میگه یکی هست اینجوری و اونجوری! میگم ریحانه بیخیال, من عاشق شدم! هومن میگه این راهش نیست میگم برای من راهی جز این نیست! به ریحانه میگم من این شوهر مستتو دوست دارم. همیشه دوستش داشتم از دوره ی دانشجویی. همه میگفتن چطوری اینهمه هومن مسخرت میکنه تو هیچی نمیگی
شما از ما دلخوری؟ ما هم از خودمون شاکی هستیم خطایی رفت و معترفیم طبق معمول. حبسش رو هم به اسم آزادی ناخواسته پیش پیش داریم میکشیم. نمیشه ما هم گاهی دلخور بشیم؟ نمیشه گاهی خودخواه بشیم؟ شما هیچوقت خودخواه نبودین؟ هیچوقت بیرحم نبودین؟
مثل همه ی نوشته های قبلی اینو هم چندین ده بار خوندم. مثل همه ی قبلیا بیشتر چیزاشو نفهمیدم. یه بار میخواستم بنویسم از ایگناسیو لطیف تر اسم نیست؟ مثل همه ی قبلیا اولش گفتم با منه؟ آدم اینجور موقعها رویایی میشه! مثل همه ی قبلیا بعد گفتم شاید هم به من ربطی نداره. آدم اینجور موقعها مشکوک میشه! آدم اینجور موقعها دور از جون شما خر میشه! اینکه نوشتم عین حقیقته... گریه ی من زیاد نشونه ی قابل اعتمادی نیست شما نگران نباش. چند وقت پیش یه فیلمی دیدیم تاثیرگذار, آخرش بچه ها گفتن اکشن بود
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
قطعه ای برای نخواندن
جد ما، معروف به تیمور جنی، اونطور که میگن قسمت عمده ی زمان بیداریش رو عصبانی بوده، آخرش هم سکته ی مغزی کرد مثل بقیه ی نسل قبلیِ خانواده ی پدری. ظاهرن این ژن هر چند تو نسل حاضر نهفته ست ولی دستکم به طور متناوب اثرش آشکار میشه و ما هم قاطی میکنیم. فعلن هرچی هم به عنوان یه آدم نسبتن باشعور سعی میکنم ریشه یابی کنم عصبانیتم رو، جز مرده ریگِ نیای آتش نهاد، چیزی به ذهنم نمیرسه
بردباری باید چیزِ خوبی باشه. اگه شما میگین شاه عباس شاه خوبی بوده منم میگم آره بردباری همیشه خوبه. راستی شما دستتونو بلند کرده بودین؟ من که همرو نگاه میکردم جز شما، این حیا رو فکر کنم از سمت مادری گرفتم! م
میگن مردانِ راه دل به یار دارن و سر به کار. صبور هم هستن لابد. ما از این جهت باعث ننگ این جماعتیم که تا یادمونه سرمون همون جایی بند بوده که دلمون. سر به کار اگر داشتیم هم دل با یار نبوده حتمن
میشه آدم الان یه چیزی بشنوه هفته ی بعد عصبانی بشه؟ میشه آدم از بابت ژست مسخره ی دلسوزانه ی خودش که بیشتر باعث معطلیه عصبانی بشه؟ م
صد شکر نگفته باقی و اینچنین به یکی نیم شکایت در ناله و فریاد! این عاشقی دستکمی از مسلمونی حافظ نداره
رفتن گاهی بهترین کاره! هرکاری شما بکنی خوبه حتمن ما هم قصد تشبه کردیم و اما ایران ملوله از آزادی، طوقی به گردن و زنجیری به پایم آرزوست احمد جان
عذر عصبانیت ناموجه, نوشته ویرایش شد. فکر کنم ما 135 سالمونم بشه یه چیزهایی رو یاد نمیگیریم
بردباری باید چیزِ خوبی باشه. اگه شما میگین شاه عباس شاه خوبی بوده منم میگم آره بردباری همیشه خوبه. راستی شما دستتونو بلند کرده بودین؟ من که همرو نگاه میکردم جز شما، این حیا رو فکر کنم از سمت مادری گرفتم! م
میگن مردانِ راه دل به یار دارن و سر به کار. صبور هم هستن لابد. ما از این جهت باعث ننگ این جماعتیم که تا یادمونه سرمون همون جایی بند بوده که دلمون. سر به کار اگر داشتیم هم دل با یار نبوده حتمن
میشه آدم الان یه چیزی بشنوه هفته ی بعد عصبانی بشه؟ میشه آدم از بابت ژست مسخره ی دلسوزانه ی خودش که بیشتر باعث معطلیه عصبانی بشه؟ م
صد شکر نگفته باقی و اینچنین به یکی نیم شکایت در ناله و فریاد! این عاشقی دستکمی از مسلمونی حافظ نداره
رفتن گاهی بهترین کاره! هرکاری شما بکنی خوبه حتمن ما هم قصد تشبه کردیم و اما ایران ملوله از آزادی، طوقی به گردن و زنجیری به پایم آرزوست احمد جان
عذر عصبانیت ناموجه, نوشته ویرایش شد. فکر کنم ما 135 سالمونم بشه یه چیزهایی رو یاد نمیگیریم
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸
کارامل
ساختم بتی دیشب ز تو با مرمرِ رویای خود
زمانی است نه چنان دیر که رویایی چنین نازک پروردن آغازیده ام و صیقل خواهد بسیار بیش و صبر میطلبد، میدانم
به رویای من به لبخندی دیرگاه، به لحظه ای بنایی به عرش میرود که به عتابی نه اما به هر ساعتی بی خبری، فرومیریزد خشت به خشت
به رویای من تو را غمِ راه نیست که سیمرغ را بال فراغت هست چو خود قاف در وجود دارد. منم که به راهبریِ بندی، نادیده راه میپویم لنگ لنگان
و این بند به تیغ ملامت بریدن نپذیرد؛ که ملامت خواهم و کمندی چنین به هر ملامتی رشته ایش افزون شود و ملامت پذیرم، که به هرچه رسد از مقصود شادم، شاد...شاد...شاد. که خدای ما را رشته ی جذبه نه به اراده، که ناگزیرِ وجودِ اوست
و دوبار نوشتن توهینه به خواننده ی پیگیر
زمانی است نه چنان دیر که رویایی چنین نازک پروردن آغازیده ام و صیقل خواهد بسیار بیش و صبر میطلبد، میدانم
به رویای من به لبخندی دیرگاه، به لحظه ای بنایی به عرش میرود که به عتابی نه اما به هر ساعتی بی خبری، فرومیریزد خشت به خشت
به رویای من تو را غمِ راه نیست که سیمرغ را بال فراغت هست چو خود قاف در وجود دارد. منم که به راهبریِ بندی، نادیده راه میپویم لنگ لنگان
و این بند به تیغ ملامت بریدن نپذیرد؛ که ملامت خواهم و کمندی چنین به هر ملامتی رشته ایش افزون شود و ملامت پذیرم، که به هرچه رسد از مقصود شادم، شاد...شاد...شاد. که خدای ما را رشته ی جذبه نه به اراده، که ناگزیرِ وجودِ اوست
و دوبار نوشتن توهینه به خواننده ی پیگیر
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸
این جماعت قابل تقدیر
پیش نوشت اینکه من اینجا با قلم فارسی واقعن مشکل دارم، هرچی سعی میکنم علامتهای چموش رو به مهار حروف مقطعه به راه بیارم ظاهرن نمیشه یعنی اینجا با فایرفاکس درست میشه تو اکسپلورر دوباره به هم میریزه به هر حال صورت عَرَضه هیولا رو عشقست
من هروقت سروکارم با جماعت پزشک میافته یاد بابام میفتم. زمستون سال ۶۹ دو سه ماه مونده به کنکور مرحله اول سرهنگ سلیمی اومده خونه ی ما(ازش خوشم میومد آراسته بود همیشه و سیخ) مشاوره میده به بابام که ما(یعنی من) قاچاقی بریم کانادا. نُقل دهن پدر من این بود که سلیمی پسرشو که الان رییس بیمارستانه تو کانادا با کتک آدم کرده! بابای ما هم که البته دستش رو ما بلند نشد که نیازی هم نبود داد که میزد تا سر کوچه همه خبردار وای میستادن. اقایون یه ساعت مذاکره کردن و رسید به نظر ما که: من میخوام ایران بمونم
که چه غلطی بکنی
جواب من خیلی مسخره بود بماند و اما نصیحت حضرات که اینجا ظرفیت پزشکی کمه و من با شجاعت تمام که میخوام ریاضی امتحان بدم. خلاصه میکنم بابام یه دادی زد که اونسال همه لاتها تو محل یا کنکور تجربی دادن یا رفتن کانادا... جرات نه گفتن نداشتم اما لای کتاب زیست شناسی رمان میذاشتم میخوندم و تو البرز هم تا دم کنکور روزی ۶ ساعت والیبال بازی میکردم
سال ۷۷ زانوی من درد گرفته بود، تو اون تیم مسخره ی آب حیات یه سال درد کشیدم و به مجید ارگی میگفتم آقا من بدنم ضعیف شده میگفت فشار بیار خوب میشی! رفتم فدراسیون پزشکی گفتن دکتر رازی امروز مطبشه آرژانتین. از قضا مجید ارگی رو اونجا دیدم خودشم آرنجش استخون اضافه آورده بود از بس به ما تمرین خرکی داده بود. شلوغ! مارو بین مریض قبول کرد خانم منشی، دو تا اتاق بود مریضا رو یکی در میون میفرستاد توشون، دکتر هم از این اتاق به اون اتاق برای سرعت بیشتر. با اون تست شل کن سفت کن معروف آقا ساییدگی رو تشخیص داد و همون تمرینهای معروف رو هم داد و فیزیوتراپی و اینکه امسال بهتره بازی نکنی. نشون به اون نشون که ما بازی نکردیم و پامون روزبروز لاغر شد و دردش بیشتر، تا سال بعد که خدا پدر پوربهزاد فیزیوتراپ رو بیامرزه و اونایی که دستگاه کین کام رو ساخته بودن. آرنج مجید ارگی رو هم که عمل کرد یه سال بعد دوباره استخون اضافه آورد
به جون شما خانم دکتر اگه نبودین میگفتم همه پزشکها رو باید بریزن تو دریا با آرایشگرهای زنجانی
امروز هم به دلیلی احساسات طبیب ستیزانه ی ما برجسته شده، که ما تو ایفای نقش سوپرمن ناکام موندیم. به داریوش زنگ زدم میگه دکتره رفته تهران. بابا به خدا تهران خبری نیست از من میپرسید بهش میگفتم فقط آرایشگرهاش بهترن. یاد رفیق خانم طاعتی میافتم
خانم دکتر شما که باور نمیکنی من برای تبریک عید زنگ زده باشم؟
بعد به یوسف زنگ میزنم که ما شماره ی این حکمی رو گرفتیم چطوره؟ میگه خوبه اما الان دیر به دیر میاد زنجان مریضاشو میفرسته پیش فرزام نامی تو فلانجا، خوششم نمیاد به موبایلش زنگ بزنی
غلط میکنه مگه آقای خاتمیه
...زنگ میزنم بر نمیداره مادرمرده
رضا اژدری که بعد دکتر ثبوتی تنها آدم حسابی زنجانه دیزینه صدا نمیاد. پسر عمش دکتر هیات پزشکیه.
مسابقات بانوانه تو چیکاره ای خوب
خدا شاهده اون بودجه ای که برای پیست مسخره ی زنجان گرفت اگه برای والیبال میگرفت تیم الان سوپرلیگ بود. دکتر عمادی هم قرار شده از خانمش سوال کنه تا این ساعت که ۱۱ شبه زنگ نزده. این دو فقره ی آخر رو فردا پیگیری میکنم اما اگه زانوی خودم میشکست هم دوباره بهشون زنگ نمیزدم به جون شما
من هروقت سروکارم با جماعت پزشک میافته یاد بابام میفتم. زمستون سال ۶۹ دو سه ماه مونده به کنکور مرحله اول سرهنگ سلیمی اومده خونه ی ما(ازش خوشم میومد آراسته بود همیشه و سیخ) مشاوره میده به بابام که ما(یعنی من) قاچاقی بریم کانادا. نُقل دهن پدر من این بود که سلیمی پسرشو که الان رییس بیمارستانه تو کانادا با کتک آدم کرده! بابای ما هم که البته دستش رو ما بلند نشد که نیازی هم نبود داد که میزد تا سر کوچه همه خبردار وای میستادن. اقایون یه ساعت مذاکره کردن و رسید به نظر ما که: من میخوام ایران بمونم
که چه غلطی بکنی
جواب من خیلی مسخره بود بماند و اما نصیحت حضرات که اینجا ظرفیت پزشکی کمه و من با شجاعت تمام که میخوام ریاضی امتحان بدم. خلاصه میکنم بابام یه دادی زد که اونسال همه لاتها تو محل یا کنکور تجربی دادن یا رفتن کانادا... جرات نه گفتن نداشتم اما لای کتاب زیست شناسی رمان میذاشتم میخوندم و تو البرز هم تا دم کنکور روزی ۶ ساعت والیبال بازی میکردم
سال ۷۷ زانوی من درد گرفته بود، تو اون تیم مسخره ی آب حیات یه سال درد کشیدم و به مجید ارگی میگفتم آقا من بدنم ضعیف شده میگفت فشار بیار خوب میشی! رفتم فدراسیون پزشکی گفتن دکتر رازی امروز مطبشه آرژانتین. از قضا مجید ارگی رو اونجا دیدم خودشم آرنجش استخون اضافه آورده بود از بس به ما تمرین خرکی داده بود. شلوغ! مارو بین مریض قبول کرد خانم منشی، دو تا اتاق بود مریضا رو یکی در میون میفرستاد توشون، دکتر هم از این اتاق به اون اتاق برای سرعت بیشتر. با اون تست شل کن سفت کن معروف آقا ساییدگی رو تشخیص داد و همون تمرینهای معروف رو هم داد و فیزیوتراپی و اینکه امسال بهتره بازی نکنی. نشون به اون نشون که ما بازی نکردیم و پامون روزبروز لاغر شد و دردش بیشتر، تا سال بعد که خدا پدر پوربهزاد فیزیوتراپ رو بیامرزه و اونایی که دستگاه کین کام رو ساخته بودن. آرنج مجید ارگی رو هم که عمل کرد یه سال بعد دوباره استخون اضافه آورد
به جون شما خانم دکتر اگه نبودین میگفتم همه پزشکها رو باید بریزن تو دریا با آرایشگرهای زنجانی
امروز هم به دلیلی احساسات طبیب ستیزانه ی ما برجسته شده، که ما تو ایفای نقش سوپرمن ناکام موندیم. به داریوش زنگ زدم میگه دکتره رفته تهران. بابا به خدا تهران خبری نیست از من میپرسید بهش میگفتم فقط آرایشگرهاش بهترن. یاد رفیق خانم طاعتی میافتم
خانم دکتر شما که باور نمیکنی من برای تبریک عید زنگ زده باشم؟
بعد به یوسف زنگ میزنم که ما شماره ی این حکمی رو گرفتیم چطوره؟ میگه خوبه اما الان دیر به دیر میاد زنجان مریضاشو میفرسته پیش فرزام نامی تو فلانجا، خوششم نمیاد به موبایلش زنگ بزنی
غلط میکنه مگه آقای خاتمیه
...زنگ میزنم بر نمیداره مادرمرده
رضا اژدری که بعد دکتر ثبوتی تنها آدم حسابی زنجانه دیزینه صدا نمیاد. پسر عمش دکتر هیات پزشکیه.
مسابقات بانوانه تو چیکاره ای خوب
خدا شاهده اون بودجه ای که برای پیست مسخره ی زنجان گرفت اگه برای والیبال میگرفت تیم الان سوپرلیگ بود. دکتر عمادی هم قرار شده از خانمش سوال کنه تا این ساعت که ۱۱ شبه زنگ نزده. این دو فقره ی آخر رو فردا پیگیری میکنم اما اگه زانوی خودم میشکست هم دوباره بهشون زنگ نمیزدم به جون شما
اشتراک در:
نظرات (Atom)