شنبه دهم تیر ۱۳۹۶
تو امروز درست هشت
ماه و پانزده روزه شدی. از آخرین باری که تو دفترم ازت نوشتم دو ماه گذشته.
فیلترشکن رو لپ تاپ نصب کردم که بتونم اینجا بنویسم دست عارف درد نکنه. دارم فکر
میکنم تو روزی که اینها رو میخونی میگی عارف کیه؟ من اون موقع کجام؟ زنده ام؟ من
نوجوونیت رو میبینم؟ قد بلند میشی حتما! درشت تر از من... تو اصن اینهارو میخونی؟
داره اوکیا نشون میده
جم تی وی. پدرت سریالهای در پیت دوست داره. اوکیا با کمال دوباره خوب شدن و بابا
راضیه. مامان مریم داره شیشه هات رو میشوره. چهار تا شیشه داری و شبها معمولا
دوبار بیدار میشی و هربار ۱۲۰ سی سی میخوری. یه سر شیشه تنگ هم داری مال نوزادیته
گاهی مجبوریم با اون بهت شیر بدیم که طول بکشه خوابت ببره! مدتیه دمر میخوابی و تا صبح دستکم ۱۸۰ درجه تو جات میچرخی و تو
تختت که باشی گیر میکنی بیدار میشی. مجبور
شدیم رو تخت خودمون بخوابونیمت و یکیمون روی زمین بخوابیم. الان مامان اشرف
اینجاست و تو آخر خوشبختی. پیشش روی زمین خوابیدی و تکون بخوری بیدار میشه و بهت
میرسه. حتا نمیذاره پیش ما بخوابی. وقتی مادربزرگت ابنجاست ما خب به استراحتی میکنیم اما دلمون برات تنگ میشه...
آخرین نوشته این بلاگ
مال دو سال و نیم پیشه و من از دخترم نوشتم. از اون روزی که چهار ماهه بودی و
سونوگرافی تشخیص داد پسری رویاهامو عوض کردم. الان رویای من روز به روز جلوی
چشمامه. الان رویام یه جوون بالابلند فراخ شانه است که مهربون و قوی و عاقل و عاشق
و فارغه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر