در اوج بيحوصلگي الان اومدم اينجا براي دختر دشت بنويسم. امروز باور كن از صبح اومدم پشت ميز چند تا صفحه كتاب خوندم و چند تا اخبار و باقي بطالت. حالا شما هي ميگين زنها اينجوري و اونجوري، ما ظاهرا هيچ نشانه ي باليني رنگي نداريم اما از من بپرسي ميگم خلق و خوي آدميزاد رو غلظت هورموناش تعيين ميكنه، خانم و آقا و شخصيت و تربيت خونوادگي و موقعيت اجتماعي هم نميشناسه! چه بسا كه همه ي اينا رو هم همون تركيب هورمونها مشخص ميكنه اصلا! امروز حالا من آدرنالينم پايينه يا هر زهرمار ديگه اي نميدونم ولي تو بگي ساز تونستم بزنم نه! حوصله ي باشگاه دارم نه! متمتيكا ران كنم...
همه ي حرفهامو پس ميگيرم! يه خبر خوب از دختر دشت ميتونه همه ي توطئه هاي هورمونهارو خنثي كنه!!! ميريم براي اسكات و پرس پا و ليفت و فيله ي كمر!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
رسم دهان دوختن تازگي ها
با رواج شکنجه ي روح
يکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نيست از اين پس
حرفي بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله ي حرفم را
پرندگان مي گيرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر مي کنند
تو دير جنبيدي
پيش از آن که سنگ را
به جانب دريا پرتاب کنم
بايد دستم را مي گرفتي
حالا جلوي اين موج ها را که دايره وار
به سمت اسکله ها مي روند
ديگر نمي توان گرفت
taghsire man nist!
۲ تا فردای دیگه اینجایی
یه عالمه این مدت لحظه ها را شمردیم اما ۴ ماه شد!
انار، کیت کت، شکلات، شمع...فقط گل مونده. ماست میوه ای هم یادم نره. چی میخواستم بنویسم امروز از صبح؟ همش پریده!
به شاه عباس بگو چار باغ پیشکش...اینو دوست داشتم. رعیت و سلطان هم همینطور.
این فیله کمرو به من گفتی تا حالا؟!
ارسال یک نظر