من اینروزها چقدر مینویسم! خوب انگیزه حتمن مهمه، یه زمانی مینوشتم چون خجالت میکشیدم بگم الانم چون فکر میکنم صلاحیت گفتن ندارم! اینجا داره کم کم مثله دفترچه خاطرات میشه خیلی هم فرق نمیکنه که بخوام محتاط باشم. دخترم گاهی میخونه و برادرم و کمال بلندا... ببخشید اسم تورو نیاوردم از غیرته نه غفلت! آدم اوایل فکر میکنه باید خیلی فکر کنه یه چیز حسابی بنویسه بعد که میبینه هرچی فکر میکنه باز چرند مینویسه میگه خب دیگه فکر کردن برای چیه. از یادداشتهای نادر ابراهیمی خوشم میاد که اسم زنشو هی میاره پشت سر هم از جماعت قلم به دست و
ساز به دست و ... بعیده اینقدر وجود داشته باشن بس که یکی از یکی «آدم حسابی» تر هستن
مهزاد روحی! گذشت زمان راحت میکنه آدمو، یه دفعه دیدمش بعدن، فقط چشمهاش همونجوری برق داشت اما باقی
هیچ! الان فکر کنم بچش ده سالی داشته باشه. یه زمانی اگه میتونستم صد تا کلمه باهاش صحبت کنم مجبور نمیشدم یه دفتر بنویسم! اونم هرچی سعی کرد کمکم کنه بیفایده بود من حرف بزن نبودم! بدم نشد الان به جز آتشی (بگم خاکستر بیشتر مقرونه به حقیقت) به منزل یه دفتر هم برام مونده با یه غزل--شاید از دیدار آن مهپاره ی موسی عصا-خانه ی ویرانه ی دلداده ای سامان شده... ۱۴ سال از آخرین نوشته های اون دوره گذشته! این وسط فقط یه چیزهایی روی روزنامه برای لادن نوشتم و چند ورقی که اگه دزد با ذوقی کیف منیژه رو برده باشه نگهشون داشته (با ترتیب زمانی معکوس البته)! برای یه نظرباز توی چهارده سال کارنامه ی خجالت آوریه. به هر حال آدم کم کم اینجا رو هم مثه دفتر خودش میبینه، البته من حتا وقتی برای خودمم مینوشتم ملاحظات سر جاشون بودن. از استعاره خوشم میاد کلا همه چیزو زیباتر(=سخت تر؟) میکنه اصلن من فکر کنم فرق آدمیزاد با حیوون تو همینه اما وقتی آدم خودش با یه «استعاره باز» طرف میشه میبینه اونقدرها هم خوب نیست! به هر حال حریف قَدَرش خوبه به قول جمشید هاشم پور
اینروزها دنبال یه خورده معرفت تو وجود خودم میگردم. زیاد امیدوار نیستم. از دلم شکایتی ندارم به قول گوگوش دل کدومه؟ اون که ثابت قدم ترین عضو بدنه و فقط ریتم داره، ملودیا رو این مغز لعنتی میزنه و دردناکش اینه که آهنگساز هم غریزست! این یکی واقعا به من برمیخوره برای همینه که برعکس اونی که ستار برای بوی موهاش خونده من تنم افلاکیه سرم(=دلم؟) هرجاییه!! در مورد تنم هم تقوایی در کار نیست که ارزش داشته باشه، از ترسه! آبرو؟ نه فکر نکنم ما که تا اینجاشم از رسوایی بلند آوازه ایم. این ادامه داره فکر کنم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
فقط چشمهاش همونجوری برق داشت اما باقی
هیچ!...
ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم اين خود اوست يا نه ديگري است؟
چيزكي از او در او بود و نبود
گفتم اين زن اوست يعني آن پري است؟
هر دو تن درمانده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيران تر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم
از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من در را برايش باز كرد
عمر من بود او ك از پيشم گذشت
رفت و در اندوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
حميد مصدق
عيب شيرين دهنان نيست خون مي ريزند
جرم صاحبنظران است كه
...
آره استعاره همه چیزو سخت تر می کنه
و باعث میشه من الان بعد از خوندن این پست گیج و منگ باشم
یه چیزایی فهمیدم که فکر کنم در مقایسه با واقعیت خیلی کم باشه
.
.
مرسی که بهم سر میزنید
فکر نمی کردم با یه بلاگر طرف باشم
موفق باشید
غزال
ارسال یک نظر