شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

تقويم هجري ما

بيا يه تقويم سفارش بديم برامون چاپ كنن

از كي شروع كنيم به نظرت؟ با تولد تو يا از اون روزي كه كتاب به بغل هجرت كردي طبقه پايين؟
ميلادي رو ترجيح ميدي يا هجري رو؟

اين اولين نوشته ي منه:
من چون نوجوانی در توهم عشق، نیمه شب در کوی تو حیران و، درد میجویم...
9 دسامبر ميشه 19 آذر؟ اولين نوشته...
ميبيني از يه سال بيشتر شده. اون توهم الان يه حقيقته.
چه سخت بودن اون روزا، و چه سخت بودن اون روزا!

و من هم سخت ترين و هم زيبا ترين روزهاي عمرمو با تو تجربه كردم. بيا بگيم تو اين تقويم همه ي مناسبتها رو پاك كنن
حتا جمعه ها رو. عوضش سالگرد همه اولين هامونو قرمز ميكنيم. اولين نگاه، اولين كلام، اينا پيش از هجرت هستن چه ايرادي داره؟

اولين قرار، دومين قرار، سومين قرار... تقويمون براي اينا جا داره؟
اول بهمن، بيست و چهار ارديبهشت... اولين تلفن، اولين ايميل، اولين كامنت. كشيش و فيلسوف يادته؟
بنده ي پير خرابات جواب منو گذاشت براي بعد...
براي ما مهمه كه كي، كي مرده و كي به دنيا اومده؟ براي تو مهمه؟ همرو پاك ميكنيم. ما تعطيلاتمونو خودمون تعيين ميكنيم

اولين بار كه گفتي عليرضا. سخت نيست پيدا كردن تاريخش. اولين بار كه دستتو بوسيدم و دومين باري كه گفتي عليرضا!
اولين بار كه شعر خوندي، و چه مردي... و اولين بار كه با هم سردمون شد. اولين بار كه با هم بلال خورديم!

اولين بار كه همسفر شديم و اولين بار كه يه سيگار با هم كشيديم!
چقدر خاطره از عشق تو اين يه دونه موي سفيده! پس بذار نكنمش...

باز اول بهمن ميتونم ازت خواهش كنم بياي اتاق من. ميشه هر سال هفتم ابان بيام خونتون نيم ساعت زودتر ديوان شمس بخونم.
اول دي هر سال ميتونم صورتتو ببوسم (اينجا آبروداري كردم) و دو روز بعد... چرا نه؟

۶ نظر:

م. گفت...

امروز بعد از روزها اومدم اینجا. اینجا صفحه منه؟ انگار هیچکس نیومده اینجا بجز من. خوبه. اگر هم هست فقط نگاه می کنه... از میان خاکسترها. آنکه خویش را بر هیمه ها سوزانده.
(ازون شعرها بود که ناگهان خودشون میان وسط یه نوشته و ذهن)

دیدی زمان چقدر عجیب می گذره. به کجاها برد ما را!

و رسالت من ...؟! چقدر راه بود...طولانی...اما آمدیم ( می دونم، الان شاکی میشی که این تو بودی که اینهمه اومدی. من و چه به سختی راه!)

...

و رسالت من این بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...

تقویمت را بنویس. از دو استکان چای...به سلامتی...

ناشناس گفت...

...و رسالت من این "خواهد" بود...
تحریف نکن مهندس! :)

.م گفت...

من مهندس نیستم! "خواهم بود" را هم می دونستم اما "می تونم" وقتی می خوام یه شعر را برای خودم بنویسم تغییرش بدم. یعنی وقتی دوست دارم!

ناشناس گفت...

(-:

میم گفت...

نباشه برای بعد علیرضا! اسم این بلاگ و ...

alireza گفت...

چه كند بنده كه فرمان نبرد