از دیروز یه سری شعارهای بی پشتوانه به ذهنم میرسه. آدم اگه بخواد بره میتونه یه عالم دلیل و دست آویز براش پیدا کنه و بخواد بمونه هم کلی شعار و نکته اخلاقی جذاب میشه از توش درآورد. خوب من اهل موندنم. دوست دارم جایی رو بسازم که پدرانم دستکم تو خراب کردنش نقش داشتن. من این دیوارهای زشت لعنتی رو دوست دارم. احساسات وطنی پرشور بیست سالگی رو ندارم و مرزهای احمقانه سیاسی هم که دو تا روستای به فاصله پنج کیلومتر رو با هم دشمن میکنه برام ارزش ندارن. اما به درک متقابل ادمهای دوروبرم نیاز دارم. به برادرم, به مهسا، به هومن طلاکوب و بابک خضرایی نیاز دارم. هرچند گاهی به سالی هم نمیبینمشون اما میدونم که هستن. دوست دارم دو هفته یه بار با آیلا بازی کنم هرچند زور میگه و حوصلمو سر میبره. من به همه اونهایی که دوستشون دارم نیاز دارم. این درد به دوشمونه هرجا که بریم اینجا که باشیم میتونیم تقسیمش کنیم
من هم برای دخترم میترسم. از اینکه برای آب سر هم رو ببریم میترسم. دور نیست که زنجان فردایی کوبانی بشه. هرچند حماقت بشر شرق و غرب و میانه نمیشناسه. خوش بینی چند سال قبلم رو هم که آیفون، بربریت رو کم میکنه باید کنار بزارم. بشر هنوز و شاید همیشه گرفتار قوانین تنازع بقاست. زندگی یه جنگ باارزشه. به دخترم یاد میدم که زندگیش میراث میلیاردها سال جنگ پدران و مادرانش برای حفظ نسله. اولین چیزی که یادش میدم تحمل زمین خوردنه، بلند شدن و زندگی کردنه
و اما... وقتی باری رو دل و ذهنت میاد دوست داری بنویسی. اصلا غیر از این مواقع نمیشه نوشت. یه خورده آروم میشی نمیدونم چرا اما مثل مخدره! وقتی مینویسی بعدش تا دو سه روز گرفتار نوشته ها میشی و هی مرورشون میکنی و دردت تازه میشه. این مغز آدمیزاد رو هرجا شو فرو میکنی از یه جا دیگه میزنه بیرون. شاید بهتر باشه باز بنویسی که قبلی فراموش بشه
۲ نظر:
من تمام نوشته هاتون رو خوندم.بارسنگینی از یه عشق به دوش میکشید.نوشته هاتون از عمق وجودتون سرچشمه میگیره و از لطافت روحتون میگه،چیزی که کمتر در هر مردی تجلی میکنه؟اما سوال من از شما:چرا با خانمی که دوستش داشتی ازدواج نکردی ؟مگه همدیگر رو عاشقانه دوست نداشتید؟ اونطور که معلومه ازدواج کردی و یه دخترهم داری.چرا مدام ازعشق بی حاصل حرف میزنی و حسرت می خوری؟من یه دخترم و عشق من هم مثل شما عمیق و دردناکه به مردی که مجرده و هم سن شما؟بهش گفتم که چه قدردوسش دارم ولی جواب ایمیل های منو نمیده درحالی که فقط میخواد باهاش باشم بدون ازدواج.به نظرشما این عشق یک طرفه است؟یا دلیل دیگه ای میتونه وجود داشته باشه؟من دخترآویزونی نیستم خیلی هم زیبا و با شخصیت هستم و تا به حال با مردی رابطه نداشتم .اون آقا این چیزا رو میدونه ولی سکوت میکنه فقط سکوت.سوال من از شما اینه که چی شده که یه مرد 40ساله با موقعیت اجتماعی بالا و مجرد به ازدواج فکر نمیکنه؟یعنی عشق عمیق من در وجودش بی تاثیره؟یا یکی دیگه رو دوست داره؟
درون شما برای من قابل لمسه با این تفاوت که من 29سال دارم.آدم های حساس مثل من و شما زود میشکنن.نمیدونم منم میتونم این بارسنگین عشق بی فرجامم رو تا چندسال دیگه به دوش بکشم یا نه؟دردی که میکشی من هم میکشم خیلی تلخه.بعضی وقتا کم میارم.از خدا به خودش گله میکنم که چرا مردی رو سر راهم قرار داد که از سنگ بود.من شکستم از عشق.چه شکستنی!!!من عاشق بودم ولی اون نه!غرور و موقعیت اجتماعیش اونو اینقدر نابینا کرده بود که عشق پاک منو ندید و قلبم رو زیرپاهاش له کرد درحالی که این شایسته و سزاوارمن نبود.
ارسال یک نظر