نمیدونم آدم چند سالش بشه بهش میگن پیر. از این قصه های دل جوون و اینا هم بگذریم من به این نتیجه رسیدم پیری غلبه ی خاطراته بر آرزوها. این وسطها گاهی آدم پیره گاهی جوون. اخیرا خیلی پیش میاد که صبحا به خیال یه خاطره از خواب پا میشمِ، همینه که لفظ «پیر شدم» رو زیاد به کار میبرم. یه بدیش اینه که اساسا خاطره بوی غم داره، خوب و بدش فرق نمیکنه نوستالژی کلمه ی قشنگیه برای حسش. برام خیلی جالب بود که از دکتر خواجه پور بشنوم که زندگی نهایتا تراژیکه جدا از اینکه آدم چطوری زندگی کنه
سهم «اکنون» به معنی رایجش تو زندگی من خیلی کم بوده. البته مثکه یه اکنون دیگه ای همیشه بوده که منتظر رسیدنش بودم اما هر صبحی که بیدار شدم میدونستم که تو اون روز نیست. شاید این یه تجربه ی مشترک باشه برای خیلی از ماها نمیدونم. اینو پیشتر هم نوشتم گاهی فکر میکنم ممکنه یه روز غافل شدم اون اکنون رو رد کردم!
صحنه ی اول یه روز بهاری یادم میاد نمیدونم سوم دبیرستان بودم یا چهارم با بچه ها رفته بودیم پارک ملت، صبح جمعه. کنار زمین والیبال (فکر کنم الان دیگه نیست) وایساده بودیم یه پسر خوش استیلی اسپک میزد ما همگی دهنمون باز مونده بود. باید سال ۶۹ بوده باشه یا ۷۰، اسمشو نمیدونم کی گفت: علی صالحی. منو یاد دیمیتری فومین مینداخت استیلش و موهاش! از فرداش تو مدرسه اسمش ورد زبون همه شده بود تو زمینهای والیبال.
صحنه ی دوم زمستون سال ۷۱ اردوی امیدها بود برای بازیهای دهه فجر. من یه نوجوون ۱۸ ساله خجالتی و البته دراز، یه هدف تقریبا بیدفاع بودم برای اون جماعت اراذل که متوسط دو سه سالی هم از من بزرگتر بودن. نتیجش گوشه گیری بود و تمسخرها و اذیت هایی که وقت به وقت از آقایون دریافت میکردم. تو اون سفر که واقعا سخت میگذشت بهم، علی صالحی به دادم رسید. چتر حمایتشو فقط وقتی جمع میکرد که حسین گوهری میگفت بهم «مانفی» صالحی هم باهاش همراه میشد
صحنه ی سوم فکر کنم سال ۷۴ بود. پشت دانشگاه تو خیابون ۳۰ تیر از توی اون پیکان معروفش صدام کرد. تو اینجا چیکار میکنی؟
مکانیک قبول شدم.
بیخیال! آخرین بار که دیده بودمش دیپلم ردی بود. اون روز از من یه ناهار گرفت. وارطان بود؟ حتما میگه یادم نمیاد.
بعد از این دیگه صحنه ها پیوسته ان نیکو جان. علی صالحی بود و تیشرت نایک و جین لیوایز و پولهای مچاله توی چند تا جیب و جوراب! رستوران گردی و راهکارهای مستمر برای تبدیل یه بچه مثبت به یه آدم پدرسوخته. بعدهم پول پرسپولیس رو داد پی سی و نتیجش دایره المعارف تیکه پاره شد و وب ادیکت
بگذریم. علی صالحی ۲۰ سال خاطرست. من تو این مدت واقعا تغییر کردم ولی صالحی تقریبا همون آدمه. تو بهتر میشناسیش نیازی نیست اینجا بگم. این چند روز با شما من هم گذشته رو داشتم و هم حال، این دومی به ندرت تو زندگیم اتفاق میافته. آب و آفتاب و شراب، قورمه سبزی و نیمرو نون مصری وفتوش و کولا لایت و سینی به یاد موندنی و اون رستورانه که آدمو یاد الویس مینداخت و اسمش یادم نیست، از اون شب و روز هم حسرت خاک بر سری رو بیشتر از همه دارم و تصور صحنه ی ندیده ی جیغ ولگدپرانی خانم تهرانی و جرزنی های صالحی و پختگی خاصی که نیاز به بسیار سفر نداره.
از طرف صالحی که همش وظیفه بود چیزی ندارم بگم اما سهم تو همه لطف بود و محبت. دفعه ی دیگه انجیر یادم نمیره اگه زیاد فاصله نیافته
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸
ارداويراف نامه
از اين بابت كه اجداد ما هم، از اين آقا گرفته تا محمد و بايزيد، به همين بيماري دچار بودن كه ما، خوشحالم. زنده موندن، بي آبرو هم نشدن. ما به اوليش راضي هستيم دوميش زيادست
يه مشكلي هست كه آدم از اون موقعي كه يه چيزي رو كاغذ مينويسه تا اينكه بياد بشينه تايپ كنه هزار تا اتفاق ميافته، يا اصلا هيچ اتفاقي نميافته، فرق نميكنه مهم اينه كه دم يه ستون مينويسي دم يه ستون ديگه تايپ ميكني! همين باعث دوپارگي ميشه و عنوان با مضمون نميخونه دستكم اون قسمتش كه دم اين ستون نوشتي
امروز دلگيرم همينجوري الكي. نميدونم چرا من الكي دلگير ميشم اما براي شاد شدن هزار تا دليل لازم دارم. خداييش ديگه دارم آبروي هرچي سه نقطست ميبرم آدم اگه افسردگي هم ميگيره خوبه دوقطبي شو بگيره
امروز ابرهاي سمت شرق فوق العاده بودن. ابرهاي زنجان هميشه بينظيرن. سياه نبودن گوش نكن شما به اين ملودي: اي ابر سياه تو با چنين ناله ي زار بر چشمون اشكبار من ميماني يا مولا دلم تنگ اومده...؟
يه خورده ديگه هم حرف بي ربط بزنم بعد ميرم سر اصل مطلب معمولا همينجوريه ديگه آدم اول روش نميشه حرفشو بزنه در مورد آب و هوا حرف ميزنه و موسيقي و ادبيات مدرن؟ نميدونم البته مثل اينكه كار ما برعكس بود من درست يادم نمياد. خانم ببخشيد! من الان يه سري آهنگ در پيت مياد تو ذهنم يكيش همينه: خانم ببخشيد! گروه تي ام؟ خيلي بانمكن يعني آخر ابتذال هستن و هستن واقعا هيچ تظاهري تو كارشون نيست براي همينه كه به دل ميشينه كارشون، نه مثل اون آقايي كه براي تظاهر به متفاوت بودن انواع صداها رو از خودش در مياره! اينو فقط اينجا جرات گفتنش رو دارم كه پشت پي سي ام و كمي دلگير! بپرسين ازم حاشا ميكنم
نوشتن آدمو آروم ميكنه كم كم موزيكهاي بهتري يادم مياد:
ميدوني دلم برات هلاكه(...) هر لحظه براي ديدن تو پيشوني من بروي خاكه... رامش جذاب بود مثل بيشتر قديميا
الان نيم ساعته كه دارم مينويسم و پاك ميكنم بسه؟ مثله اينكه ترانه هاي ذهنم كم كم فاخرتر ميشن "خوابي بود و خيالي ما را روز وصال" من هيچي يادم نمياد تقريبا. گلستاني بي زحمت باغبان، دامني از گل، رويا! رويا؟ پس اين بوي گل! به ساعت يكي بود و نيم و نيم نيم بيش اما به خيالم لحظه اي. يادم باشه اينو يه روز بخونم "بر گل از غم فروردين لرزان قطره ي شبنم بود"م
چرا من هيچي يادم نمياد؟ جز باز و بسته شدن در شايد. رفتارم خوب بود؟ يقه ي پيرهنم؟ پشتش از شلوار بيرون نزده بود؟ درست نشسته بودم؟ قهوه رو هورت نكشيدم؟ حتما زيادي نگات كردم... نه ولي كم نگات كردم خيلي كم. اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس. خيال كه قيد نداره اونا هم خيال كنن، ما ميريم براشون غوغا ميكنيم كه فضا رومانتيك تر بشه
تو با من نيستي! با اونا هم نيستي، هستي؟ تو با هيچكس نيستي منو فقط اين بوي گل متوهم كرده باز. تو از جنس آرزويي نزديك و دور، پيدا و ناپيدا، ساده و سخت، سخت، سخت...نوشتن چقدر خوبه، از اون بالا تا اينجا ميبيني چقدر دگرگون شدم؟ رويا، يادآوري...نميدونم من بايد با شاعر همذات پنداري كنم يا با خواننده "اي كاش دامانت را از كف نميدادم"م
تو هيچي نگو من اين گفتن و نشنيدن رو دوست دارم(اينقدرها بد نيست مونولوگ باور كن) و اما حرف بزن كه من به آرامش اون صدا نياز دارم! حتي از پشت چند تا ديوار. باش و فارغ باش. نگاهم كن اما نه طوري كه روم نشه نگات كنم. نزديك باش و دور مثل آرزو. مثل خودت. بزار من هميشه در حال اومدن باشم. در حال دويدن، دست و پا زدن. ببين و اجابت نكن بزار من التماس كنم، سجده كنم. دلسوزي نكن سخت باش. سخت، سخت، سخت... بايد از داريوش رفيعي معذرت بخوام "به شهر و دياري ببر تو مرا كه نور خدا باشه و منو تو" نكته اي هست كه نور خدا همونجاست كه خدا، سجده به دو قبله شركه
دور نشو، دور نشو كه نااميد بشم. گاهي بگو، بنويس. كه منم فكر كنم براي من نوشتي. چه ايرادي داره منم فكر كنم تو قلمرو خدايي تو بنده ي برگزيده منم
مدتهاست كه سنگيني حضورت رو به پشتم احساس ميكنم. حتا از پشت چند تا ديوار. خوبه كه هنوز ورزش ميكنم اما به هر حال عنقريبه كه درد كمر هم به مجموعه دردهاي بي درمون اضافه بشه. مشكل اينه وزن حضورت هر روز بيشتر ميشه. من هر روز بيشتر ازت خجالت ميكشم. ميترسم! ميدوني چند بار ديدمت پيچيدم تو آشپزخونه؟! هر دفعه هم ميرم در يخچال رو باز ميكنم مثكه ميترسم يكي نگام كنه! خجالت آوره نه؟ ساز كه ميزنم دستم ميلرزه، نوشتن كه ديگه واقعا سخت شده. يه چيز ديگه هم هست كه نميشه اينجا نوشت... زياد جالب نيست قبول دارم به هر حال وصف واقعه شايد پاكش كردم بعدا
راستشو بخواي منم هميشه مخالف تقسيم عشق بودم به واقع و مجاز(اين يعني تفاهم؟)، "كه قدر عشق به بزرگي معشوق نيست كه ارزش اين سكه بروي عاشقي نگاشته شده". حرفمو پس ميگيرم! آدميزاد اشتباه ميكنه. طعم حقيقت رو تا نچشي طبيعيه كه هر بدلي رو جاي اصل بگيري
يه مشكلي هست كه آدم از اون موقعي كه يه چيزي رو كاغذ مينويسه تا اينكه بياد بشينه تايپ كنه هزار تا اتفاق ميافته، يا اصلا هيچ اتفاقي نميافته، فرق نميكنه مهم اينه كه دم يه ستون مينويسي دم يه ستون ديگه تايپ ميكني! همين باعث دوپارگي ميشه و عنوان با مضمون نميخونه دستكم اون قسمتش كه دم اين ستون نوشتي
امروز دلگيرم همينجوري الكي. نميدونم چرا من الكي دلگير ميشم اما براي شاد شدن هزار تا دليل لازم دارم. خداييش ديگه دارم آبروي هرچي سه نقطست ميبرم آدم اگه افسردگي هم ميگيره خوبه دوقطبي شو بگيره
امروز ابرهاي سمت شرق فوق العاده بودن. ابرهاي زنجان هميشه بينظيرن. سياه نبودن گوش نكن شما به اين ملودي: اي ابر سياه تو با چنين ناله ي زار بر چشمون اشكبار من ميماني يا مولا دلم تنگ اومده...؟
يه خورده ديگه هم حرف بي ربط بزنم بعد ميرم سر اصل مطلب معمولا همينجوريه ديگه آدم اول روش نميشه حرفشو بزنه در مورد آب و هوا حرف ميزنه و موسيقي و ادبيات مدرن؟ نميدونم البته مثل اينكه كار ما برعكس بود من درست يادم نمياد. خانم ببخشيد! من الان يه سري آهنگ در پيت مياد تو ذهنم يكيش همينه: خانم ببخشيد! گروه تي ام؟ خيلي بانمكن يعني آخر ابتذال هستن و هستن واقعا هيچ تظاهري تو كارشون نيست براي همينه كه به دل ميشينه كارشون، نه مثل اون آقايي كه براي تظاهر به متفاوت بودن انواع صداها رو از خودش در مياره! اينو فقط اينجا جرات گفتنش رو دارم كه پشت پي سي ام و كمي دلگير! بپرسين ازم حاشا ميكنم
نوشتن آدمو آروم ميكنه كم كم موزيكهاي بهتري يادم مياد:
ميدوني دلم برات هلاكه(...) هر لحظه براي ديدن تو پيشوني من بروي خاكه... رامش جذاب بود مثل بيشتر قديميا
الان نيم ساعته كه دارم مينويسم و پاك ميكنم بسه؟ مثله اينكه ترانه هاي ذهنم كم كم فاخرتر ميشن "خوابي بود و خيالي ما را روز وصال" من هيچي يادم نمياد تقريبا. گلستاني بي زحمت باغبان، دامني از گل، رويا! رويا؟ پس اين بوي گل! به ساعت يكي بود و نيم و نيم نيم بيش اما به خيالم لحظه اي. يادم باشه اينو يه روز بخونم "بر گل از غم فروردين لرزان قطره ي شبنم بود"م
چرا من هيچي يادم نمياد؟ جز باز و بسته شدن در شايد. رفتارم خوب بود؟ يقه ي پيرهنم؟ پشتش از شلوار بيرون نزده بود؟ درست نشسته بودم؟ قهوه رو هورت نكشيدم؟ حتما زيادي نگات كردم... نه ولي كم نگات كردم خيلي كم. اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس. خيال كه قيد نداره اونا هم خيال كنن، ما ميريم براشون غوغا ميكنيم كه فضا رومانتيك تر بشه
تو با من نيستي! با اونا هم نيستي، هستي؟ تو با هيچكس نيستي منو فقط اين بوي گل متوهم كرده باز. تو از جنس آرزويي نزديك و دور، پيدا و ناپيدا، ساده و سخت، سخت، سخت...نوشتن چقدر خوبه، از اون بالا تا اينجا ميبيني چقدر دگرگون شدم؟ رويا، يادآوري...نميدونم من بايد با شاعر همذات پنداري كنم يا با خواننده "اي كاش دامانت را از كف نميدادم"م
تو هيچي نگو من اين گفتن و نشنيدن رو دوست دارم(اينقدرها بد نيست مونولوگ باور كن) و اما حرف بزن كه من به آرامش اون صدا نياز دارم! حتي از پشت چند تا ديوار. باش و فارغ باش. نگاهم كن اما نه طوري كه روم نشه نگات كنم. نزديك باش و دور مثل آرزو. مثل خودت. بزار من هميشه در حال اومدن باشم. در حال دويدن، دست و پا زدن. ببين و اجابت نكن بزار من التماس كنم، سجده كنم. دلسوزي نكن سخت باش. سخت، سخت، سخت... بايد از داريوش رفيعي معذرت بخوام "به شهر و دياري ببر تو مرا كه نور خدا باشه و منو تو" نكته اي هست كه نور خدا همونجاست كه خدا، سجده به دو قبله شركه
دور نشو، دور نشو كه نااميد بشم. گاهي بگو، بنويس. كه منم فكر كنم براي من نوشتي. چه ايرادي داره منم فكر كنم تو قلمرو خدايي تو بنده ي برگزيده منم
مدتهاست كه سنگيني حضورت رو به پشتم احساس ميكنم. حتا از پشت چند تا ديوار. خوبه كه هنوز ورزش ميكنم اما به هر حال عنقريبه كه درد كمر هم به مجموعه دردهاي بي درمون اضافه بشه. مشكل اينه وزن حضورت هر روز بيشتر ميشه. من هر روز بيشتر ازت خجالت ميكشم. ميترسم! ميدوني چند بار ديدمت پيچيدم تو آشپزخونه؟! هر دفعه هم ميرم در يخچال رو باز ميكنم مثكه ميترسم يكي نگام كنه! خجالت آوره نه؟ ساز كه ميزنم دستم ميلرزه، نوشتن كه ديگه واقعا سخت شده. يه چيز ديگه هم هست كه نميشه اينجا نوشت... زياد جالب نيست قبول دارم به هر حال وصف واقعه شايد پاكش كردم بعدا
راستشو بخواي منم هميشه مخالف تقسيم عشق بودم به واقع و مجاز(اين يعني تفاهم؟)، "كه قدر عشق به بزرگي معشوق نيست كه ارزش اين سكه بروي عاشقي نگاشته شده". حرفمو پس ميگيرم! آدميزاد اشتباه ميكنه. طعم حقيقت رو تا نچشي طبيعيه كه هر بدلي رو جاي اصل بگيري
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸
بیست و چهارم اردیبهشت
صدیف یه مثنوی مخالف درس میداد با این شعر:
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
البته الان دیگه بیست و پنجمه ولی مثل اینکه بعضی روزها کش میان نفوذ میکنن تو فردا، شاید هم تا آخر دنیا
امروز کار ساختمون آرزو خوب پیش رفت، همون جماعت که برای سلیمان کار میکردن مزدور من بودن همه. مصالحش رو غیرتم میاد بگم اما پنت هاوسش حاضره بالاتر از عرش، جبرییل یه طبقه پایینتره! بی جواز سلطان باز جسارت کردیم اما حضرات جن و پری خراب کردنشون هم مثل ساختنشون بی زمانه، چشم نازک کنین به طرفه العینی میارنش پایین
اگه نبود ملاحظه ی اغیار امروز یه معراجنامه مینوشتم.
ببری به رنگ نور ، غزالی قهوه ای رنگ
که شبگردان تعقیبش کرده اند
دختری که نگاهم را دزدید
نمیدونم چرا ببر دیگه به نظرم خیلی خشن نمیاد
اینهم گوشه ی رضوی بود که کرامتی میگفت:
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را...م
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
البته الان دیگه بیست و پنجمه ولی مثل اینکه بعضی روزها کش میان نفوذ میکنن تو فردا، شاید هم تا آخر دنیا
امروز کار ساختمون آرزو خوب پیش رفت، همون جماعت که برای سلیمان کار میکردن مزدور من بودن همه. مصالحش رو غیرتم میاد بگم اما پنت هاوسش حاضره بالاتر از عرش، جبرییل یه طبقه پایینتره! بی جواز سلطان باز جسارت کردیم اما حضرات جن و پری خراب کردنشون هم مثل ساختنشون بی زمانه، چشم نازک کنین به طرفه العینی میارنش پایین
اگه نبود ملاحظه ی اغیار امروز یه معراجنامه مینوشتم.
ببری به رنگ نور ، غزالی قهوه ای رنگ
که شبگردان تعقیبش کرده اند
دختری که نگاهم را دزدید
نمیدونم چرا ببر دیگه به نظرم خیلی خشن نمیاد
اینهم گوشه ی رضوی بود که کرامتی میگفت:
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را...م
دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸
دزدیِ ادبی
دیر اومدم
در نیمه باز
نشان بار عام سلطان
ظاهر آشفته من
مسواک! و دستی به موی نافرمان
امیدوار و مردد
زود رفتی
در بسته
ختم بار عام
امروز همه ی وجودم اشتیاق بود. بردبار بودم اما، چند روزیه مشق میکنم رسم عاشقهای اون زمونه رو، غلطی اگر کردیم باز، عفو فرمای که عجز است نه نافرمانی
چه خوب میکنی که نگاهم نمیکنی! که یکی گوشه ی چشمت از همه صد نگاه دیگر گرانتر آید مرا! اما من
دزدیده
نگاهت میکنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمیآیم
باد میشوم
گونههایت را میدزدم
موهایت را میدزدم
در نیمه باز
نشان بار عام سلطان
ظاهر آشفته من
مسواک! و دستی به موی نافرمان
امیدوار و مردد
زود رفتی
در بسته
ختم بار عام
امروز همه ی وجودم اشتیاق بود. بردبار بودم اما، چند روزیه مشق میکنم رسم عاشقهای اون زمونه رو، غلطی اگر کردیم باز، عفو فرمای که عجز است نه نافرمانی
چه خوب میکنی که نگاهم نمیکنی! که یکی گوشه ی چشمت از همه صد نگاه دیگر گرانتر آید مرا! اما من
دزدیده
نگاهت میکنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمیآیم
باد میشوم
گونههایت را میدزدم
موهایت را میدزدم
اشتراک در:
نظرات (Atom)