا بود من با سلیقه نیستم اما با سلیقه ها رو دوست دارم! یه سری شیرینی هم درست کرده بود انصافن در نوع خودشون غیر قابل رقابت اونم با این وضع جسمانی نه چندان خوب. یه رولت سورئال هم آخر آورد که آدمی به لجاجت منو هم مجبور به تحسین کرد. دستشوییهاش اما زیاد تمیز نبود!ی
حدس من این بود که ایران درودی گوشش از تعریف و تمجید نقاشی و کتابش پره بعید بود با اونجور کمپلیمان ها بشه ایمپرسش کرد!! من از زیبایی خط زیر چشمش گفتم که گفت من کلی دارم خرج میکنم که محو بشه.ی
اینجوری جذابه باور کنین خانم درودی.ی
بعید میدونم باور کرده باشه اما من جدی گفتم
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷
این چند روز
پنج شنبه: تو راه کرج از راه دهکده المپیک و نگین غرب و پیکانشهر... بد پیچیدم جلوی یارو، داشت میرفت
تو جالیز بنده ی خدا، شانس آوردم. اسی میرفخرایی خیالش راحت بود که زنش با من میاد و قاعدتن من
با این ظاهرِ صالح راننده ی محتاطی باید باشم. اما من همیشه بدتر از اون چیزی هستم که آدمها
فکر میکنن. «تو استادِ گول زدنِ آدم بزرگایی[]»ی
ادامه: خونه ی خانم قنبری، من خونه ی قبلیش رفته بودم تو نواب
حیف نبود خانم قنبری؟ی
دیگه داشت میریخت رو سرمون!ق
داستان زندگیش مثل فیلم فارسیاست. شوهر مرحومشم شبیه ایرج قادری بوده
خانم خشای غوغایی به پا کرد، خاطره گفت و منم که این روزا حساس
علیرضا تو یه چیزی بگو
الان نه شاید آخر
خیلی بده آدم عرق رو با شراب عوضی بگیره! من تا الان فکر میکردم هر مشروبی مزه ی
زهرمار نده شرابه! این سومین باره من تورو میبینم دلبرِ فوتوگرافر؟ نمیخوای از بقیه هم
فیلم بگیری؟ خوبه که داری میری فرنگ...ی
نکنم اگر چاره دلِ هرجایی را
نمیدونم مرور خاطرات منقلبم کرده یا فیلمبردار یا ...! سال ۷۴ بود قزل قلعه، مثنوی
دشتی درس میدادی، عاشقی پیداست از زاری دل. اون جلسه به من درس
ندادی من از درآمد افشاری شروع کردم، رونق عهد شباب است دگر بستان را... چرا خانم خشای
خاطرات، خوب و بدشون آدمو غمگین میکنن؟ چرا زمان پاشو رو هرچی میزاره نشانِ غم
روش میزنه؟ من کلاس سیستم تلویزیون رو حتا یه جلسه هم نرفتم که حتا یه جلسه
هم تو کلاس تو غیبت نکنم! یادته صدیف گفت خانم این پسر شماست؟ یادته گفتی دوست دارم
پسرم مثله تو بشه؟ ما خیلی کم با هم دردودل کردیم اما همیشه برام روشن بود
که تو احوالات منو درک میکردی. عاشق شدنامو، حسادتامو، جاه طلبیامو ... و من هیچوقت
از اینکه تو وجود منو بی پرده میدیدی احساس بدی نداشتم
جمعه: نمیتونم بگم تو اوج بودم اما به هر حال اون تلفن
منو برد تو حضیض... تو این دنیایی که تلاش و تدبیر آدمها فقط میتونه احتمالات رو
جابجا کنه روی تداوم هیچ لحظه ای نمیشه حساب کرد. من بی برو برگرد بدترین ساعت زندگیمو تجربه
کردم، غم و عصبانیت و نگرانی همه با هم به نهایت! کمینه ی حسنِ اتفاق
خیلی بد اینه که آدم میفهمه که دغدغه های معمول (تکاثُر!) زیاد هم اهمیت ندارن!
واکنش بدنم هم در نوع خودش جالب بود
مثل اینکه خون توی اعضای داخل بدنم جریان نداشت. اینجور موقع ها فکر
کنم آدم آبم خوره هضم نمیشه! زانو هام سست، سرمو دستام داغ... چی میگن
به این، واکنش سمپاتیک؟ آدم رو برای جنگ و گریز(فایت اند فلایت) آماده میکنه! از همه
جالبتر سیخ شدن موهای بدنه، این میگن از دوره ای مونده که آدمیزاد پشمالو بوده
موقع خطر سیخ شدنِ موها بزرگتر نشونش میداده! اگه عکسِ
خدا رو پاره نکرده بودم الان میگفتم الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله!!! «تن پروری روحی»ی
شنبه: دربند، مسلمن با این لباس کوه نمیخوام برم، من گرسنه هم باشم
عاشقی از یادم نمیره. آقا اینا کدومشون سالمترن؟ تازه ترن؟
همشون تازه ان
آره تو بمیری
کدوماش ترش ترن؟؟
یکشنبه: مرکز، این که همه به خاطرش تبریک میگن برای خودم راستش زیاد مهم
نیست، هرچند اگر نمیشد عصبانی
میشدم! «دکانی، کسبی، شهرتی،وظیفه ایی، خانه آرامی، همسری و فرزندانی...»
فکر کنم از این به بعد باید «بزرگانه
راه بروم، چون مردان آبرومند... بزرگانه سخن بگویم، بنشینم و برخیزم، بخورم و بیاشامم
همه چون مردان آبرومند؛ با وقار و سنگین، درست همچون مردگان...»ی
دوشنبه: اینجا رو خالی میذارم بسته به سلیقه ی خودت بنویسی عجیبه که با وجود اینکه
رفتارت مطابق انتظار بی نقصه، من احساس رنجش دارم
تقریبن بی دلیل، تو نمیدونی دلیلش چیه؟م
اینکه این چند روز رو خواستم برجسته کنم بی دلیل نبود اما الان
فکر میکنم خیلی هم مهم نبوده خسته شدم باشه برای بعد، بقیش سهمِ دفتر فراموشی.
گاهی تو راه یه ملودی هایی
به ذهن آدم میرسه بعد که میری خونه ساز دستت میگیری میبینی همش پریده، باز پیش درآمد
علی اکبر خان میزنی و اورتور مجید وفادار! میشه آدم از زحمت چیزایی که بلده رها بشه؟؟ی
خاتمی هم رفت اینهم دیگه مسخره کرده آخه آدم هم اینقدر خوب میشه؟ غضنفر که بود
این عبدالله اصحاب کهف هم از تو قوطی دراومده میخواد ارزشها رو زنده کنه!
نگرانم، برگشتی یه جایی برای یکی یه چیزی بنویس ما بدونیم برگشتی!م
تو جالیز بنده ی خدا، شانس آوردم. اسی میرفخرایی خیالش راحت بود که زنش با من میاد و قاعدتن من
با این ظاهرِ صالح راننده ی محتاطی باید باشم. اما من همیشه بدتر از اون چیزی هستم که آدمها
فکر میکنن. «تو استادِ گول زدنِ آدم بزرگایی[]»ی
ادامه: خونه ی خانم قنبری، من خونه ی قبلیش رفته بودم تو نواب
حیف نبود خانم قنبری؟ی
دیگه داشت میریخت رو سرمون!ق
داستان زندگیش مثل فیلم فارسیاست. شوهر مرحومشم شبیه ایرج قادری بوده
خانم خشای غوغایی به پا کرد، خاطره گفت و منم که این روزا حساس
علیرضا تو یه چیزی بگو
الان نه شاید آخر
خیلی بده آدم عرق رو با شراب عوضی بگیره! من تا الان فکر میکردم هر مشروبی مزه ی
زهرمار نده شرابه! این سومین باره من تورو میبینم دلبرِ فوتوگرافر؟ نمیخوای از بقیه هم
فیلم بگیری؟ خوبه که داری میری فرنگ...ی
نکنم اگر چاره دلِ هرجایی را
نمیدونم مرور خاطرات منقلبم کرده یا فیلمبردار یا ...! سال ۷۴ بود قزل قلعه، مثنوی
دشتی درس میدادی، عاشقی پیداست از زاری دل. اون جلسه به من درس
ندادی من از درآمد افشاری شروع کردم، رونق عهد شباب است دگر بستان را... چرا خانم خشای
خاطرات، خوب و بدشون آدمو غمگین میکنن؟ چرا زمان پاشو رو هرچی میزاره نشانِ غم
روش میزنه؟ من کلاس سیستم تلویزیون رو حتا یه جلسه هم نرفتم که حتا یه جلسه
هم تو کلاس تو غیبت نکنم! یادته صدیف گفت خانم این پسر شماست؟ یادته گفتی دوست دارم
پسرم مثله تو بشه؟ ما خیلی کم با هم دردودل کردیم اما همیشه برام روشن بود
که تو احوالات منو درک میکردی. عاشق شدنامو، حسادتامو، جاه طلبیامو ... و من هیچوقت
از اینکه تو وجود منو بی پرده میدیدی احساس بدی نداشتم
جمعه: نمیتونم بگم تو اوج بودم اما به هر حال اون تلفن
منو برد تو حضیض... تو این دنیایی که تلاش و تدبیر آدمها فقط میتونه احتمالات رو
جابجا کنه روی تداوم هیچ لحظه ای نمیشه حساب کرد. من بی برو برگرد بدترین ساعت زندگیمو تجربه
کردم، غم و عصبانیت و نگرانی همه با هم به نهایت! کمینه ی حسنِ اتفاق
خیلی بد اینه که آدم میفهمه که دغدغه های معمول (تکاثُر!) زیاد هم اهمیت ندارن!
واکنش بدنم هم در نوع خودش جالب بود
مثل اینکه خون توی اعضای داخل بدنم جریان نداشت. اینجور موقع ها فکر
کنم آدم آبم خوره هضم نمیشه! زانو هام سست، سرمو دستام داغ... چی میگن
به این، واکنش سمپاتیک؟ آدم رو برای جنگ و گریز(فایت اند فلایت) آماده میکنه! از همه
جالبتر سیخ شدن موهای بدنه، این میگن از دوره ای مونده که آدمیزاد پشمالو بوده
موقع خطر سیخ شدنِ موها بزرگتر نشونش میداده! اگه عکسِ
خدا رو پاره نکرده بودم الان میگفتم الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله!!! «تن پروری روحی»ی
شنبه: دربند، مسلمن با این لباس کوه نمیخوام برم، من گرسنه هم باشم
عاشقی از یادم نمیره. آقا اینا کدومشون سالمترن؟ تازه ترن؟
همشون تازه ان
آره تو بمیری
کدوماش ترش ترن؟؟
یکشنبه: مرکز، این که همه به خاطرش تبریک میگن برای خودم راستش زیاد مهم
نیست، هرچند اگر نمیشد عصبانی
میشدم! «دکانی، کسبی، شهرتی،وظیفه ایی، خانه آرامی، همسری و فرزندانی...»
فکر کنم از این به بعد باید «بزرگانه
راه بروم، چون مردان آبرومند... بزرگانه سخن بگویم، بنشینم و برخیزم، بخورم و بیاشامم
همه چون مردان آبرومند؛ با وقار و سنگین، درست همچون مردگان...»ی
دوشنبه: اینجا رو خالی میذارم بسته به سلیقه ی خودت بنویسی عجیبه که با وجود اینکه
رفتارت مطابق انتظار بی نقصه، من احساس رنجش دارم
تقریبن بی دلیل، تو نمیدونی دلیلش چیه؟م
اینکه این چند روز رو خواستم برجسته کنم بی دلیل نبود اما الان
فکر میکنم خیلی هم مهم نبوده خسته شدم باشه برای بعد، بقیش سهمِ دفتر فراموشی.
گاهی تو راه یه ملودی هایی
به ذهن آدم میرسه بعد که میری خونه ساز دستت میگیری میبینی همش پریده، باز پیش درآمد
علی اکبر خان میزنی و اورتور مجید وفادار! میشه آدم از زحمت چیزایی که بلده رها بشه؟؟ی
خاتمی هم رفت اینهم دیگه مسخره کرده آخه آدم هم اینقدر خوب میشه؟ غضنفر که بود
این عبدالله اصحاب کهف هم از تو قوطی دراومده میخواد ارزشها رو زنده کنه!
نگرانم، برگشتی یه جایی برای یکی یه چیزی بنویس ما بدونیم برگشتی!م
اشتراک در:
نظرات (Atom)