دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۶

ماه مهر

سوم ماه مهر
دیگه ماه مهر ماه خاتمی و شجریان نیست ماه تواه عزیز دلم. نمیدونم تو شیرین­ترین فرزند دنیا هستی یا نه. یعنی شیرین­تر از تو هم هست؟ حد شیرینی کجاست پسرم؟ نمیدونم پدری هست که بیشتر از من عاشق باشه؟ حد مهرورزی کجاست دلبرم؟ راز این شیرینی و این مهر چیه؟ یه روزی تو این روزها میرسونمت مدرسه. پاییز اول خودشو صبحهای زود نشون میده. یه روزی تو همین روزها صبح زود وقتی نسیم خنک پاییز میوزه میری دبیرستان کوله به پشت. کجای دنیا هستیم اون موقع؟ چه اهمیتی داره؟ پاییز همه جا زیباست. مهر بهترین ماه دنیاست...
 به روال چند شب اخیرت نیم ساعتی تو تخت بازی کردی. غلط میزنی به کمک من، هام هام میکنی غرمیزنی بلند میشی وای­میایستی و پیروزمندانه میخندی. با لبخندت دلبری میکنی و نهایتا یه بار که سرتو تو بالش میکنی نفست عمیق میشه. دیشب تو آستانه خواب و بیداری بودی که اومدم خونه. از خواب پریدی و یه ساعت طول کشید تا نهایتا تو بغل من خوابیدی. بعد از ماهها روی سینه­ ی من...
هفته قبل که از سفر اومدم وقتی منو دیدی یه لبخند عجیب زدی. شکایت بود بیشتر و رضایت زیر پوستی. دلم ضعف رفت از نگاهت و از دستانی که نیم ساعت به گردنم حلقه کردی که دیگه تنها نرو بابا... این روزها وقتی من ومامان از بیرون میایم ذوق ومحبتت دیوونه کننده است. دیروز با مامان تلفنی حرف زدی، واقعا حرف زدی گوشی به دست با زبون خودت که بهترین زبون دنیاست

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۶

اولین خطاب مستقیم!

چهارشنبه پانزدهم شهریور
امروز برای اولین بار به طور مشخص صدامون کردی. بابا، مامان...خدا میدونه که چقدر با شنیدن دوباره و دوباره اینها تو این روزها ذوق میکنیم! فاطمه برات معلم خوبیه اگر زنجان بمونیم سالها در کنارت خواهد بود. امروز هم مهمون داشتیم. مامان سردرد گرفت و رفت درمونگاه اما تو خیلی خوش اخلاق بودی با مهمونها و آبروداری کردی. کاش وقتی بزرگتر بشی مامانت دیگه سردرد نگیره
میدونی یکی دوماهیه که منو مامان نه منیزیم خوردیم نه زینک نه دی ۳! منتی نیست بابا الان دیگه شاه تویی. همه وجودمون...

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۶

دوشنبه سیزدهم شهریور


هوا گرمه هنوز اما تابش مایل آفتاب صبح و عصر به آدم حس پاییزی میده. دیگه گذر فصلها برام گذر عمرم نیست، شمارنده بالندگی تواه. همه میگن دلمون برای این روزهات تنگ میشه که میدونم میشه اما دوست دارم بزرگ شی. راه بری صدامون کنی پرگویی کنی باهام بیای ورزش آواز بخونی... دوست دارم بزرگ شی و هرکاری دوست داری بکنی

یه ماه گذشته و ازت ننوشتم. شارژر لپ تاپ مونده بود تهران. برای تو فقط این تو مینویسم و شبها. وقتی تو خوابی. امروز یه ساعت بیرون بودیم و اصلا توی ماشینت ننشستی. فقط راه میرفتی و دنبال توپت میدویدی دست در دست بابا. بابا همیشه دستتو میگیره. الان دیگه با یه حمایت کوچیک راه میری. فکر کنم به ماهی خودت راه بری و امیدوارم کمر ما تا اون موقع جواب بده! عاشق توپی پرت کردن و شوت زدن بالاخره یه روز باید یکیشو انتخاب کنی!

یه کتونی پوما برات خریدیم شماره ۲۴! سه شماره از قبلی بزرگتره و بگی نگی برات بزرگه اما فکر نکنم بیشتر از سه ماه تو پات بمونه. بابا آخر هفته میره سفر و یک هفته ازت دوره. چه میشه کرد پسرم گاهی باید رفت. یه روز حتما تو میری و شاید خیلی بیشتر از یه هفته...

مسلمونهای میانمار رو دارن میکشن و صد هزار نفرشون فرار کردن بنگلادش. خانم رییس شون جایزه صلح هم گرفته عوضی. حتما کلی بچه هست اونجا. حماقت و بیرحمی تمومی نداره پسرم. باید قوی شد باید جنگید و باید برای بهتر شدن دنیا تلاش کرد