جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۶

شانزدهم تیر

جمعه شانزدهم تیر

امروز بابا با بچه های قدیمی رفت والیبال. باشگاه رسالت برام خیلی خاطرات خوبی نداره و اساسا من خیلی با بچه های اونجا رفیق نبودم. بابا اونجا سوسول به حساب میومد. اما امروز خوب بود از رفقای فرهیخته کیوان ارزاقی بود و آرش سرشار. پسر آرش ۸ سالش شده. شاید ۴ سال بود که ندیده بودمش. به مریم قول دادم تا وقتی تو بیای بابارو تشویق کنی والیبال بازی کنم. آرزومه با هم بریم سالن! سنگ نوردی ژیمناستیک شنا والیبال تنیس رزمی!؟ به مریم قول دادم آرزوهام رو کنترل کنم!

تو داری کیلو کیلو وزن میگیری و بابا لاغر میشه. فدای سرت عزیز دلم مجموع وزنمون ثابته. دیگه تویی که مهمی قاعده دنیا اینه
راه رفتن تنها چیزیه که اینروزها هر ساعتی راضیت میکنه و البته بیرون رفتن. تیم پرستاری همه کم میارن! فعالیتت زیادی زیاده پسرم نمیدونم به کی رفتی مادرم میگه من همیشه خواب بودم و ظاهرا مادرت هم فقط زیاد گریه میکرده! راستی چراغ هم خیلی دوست داری. دیروز بازی اَبَ بَ بَ رو هم یاد گرفتی. این روزها مثل همه بچه های هم سن و سالت داری به بابا محبت میکنی روشنتر از قبل. دیگه نگاهت داره وجودم رو تسخیر میکنه و دوریت سخت میشه کم کم...

هیچ نظری موجود نیست: