شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

نجابت سرزمین من

بارون امروز مثل دیروزه، حالا چند تا دونه بیشتر. ابرها همون ابرها هستن سیاهتر نیستن باور کن، من عکس گرفتم دیروز! امروز هم میتونیم با بارون عاشق بشیم، کافیه بیخیال باشیم سخت نیست هزار ساله داریم تمرین میکنیم.

گفتی شرف و غیرت ؟ آخرین بار کی بود گفت شرف یادم نمیاد. اما غیرت رو زیاد شنیدم، یاد روسری خواهرم افتادم و مانتو کوتاهش. همونه دیگه؟

نگران چی هستی؟ آبروی ایرج؟ من که با چنگیز احساس نزدیکی بیشتری میکنم، چشمام هم گواه این نزدیکیه. مادرم حتما دختر ایرج بوده خطایی کرده، به اجبار، هزار ساله مرد نیست تو این سرزمین لابد زن ایرج دخترزا بوده. ولی هنوزم میشه افتخار کرد همه به هر حال از مادر فرزند ایرج هستیم. تو به کی شبیه هستی؟ عمر؟ تیمور؟ محمود افغان یا سرباز آقا محمد؟!

از دور صدای شادی میاد، فراموش کرده بودم شادی نمرده! حماقت زندست، بازار خیانت داغه، وقاحت پایداره. از این دروغها حتما مصلحتی در کاره. ما ملت نجیبی هستیم. گور بابای اسب ما سر به سر بزغاله میسابیم. همه با هم یه روز کامل نجابت رو تجربه کردیم

گفتم باید بری و فریاد بزنی... اما دیدم که کتک میخوردی! شما میدونین حس دیدن کتک خوردن برادر رو؟ نه برادر تو برادر منی! برگرد! بیا مثل من فراموش کن. فراموش کردن تنها چیزیه که تو این سالها یاد گرفتیم

بیا تو هم مثل من موسیقی گوش بده. اگر نشد نیم قرصی حتما کارسازه. کافیه امشب بخوابی فردا انگار نه انگار. دکانها همه بازن. مردم زن و بچه دارن. تو هم بیا و مثل من کرکره رو بالا بکش. یه لقمه نون و یه ته استکان زندگی. بوی لجن میده اما عادت میکنی. عادت کردن تنها چیزیه که تو این سالها یاد گرفتیم

بخواب امشب و خوشحال باش که فردا فرداست. نه اینکه بهتره از امروز،
تو هم یاد میگیری که هرروز،
امید فردا رو عوض کنی با حسرت دیروز!

۲ نظر:

ناشناس گفت...

گیج و ویج ، هاج و ماج موندم که این دیگه چه نوعیش بود.هر چی فکر کردم نتونستم کلمه مناسبی براش پیدا کنم . فقط حماقت خودم رو فهمیدم .اگه بدونی چه چیزایی توی گلوی صاحب مرده ام گیر کرده و راه خروجی پیدا نمی کنه ....
الان معنی روی سیاهی را به خاطر حماقتم درک می کنم.
به امید فردا چشمام رو می بندم شاید بتونم فراموش کنم ولی با نزدیک شدن به فردا ، کم سو شدن امید ، ترس به من غلبه می کنه و من راه بازگشت ندارم.

همایون گفت...

چرا باید این همه سرخورده باشیم؟! اتفاق نویی افتاد؟ تنها برقعی از رویی بر افتاد؛ شاید این کار ناخواسته ی نسیم سحری بود که آمده بود بگوید "که هست در پی شام سیاه صبح سپید." بقیه ی دوستان رو نمی دونم ولی شک ندارم که خودت همین حالا که این جمله رو می خونی به مصرع اولش فکر می کنی و می گی لابد واسه دلخوشی خودم و دلجویی شما سانسور کردم که: "گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز." اشتباه بزرگ تاریخ سرزمین نجیبمون همین بوده که خیال کردیم تازگی جاودانه ی شعر حافظ همه اش شاخ نبات از کلک شکرینش چیده ست؛ یا از آسمونا آب می خوره و همیشه باید تازه بمونه. همون آسمون رازناکی که هرچی ابرای بی رحم بی بارونش به این زمین کمتر می بارن حافظش تر و تازه تر می شه! یه شب با داوود حافظ می خوندیم و من گفتم که همیشه تازه س؛ خوشحال بودم. داوود گفت: متاًسفانه آره!
خوب که چه؟ می خوام بگم اگه ته دلمون از کهنه شدن حافظ غمین نباشیم (عاشقانه هاشو که به جان می خریم. تازه، سعدی رو هم داریم)، اگه نخوایم که هر روز بخونیمش و بگیم جانا حکایت ماست که می گویی، اگه دونه ی امید رو تو دلامون بذاریم که جوونه بزنن، چه دلیل هست که نسل ما هم تا آخر عمر همنوا با شجریان بنالیم که:
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

شعر تر حافظ که خاطر حزین ما را برنیانگیخت؛ حافظ برای ما همونی شد که اونا می خواستن؛ همونی که گیرم مرزهای افغانستان را هم ببندن تو دارو!خونه هامون فراوونه. هیچ چیزی
خاطر حزین ما را برنیانگیخته. آخر یک نکته در این معنی هست؛ ما افسرده بوده ایم! حالا که خودشون خون رو تو رگامون به جوش آوردن از این دیگه نمی شه ماده ی مخدر بسازیم.
شما را به هر کی و هر چی دوست دارین بیاین فقظ فکرامونو بذاریم رو هم دنبال راه بگردیم. درست مثل این که بخوایم یه دونه از این مساًله های تو کتابا رو حل کنیم.