سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

کُلاژ

که به سوزن قلم خار ملالت از پای دل برآرم:

منم! ملامتی از پس و تردیدی در پیش که در پس این درگاه مرهمی است
یا تریاکی، که به ساعتی دیگر دردی دیگر آورد شاید و نیازی دیگر


تویی که باز از اسب غرور به زیر میخوانیم و منم باز
که لذت این فرود
به ذلت آن فراز
میپسندم

خسروی به رنگ شکر مشغول را چه کار به طعم شیرینی؟
مرا این نیز زیاد آید، تنها نگاهی، گاهی

مگر نه که تو نمینگریم مگر از گوشه ی [بالای] چشم؟ من نیز نگویمت جز گوشه ای که باقی خود
میدانم که میدانی

که مرا تنها ستایشگری بس و امید که خداوندگار را چارقی باشد و
عنایتی به چاکری چوپانی!!



با تشکر از سعدی، مولوی، نظامی، شیدا و غلامعلی حداد عادل

۱ نظر:

ناشناس گفت...

شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد - احمد رضا احمدی