سه‌شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۹

بیست و چهار آذر

پارسال این موقع تو اینجا بودی من نبودم، امسال من اینجام تو نیستی.
سال دیگه یا با هم اینجا باشیم یا با هم اینجا نباشیم قبول؟

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

روزت مبارک دانشجو

تصمیم گرفتم اگه بشه هر روز بنویسم. خوبه؟ کیفیت میاد پایین اما خوب که فکر میکنم اهمیت نداره چون دیر به دیر هم بنویسم همچین تحفه ای نمیشه! فونت فارسی هم ندارم دارم با گوگل ترانسلیتراته مینویسم و گاهی مبهوت میشم که از کجا میفهمه من چی میخوام بنویسم، گاهی هم البته بدقلق میشه مخصوصا برای حرف عین! بازی قشنگیه ولی! اینروزا احساس خوبی دارم. شاید مهمترین عاملش تویی و اطمینانی که به زندگی من آوردی، نگرانی اعماق (چه خوب عین رو میفهمه از اون موقع که گفتم!) ذهن خیلی حد تحمل آدم رو پایین میاره من الان از این مشکل خلاصم... (سین و صاد رو هم میفهمه لاکردار) و اینچنین است که از لحظه ها لذت میبرم. از جمله این ترانسلیتراته هم واقعا منو به واجد آورده...

روز دانشجو هم هست امروز و دریغ که حال مملکت همچو چشم مستت خرابه ...

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

خوشبختی یک سفر است

دیروز ۴ تا مقاله خوندم. آخر وقت به طرز عجیبی شاد بودم! شاد و احساساتی، از اون روزهایی که همرو دوست دارم حتی نیری رو! اینجور موقع ها همه بلند پروازیهای کهنه تو ذهنم زنده میشن.

دیشب هم جات خالی بود مثل همه روزهای که شادم و همه روزایی که غمگینم. برای من اما هیچوقت دلتنگی برابر غمگینی نبوده. آدم میتونه دلتنگ باشه و شاد، نمیشه؟
دردی که میدونی دیر یا زود تموم میشه جای غم امید میاره...

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

اینو برات میخونم امشب

دیشب دکتر خواجه پور برام کنسرتو ویولون بتهوون رو گذاشت گفت این یه قطعه ی عاشقانه ی عمیقه. دوستت دارم اینا مبتذله!
تو نظرت چیه من هنوز هم فکر میکنم گاهی زیباترین عاشقانه ها ساده ترین هاشون هستن...


بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهانت کامی
طره ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم گه جان بازم...

چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

جدال با تركيبات شيميايي

در اوج بيحوصلگي الان اومدم اينجا براي دختر دشت بنويسم. امروز باور كن از صبح اومدم پشت ميز چند تا صفحه كتاب خوندم و چند تا اخبار و باقي بطالت. حالا شما هي ميگين زنها اينجوري و اونجوري، ما ظاهرا هيچ نشانه ي باليني رنگي نداريم اما از من بپرسي ميگم خلق و خوي آدميزاد رو غلظت هورموناش تعيين ميكنه، خانم و آقا و شخصيت و تربيت خونوادگي و موقعيت اجتماعي هم نميشناسه! چه بسا كه همه ي اينا رو هم همون تركيب هورمونها مشخص ميكنه اصلا! امروز حالا من آدرنالينم پايينه يا هر زهرمار ديگه اي نميدونم ولي تو بگي ساز تونستم بزنم نه! حوصله ي باشگاه دارم نه! متمتيكا ران كنم...

همه ي حرفهامو پس ميگيرم! يه خبر خوب از دختر دشت ميتونه همه ي توطئه هاي هورمونهارو خنثي كنه!!! ميريم براي اسكات و پرس پا و ليفت و فيله ي كمر!

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

آسوده خاطرم

ديشب تو راه خونه تصادفا كيلومتر ماشينو ديدم كه 29999 رو نشون ميداد. نميدونم چرا گذار به 30000 برام جالب شد يهو، درست قبل ميداني كه بهش ميگفتن ميدان شهيد سوپرمن، حدود ساعت 24 اول مرداد.

اين گذر هيچ نكته ي خاصي نداشت به جز تموم شدن گارانتي ماشين اما به نظرم عدد 30000 باشكوه بود، اينقدر كه باعث شد يواش برم عمرش زياد شه! نگاه به 30000 خيلي چيزها رو به يادم آورد: تيشرت سفيدي كه امروز دستمالش كردم؛ يادم افتاد تو قرار بود برام يكي بخري. مطمئنم اگه يادت رفته باشه هم يه روز با ديدن يه چيز بي ربط مثل 30000 يادت مياد. ياد شبايي افتادم كه با ديدن ال 90 معده درد ميگرفتم.

به تلفن محمد تيموري فكر كردم.«40 سالت شده تيم پيشكسوتان بديم!؟» باورت ميشه حالا كه نه اما 2، 3 سال ديگه من پيشكسوتان بازي كنم! احتمالا تولد 40 سالگي هم مثل گذر از 30000 براي ماشينه فرقش اينه كه هيچوقت نشنيدم آدميزاد گارانتي داشته باشه.

به هر حال من فقط فكر كردم، نميتونم بگم غمگين شدم. من هنوز همه ي آرزوهاي ساده لوحانه ي دوره ي نوجووني رو تو هر جاده ي طولاني مرور ميكنم . به بعضياشون اينقدر نزديكم كه پروانه به خورشيد! اما آسوده خاطرم! تو ميدوني
من هنوز مثل 20 سالگيم عاشقم

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۹

انار

انار امروز هم چنگي به دل نميزنه، مثله ديروزيه!
اما دونش كردم و آوردم دم اتاقت،
ميدونم كه ذوق نميكني، اما قبل دور ريختنش كامنت رو نگاه كن!

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

كازابلانكا

آمستردام بهترين جاي دنياست،
كتابخونش بهترين كتابخونه ي دنياست! چه اهميتي داره كه بزرگترين هست يا نه؟
بهنود بهترين نويسندست. امينه... چرند بود اما من و تو ميدونيم كه اهميتي نداره
من خطوط چهره ي همفري بوگارد رو دوست دارم. اما اين اصلا مهم نيست!
كازابلانكا بهترين فيلم دنياست

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

ملكه گلها

بيرون شلوغه. برابر عادت بايد برم بيرون تو شلوغي مردم رو نگاه كنم، هميشه دوست داشتم شلوغي رو تماشا كنم فرق نميكنه روز عاشورا باشه توي ميدون هفت حوض يا يه غروب گرم تابستون تو لارامبلا.
يادم نمياد تو پارسال كنفرانس ماده چگال كجا بودي. كجا بودي؟ الان پوسترت همين روبروه از تو آشپزخونه ديده ميشه. سياه سفيد با قطع A3 شكل محقري داره كنار پوسترهاي ديگه؛ چرا ندادي من پرينت بگيرم برات؟
حوصله ي شلوغي رو ندارم اين اولين نوشته ي منه كه وقتي مينويسم كه يه خورده اونورتر پر از جنب و جوش و هياهوه. ميدوني كه من جمعه ها مينوشتم و آخر شبها وقتي هيچكس اينجا نبود. تغيير كردم. تو شروع زنگي مشترك خيلي چيزاست كه به آهستگي تغيير ميكنه اما بعضي چيزها يهو اتفاق ميافته يا شايدم آدم يهو متوجه ميشه.

اونروز كه تو فرودگاه سرتو رو شونم گذاشتي متوجه شدم يه برگ از زندگيم ورق خورده. غمگين بودم و محكم. اشكهامو نگه داشتم برا وقتي تو رفتي، وقتي همه رفتن، وقتي رو تابلو نوشت هواپيمات پريده؛ براي وقتي كه كنار پوسترت كسي نيست... اگه بودي الان همه ي جماعت ذكورعلاقه مند ميشدن به پخش مايع رو مايع!